تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

آذریون *
نویسنده: آنیتا

ازدل سیاهی ،به سمت آسمان،

جایی که خورشید بود،

خودش را بالا کشید .

گرمای نگاه خورشید را حس کرد .

قد کشید تا به خورشید برسد .

غنچه بود .معنای بلوغ را نمی‌دانست.

سردرگم نور را تعقیب می‌کرد :از شرق به غرب.

گرما را دوست داشت. عاشق خورشید شد.

به خصوص وقتی به وسط آسمان می رسید.

مستقیم نگاهش می کرد :چشم در چشم .

خورشید به قلبش نور می پاشید: دانه هایی در قلبش از نور سیراب شدند.

گلبرگ‌های قنداق  شده‌اش را با نور شستشو می داد..

مدتی خورشید پشت ابربود‌.

حوصله اش سر رفت. عادت داشت مسیر عبورش را دنبال کند. تنها سرگرمی اش بود.

_مثل اینکه: امروز خبری از حمام آفتاب نیست.

کسل شد. خوابید.

چشم که باز کرد دانه هایی در قلبش سر و صدا به پا کرده بودند .

خورشید شرق آسمان بود.

زیبا و پر نور. لبخند زد .

داد زد: امروز می توانیم چشم در چشم آفتاب بازی کنیم.

خواست سرش را تکان دهد.

نتوانست .خورشید در حال خرامیدن به وسط آسمان بود .

خیره  در خورشید ماند.

سرش اما تکان نمی خورد .

به بلوغ رسیده بود.

گلبرگهای زردش زیر نور می درخشید و به رنگ خورشید در آمده بود .

اطرافش را دیدزد. تنها نبود.

یک مزرعه خورشید با دل های آتشین ،

متحد و یکدست به یک سمت خیره بودند:

مشرق.

در برابر عظمت پدرشان آفتاب،

سر فرود آورده بودند.

حس کرد همه  از تبار آفتاب هستند:

پرصلابت و با قامتهایی کشیده.

ازتولد تا مرگ شان یک سال طول می‌کشید؛

تا به کمال برسند.

دانه هایی در دلش بی قرار رفتن بودند .

وقت آن بود که از دل او جدا شوند و به سیاهی برگردند ،نور جستجو کنند و دوباره از دل سیاهی به سمت آسمان جایی که خورشید بود، خودشان را بالا بکشند.

 

 ________

  *   آذریون:  گل آفتاب گردان

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    خیلی زیبا بود آنیتا خانم. مثل شعر بود اگر خود شعر نبود! و از نظر من به راحتی میتونه با کمی تغییرات به یک شعر نو تبدیل بشه

  2. لیلا فرزادمهر گفت:

    عالی بودپراز حس خوب رشد وزنده شدن

  3. پرستو انصاری گفت:

    خیلییی زیبا بود و پر از حسای خوب😍😃
    از تول تا مرگشان یک سال طول می‌کشید تا به کمال برسند… چه حس خوبی داشت داستان واقعا
    بازم جملات کوتاه و عمیق😃
    فضای داستان تو ذهنم از پشت یه لایه نور می دیدم
    خسته نباشی آنیتا جون ❤

    • آنیتا گفت:

      پرستو جونم فکر می کنم حس های عمیقی داری.
      سرزندگی و شوق زیبایی که
      تو توصیف اطرافت و
      در برخورد با دیگران داری، نتیجه دلِ زنده و فکر بازی هست که داری.
      زیبا بمونی حتا در صد سالگی.

  4. فریده فرد گفت:

    عالی بود آفرین👏👏🌺

  5. رآمتین گفت:

    برای من که کلا با گل گیاه سروکار دارم این داستان خیلی دلچسب بود، عالی بود.

  6. حسین شهریاری گفت:

    عالی بود
    درود بر شما
    نوشته ها و داستان های ارزشمندت زیبا هستند و باید چند بار بخوانی روان می نویسی
    زنده باد آنیتا خانم