تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

قسمت
نویسنده: پریسا مشکین پوش

 باید به قسمت اعتقاد داشت یا نه؟

آیا قسمت آدم هرچی باشه همون میشه؟

 شمسی خانم یکی از دوستان خانوادگیمون، اهل رفتن به جاهای زیارتی بود، زود جوش، مهربان و خوش صحبت بودِ.

گاهی اوقات هم نذرهایی داشت که  می برد و در زیارت گاه ها بین مردم پخش میکرد. یکی از دفعاتی که برای نذر و دعا به جمکران رفته بود، با خانمی برخورد می کنه که مثل خودش سفره دل گشاده بود، معمولاً خانم ها در ایجاد روابط عمومی و پهن کردن سفره دل بر آقایان برتری دارند و  ان خانم داستان زندگی دخترش را برای شمسی خانم  اینطور تعریف می کند؛ این نذری را که آورده ام مال دخترمه، از من خواسته که برایش این کار را بکنم، دخترم خیلی جوونه، ۳۸ سالشه و یک پسر ۱۸ ساله داره. طفلک خیلی زود بیوه شد،  از بخت بد شوهرش سرطان گرفت و شش سال پیش فوت کرد .

ولی  اصلا باورتون نمیشه که چه اتفاق عجیبی برای دخترم افتاد. دو  سال بعد از فوت همسرش براش خواستگار می آمد ولی چون پسرش نوجوان بود موافقت نمی کرد، میگفت این پسره و ممکنه از نظر عاطفی آسیب بخوره، همه کارهاشو خودش می کرد،  یک دوره پوست هم رفته بود و به عنوان ویزیتور برای یک شرکت آرایشی بهداشتی کار می کرد.

بعد از فوت همسرش ماشین اونو نفروخته بود ولی خودش هم رانندگی نمی کرد، نرفته بود تصدیق بگیره، شوهرش دوست نداشت، دخترم هم دنبال دردسر نبود زندگیشو دوست داشت و وقتی اون گفت دوست ندارم رانندگی کنی بیخیال شد، حالا پسرش هی بزرگ تر می شد و می خواست ماشین را برداره بره دور دور،  مادرش هم نمی خواست اون بره توی خیابانها ول باشه. اول تصمیم گرفت ماشین را بفروشه ولی بعد فکر کرد چرا خودش نره تصدیق بگیره!!!

میره تعلیم رانندگی و بلاخره روز امتحان سر میرسه، افسری که میاد امتحان بگیره، از روی لیست  اسم ها را می خونه و میگه خانم ندا ملکی.

دخترم میگه: بله …

افسر با خنده میگه: منو یادتون نمیاد خانم ملکی ؟

ندا هرچی فکر میکنه یادش نمیاد.

افسر میگه: من همسایتون بودم. آمدم خواستگاری، پدر و مادرتون شما را به من ندادن. حالا یادتون آمد ؟! …

ندا: بله، داره یک چیزهایی یادم میاد، چه حافظه قوی دارید اسمتون همایون احمدی بود، درسته ؟  در مورد جواب رد باید بگم؛ آخه شما سربازی نرفته بودید و  آن موقع تحصیلات هم نداشتید . پدر و مادرم حق داشتند!

 بعد از امتحان افسر میگه: خوب به سلامتی قبول شدید، چطور اینقدر دیر آمدید تصدیق بگیرید؟  شوهر تحصیلکرده پیدا کردید؟

ندا: بله شوهرم تحصیلکرده و کارمند بانک بود. ولی متاسفانه شش سال پیش بر اثر سرطان فوت کرد، الان یک پسر ۱۸ ساله دارم.

افسر: متاسفم، ولی باید بگم شما خیلی خوب موندین من از همون اول شما را شناختم، بهتون نمیاد یک پسر ۱۸ ساله داشته باشید . من می تونم تلفونتون را داشته باشم … آخه مثل اینکه از آن محل قدیمی رفتید.

ندا با تعجب میگه تلفن برای چی؟ می خواهید باز بیایید خواستگاری؟ مگر شما ازدواج نکردید ؟

افسر: چرا من هم ازدواج کردم. دوتا پسر بزرگ دارم، یکی ازدواج کرده، یکی هنوز میره دانشگاه ، ولی با کمال تاسف باید بگم من هم سه سال پیش همسرم را از دست دادم، خوب میدونم شما چی کشیدید. شاید بد نباشه باز همدیگر را ببینیم، شاید این دفعه خانواده تان مرا رد نکردند ؟!

ندا از خجالت سرخ میشه و میگه شوخی میکنید!

افسر: نه، چرا شوخی میکنم. مدتی است پسرها اصرار میکنند بابا ازدواج کن، مادرم هم همینطور، به هر حال بچه ها  میرن دنبال زندگی خودشون،  این پسرم هم درسش تمام بشه احتمالاً بورسیه میگیره میره خارج و من کلاً تنها میشم، البته عروسم خیلی به من میرسه ولی خوب اون هم جوونه دوست داره که به کارهای خودش برسه و احتمالا اگر بچه دار بشه دیگه وقتی برای رسیدن به پدر شوهرباقی نمیمونه من هم توقعی ندارم، ترجیح می دهم که خودم سرو سامون بگیرم،  پسر شما هم ازدواج میکنه و میره دنبال زندگی خودش. حالا که بخت یاری کرده و من شما را دوباره پیدا کردم شاید قسمت اینه که ما با هم ازدواج کنیم،

شاید هم از اول باید این کار را می کردیم، شما اینطور فکر نمی کنید ؟

ندا که نمی دونست چه جوابی باید بده گفت: تلفن را می دهم ولی فعلا  قولی برای ازدواج نمی دهم، باید برم با پسرم و خانواده ام صحبت کنم .

ندا از امتحان آمد منزل ما، کیک قبولی برای  رانندگی هم خریده بود، ماجرا را تعریف کرد و منتظر جواب ما شد.

 پسرش نیما اول عصبانی شد و گفت پس این کیک قبولی نیست، کیک عروسیه !!

  بعد با تیکه گفت: مامان ایوالله، تو به ما میگی نرو بیرون دخترها را سوار نکن، دردسر میشه، من حوصله ندارم بیام ارشاد، بعد خودتون تشریف می برید امتحان رانندگی شوهر پیدا می کنید !؟آفرین، دستمریزاد .

ندا :من پیداش نکردم، اون افسری بود که امتحان می گرفت. من از کجا می دونستم خواستگار بیست ساله پیشم قراره از من امتحان بگیره، تازه از کجا می دونستم که اون هم همسرش را از دست داده ، کف دستم را که بو نکرده بودم، همه چیز اتفاقی شد. تازه خودم هم که دارم برای شما تعریف می کنم کمی جا خوردم!

بلاخره با صحبتهای فراوان با نیما راضیش کردیم که قبول کنه که مادرش ازدواج کنه. ۲ تا پسرهای آقا همایون هم پسرهای خوبی بودن و نیما فهمید که او مرد خانه و زندگی ِ، دنبال هوس و عشق جوانی نیست. و بلاخره دخترم با خواستگار ۲۰ ساله پیشش ازدواج کرد و به سلامتی رفت خونه بخت. البته این نذرش مال چیز دیگری است، اخیراً بچه دار شده، خدا بهشون یک دختر داده، هردوشون پسر داشتن و این دختره دیگه شده نقل همه محافل…

خدا گر زحکمت ببندد دری

 ز رحمت گشاید در دیگری

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. لیلا فرزادمهر گفت:

    داستان جالبی بود خدا قوت