تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

فانوس
نویسنده: لیلا فرزادمهر

 

 

تا آخر شب کنار هم نشسته بودیم. بعد از اتمام کارهای آشپزخانه با صدای خنده‌های شاد بچه هااز آشپزخانه بیرون آمدم.

همه گوش‌به‌فرمان عمو دورش حلقه‌زده بودند.

مثل همیشه خاطرات بامزه و شیرین عمو گذر زمان را برایمان آسان کرده بود.

اینبارخاطره‌ای از دوران مدرسه تعریف می‌کرد. تمام نوه هارا که به‌زحمت می‌توانستی دقیقه‌ای آرام کنی نیم ساعتی می‌شد که در سکوت تمام کلمات و حرکات عمو را می‌بلعیدند و صدای خنده هاشان سقف خانه را بالا و پایین می‌برد.

 وقتی به جمعشان رسیدم که عمو داشت با آب‌وتاب تعریف می‌کرد: ” زنگ انشا بود. قرار بود که با سؤال معلم در مورد آن موضوع صحبت کنیم.”

خانم معلم برای هر شاگردی سؤال متفاوتی داشت. از یکی پرسید:” در آینده می‌خواهی چه‌کاره شوی؟

 همشاگردی در کنار تخته جابجا شد و دست‌هایش را پشت کمر قلاب کرد. با نگاه به دوردست پاسخ داد:” می‌خواهم پزشک شوم؛ مردم را مجانی درمان کنم. مادرم را به مسافرت ببرم و… کلی راجع به آن توضیح داد.

 بعد هم نفر بعدی پای تخته ایستاد.

 خانم معلم پرسید:” وقتی بزرگ شدی دوست داری خانه‌ات چه شکلی باشد. و چطور آن را می‌سازی؟”

لب‌ها را به خنده کمی باز کردوچشمهارابه یکی از دخترهای کلاس دوخت و گفت:”می‌خواهم خانه‌ای بزرگ داشته باشم و در حیاط خانه درخت‌های میوه بکارم. وقتی‌که از استخر بیرون آمدم میوه تازه بخورم. ساختمانم را شیشه‌ای درست می‌کنم تا به همه اطراف دید داشته باشم.  پنجره هارا با شیشه‌های رنگی تزیین می‌کنم. و…

 

 نفر بعدی من بودم پای تخته ایستادم. لباسم را از پشت مرتب کردم به‌صورت معلم خیره شدم.

 خانه معلم کمی روی صندلی جابه‌جا شد و دستش را روی میز گذاشت.

 پرسید:” خب بگو ببینم اگر بزرگ شدی ماشین خریدی چطور از آن مراقبت می‌کنی؟”

 دستم را به پیشانی رساند و کمی آن را خاراندم.

 فکر کردم؛ مکثم طولانی شد. معلم با گفتن خوب نفر بعدی دستم را از خیالاتم کوتاه کرد.

 با استرس گفتم:” خانم اجازه! صبر کنید؛ صبر کنید داشتم فکر می‌کردم و ادامه دادم:” اگر من ماشین بخرم دوتا فانوس که مادرم تازه خریده را برمی‌دارم.

 خانم معلم یکه خورد؛ گفت:” چه ربطی به ماشین داره؟”

 گفتم:” اگر اجازه بدهید می‌گویم.”

 معلم از صندلی بلند شد ایستاد و تکیه خود را به میزداد ودستها راروی سینه در هم گره کرد. با نگاه طلبکارانه مرا برانداز کرد.

گفتم:”فانوس‌ها را هر وقت که شب شد روشن می‌کنم و جلوی ماشین می‌گذارم که مبادا چراغ‌های ماشینم خراب شود”.

خانم معلم با دقت گوش می‌داد. بعد از تمام شدن جمله‌ام، مات مرا نگاه می کرد و چند لحظه بعد، شروع به خندیدن کرد. صدای خنده بچه‌ها، تخته کلاس را به هوابرد.

 بچه‌ها که عمو را دوره کرده بودند باهم می‌خندیدند.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما