تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

بورسیه آلمان
نویسنده: لیلا فرزادمهر

 

 تازه وارد دانشگاه شده بود. برای آینده برنامه‌های زیادی داشت.

 انتخاب این رشته تنها پلی بود که بتواند از بورسیه استفاده کند تا به سرزمین موعود برسد.

 زندگی‌اش بر اساس برنامه تنظیم‌شده بود؛ قبولی در کنکور، بعد اتمام تحصیل، رفتن به کشور مقصد شروع کار و زندگی جدید در دنیای جدید.

اساتید که سر کلاس حاضر می‌شدند، از دانشجویان راجع به چرایی انتخاب این رشته سؤال می‌کردند.

 دانشجویان روبروی استاد می‌ایستادند و در مورد اهداف و برنامه‌های داشته و نداشته خود صحبت می‌کردند.

روبروی دانشجوهای دختر و پسر که به تفکیک در دو طرف کلاس نشسته بودند، پای تخته‌سیاه ایستاد.

 سؤال استاد را اینطورپاسخ داد:”با انتخاب این رشته قصد دارم از بورسیه استفاده کنم و برای ادامه تحصیل به کشور دیگری بروم “.

استاد ادامه داد:” چه عالی! کشور خاصی مدنظر دارید؟”

 ” کشور آلمان اولین گزینه است”.

 استاد لبخندی زد و گفت:” خوب منهم آلمان درس خواندم. کشور بسیار خوبی است اما کار و درس خواندن در کشور آلمان به این سادگی‌ها نیست.”

 در ادامه راجع به شرایط تحصیلی و کاری آلمان بدون کم‌وکاست هر آنچه را که می‌دانست برای همه دانشجویان توضیح داد.

 آنروزدو نماینده برای خرید کتاب و رابط استاد انتخاب شد. گروه تلگرامی زدند و همه بچه‌ها را در گروه عضو کردند. او به همراه یکی از پسرها نماینده شدند.

برنامه‌ریزی برای کتاب‌ها و دروس و جزوات انجام شد.

پسرهای شیطان کلاس از روز اول او را دست می‌انداختند.

نام او را در گروه خانم آلمانی خطاب می‌کردند. این بازی و شوخی‌های گاه‌وبیگاه ، از حد بدر شده بود .وروی اعصابش را با ناخن می‌خراشید.

استاد مطلب مهمی را به او سپرد تا به دانشجوها اطلاع دهد و آن‌ها هم در زمان اندکی پاسخ را برای استاد بفرستند.

فکری شریرانه به ذهنش رسید. در اینترنت جستجو کرد وبا دانش اندکی که از زبان آلمانی داشت ، تمام مطلب را نوشت و به گروه فرستاد.

 دانشجویان منتظر به التماس افتادند. مهلت استاد روبه پایان بود.

 نماینده گروه پسرها با اصرار از او خواست که مطلب را بفرستد و قول داد که بچه هارا حسابی توبیخ کند.

ازآن‌روز به بعد در کلاس و در گروه غیر از ادب و احترام حرفی زده نشد.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    سلام یکم گنگ بود. انتقام جویی ساده ای در بعضی داستان های شما به چشم میخوره که به نوع خودش جالبه 🙂