تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

حکایتی بود پدر و اسطوره مقاومت ،
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

H:
حکایتی بود پدر و اسطوره مقاومت

اون روز صبح از خواب بیدار شد ، سر و صورت را شست و صفا داد بچه ها هنوز خواب بودند ،
خانه اش طبقه دوم آپارتمان چهار طبقه ای بود
که خود ساخته بود و طبقه اول پدر و مادر زندگی می کردند و دو طبقه دیگر را نیز فروخته بود ، خونه تک واحدی بود و صد متری حیاط داشت و باغچه ، که روح هر خانه ایست ، از پله ها پایین آمد و در را باز کرد ، خونه دو خوابه بود و یک خواب آن را که کوچکتر بود ، مادر تبدیل کرده بود به چاپخانه، سماور بر روی میز کوچک
چرخ خیاطی که با رومیزی مشمائی پوشیده شده بود همیشه جوش بود و چایی به ببار ،وارد شد و سلام کرد ، مادر وقتی سر حال بود می گفت ورجی تو کلام ، که او هم
شروع می کرد به خوندن ، داش ننه ،
داش ننه چیشم تو جام شراب مونه ، و بر
وزن شعر آمنه آغاسی برای داش ننه می خواند
‌ مادر هم به طنز می گفت ، هوم ،،،،اش ننه و
لبخندی توام با ناز تحویل می داد ، بر پشتی تکیه می داد و استکان هم باید صاف صاف بود تا رنگ چایی مثل شراب ارغوان معلوم باشه ، که این عادت را اکثر بچه هاش و از جمله او به ارث برده اند ،
پدر مدتی است دیگر به روستا نمی رود ، چون نه دید درست و حسابی دارد و گوشش نیز کم شنوا شده ، پدر حدود نود و سه ساله و مادر نیز ده سال کوچکتر است ، پدر مادر را که ما فرزندان آقا و آجی صدای شان می کنیم و جدیدا داش آقا و داش ننه اونهم فرزند کوچک که همخانه هستند
بر آنها نام نهاده است ، عشقشان نذری شب بیست یکم ماه رمضان است ، که مادر پس از ادای نذری یک هفته ازش نگذشته شروع به جمع کردن و تدارک برای سال دیگر می کند ، بدین ترتیب همه نوه ها و نتیجه ها در این نذری شریک می شوند و هنوز یک ماه مانده به شب بیست و یکم شروع می کنند و هر کس چیزی که نذر کرده تهیه و به خانه مادر یا داش ننه می آورد ،و دو سه روز آخر
که همه دستی در کار دارند و گوشه ای را راست و ریست می کنند ، در این میان کار پسر ته تقاری و
خواهر کوچکتر از همه بیشتر است ، تهیه و خرید و هماهنگی با آشپز و نیسانی و یخ و نوشابه و هر چیزی که فکرش را بکنی ، خلاصه صبحانه را با چای و پنیر و کره حیوانی یا خودمونی که برای اراکیها دست می گیرند ، که اینها به کره حیوانی خودمونی می گویند و جک ساخته بودند ، در صورتی که کره ای که خودمان درست کرده ایم معنی می داد ، یادش آمد که سیاسیون برای گمراه کردن مردم هر خطه جک مربوط به خودشان را درست کرده بودند ،
پس  از صرف صبحانه به طبقه بالا رفت و لباس پوشید، درب طبقه پایین را باز کرد که ببیند چیزی احتیاج ندارند ،که ناگاه پدر برای کاری برخاست و به یکباره سکندری خورد ، به داخل آمد و پرسید چیزی نشده و پدر گفت نه ،
پدر کوه مقاومت بود و هر دردی که داشت بروز نمی داد و تا آنجا که امکان داشت طاقت می آورد ، با تردید به مغازه رفت ، به خواهر زاده اش
که پزشک خانوادگی هم بود زنگ زد و قرار شد به پیش پدر برود ،
به مغازه رفت و ظهر به خانه برگشت ، پدر بهتر شده بود ولی خوب نبود ، خواهرش هم آمد و خانم دکتر ، فردا صبح به بیمارستان ولی عصر رفتند و پدر
بستری شد ، تازه آنجا متوجه شدند که پدر سکته کرده بوده ، دو روز در بیمارستان بستری  و مرخص شد ، در خانه بهش رسیدگی می کردند و
همه جمع می شدند و مثل شمع دور ش می گشتند ، پدر روز به روز بدتر و بدتر می شد ،
شور کرده بودند که به بیمارستان ببرند ولی
او که میدانست گفت ، بیمار رو به اختصار
را به بیمارستان ببریم که چی بشه ، اینجا توی خونه خودشه، ساعت نه شب بود که معده اش به شدت سوخت و عرق کرد ، به وسط پذیرایی آمد و دراز کشید ، شیره گوشتی به خوردش دادند بهتر شد و خوابش برد ، ساعت یازده شب بیدار شد ، همه خوابیده بودند ، دست پدر را گرفت رو به سردی بود ،
نبضش نمی زد و نفس هم بسیار ضعیف، قلبش هنوز آهسته می زد ، حالا دیگر همه بیدار شده بودن ، به اورژانس زنگ زد ، آمد و تاکید کرد که پدر تمام کرده و قلب پس از مرگ تا مدتی می تپد ، شاید برای اینکه پدر به خانواده اش عشق داشت ، همه گریه می کردند ولی او خودش را نگه داشت کارها را راست و ریست کرد ، با کمک برادر، پدر را به حمام برد و او را شست و لباس تمیز پوشانیدند ، با دستمال
چانه را به فرق سر بستند ، سپس با پلیس صد و
ده تماس گرفت ، و با بهشت زهرا ، آمبولانس آمد
و پدر را به بهشت زهرا برد ،
برنامه ریزی کردند و مراسم ختم را به طرز شایسته ای برگزار کردند ، بر اعلامیه پدر نوشت ،
چونکه گل رفت و گلستان در گذشت، ،،،،،
نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت، ،،،،
چونکه که گل رفت و گلستان شد خراب ،،،،،
بوی گل را از چه جویی از گلاب ،،،، ،
مراسم سوم تمام شد و شب هفت رسید ،
همه چیز را برنامه ریزی کرده بود ، مراسم بر سر
مزار بود ،
صبح خیلی زود بیدار شد و به طبقه پایین آمد ،
مادر و دو خواهرش و یکی دو تا از خواهر زاده ها آنجا بودن ،

اشک توی چشمهایش حلقه بست ، صورتش را شصت و به اطاق چایخانه آمد ، جای پدر خالی بود ، به یکباره یکی از اشعاری که پدر می خواند
بر لبانش نشست و با صدای بلند خواند ،
خود گل و نامت گل و گلمینه دستت ،
خون ناحق می کنه جفت چشم مستت ،،
ای نبات، ای نبات،
و یکباره ترکید و اشک امانش نمی داد ، همگی دورش را گرفتند و سمفونی غم اجرا شد ،
بعد از ظهر هم با نای نوا و خواندن گل پونه ها
توسط مداح آشنا همراه با نی شب هفت نیز به پایان رسید ، برای مراسم چهلم نیز فقط خانواده بود و آشنایان نزدیک سنگ مزار دو طبقه را در وسط قبر خانوادگی کار گذاشتند، که شعر زیبای
فریدون مشیری بر روی آن نقش بسته بود بدین
مظمون،
حیف می دانم ، که دیگر سر برنمی داری از این خواب گران سر ،
تا ببینی خردسال ، سالخورد خویش را کین زمان ، چندان شجاعت یافته است ، تا بگوید ،
راست می گفتی پدر ،،،،،

هوشنگ مرادی سوم مرداد ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    اشکم در اومد واقعاا
    پدر یه واژه است ولی قد یه دنیاست واقعاا
    “با دستمال چانه را به فرق سر بستند..” این جمله رو خوندم ناخودگاه تنم سرد شد، البته درست نفهمیدم برا چی ولی یه جور حس سرد و ترس داشت، قبل از مرگ این کار رو میکنن؟
    خسته نباشید

    • هوشنگ مرادی گفت:

      سلام بانو ، ممنونم که توجه دارین و می خونین ، چونه را می بندن برای اینکه دهن باز نمونه و خشک بشه ،
      اگر مرگ نبود ، زندگی معنایی نداشت ، ولی انسانها بیشتر برای موندن دست و پا می زنن تا برای ساختن ،
      پیروز باشید و سلامت ،