تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

صد داستان
نویسنده: فرزانه کردلو

البته در حین نوشتن هم دارم فکر می‌کنم، نمی‌دونم اصلا میشه بهش گفت داستان چون اولین داستانی که دارم می‌نویسم. چون آقای کلانتری گفتن نبایستی زیاد سخت گرفت. جلسه اول طبق اطلاعیه‌‌ای که اعلام شده بود شروع شد. پست ها و فایل صوتی یکی پس از دیگری تو کانال مخصوص رویت می‌شد. همانطور که داشتم فایل صوتی اولین جلسه امروز گوش می‌کردم به فکرم زد که ماجرای شرکت کردن تو این دوره یعنی ۱۰۰ داستان بگم چطوره؟

فکرم گفت: ایده خوبی اجرایی ش کن.

بهتره اولش بگم،چی شد اصلا به این روز رسیدیم.

ماجرا این طوری شروع شد که، من چند ماهی نیست که اون هم بر حسب یک اتفاق با صفحه و کانال تلگرام مدرسه نویسندگی و بخصوص سایت آقای شاهین کلانتری آشنا شدم و البته این رخداد دقیقا مصادف بود با صد داستان دوره(دوم)قبل که شرکت نکردم بود، این سه و چهار ماه از پی هم گذشت تا اینکه رسیدیم به یک هفته گذشته.

دیدم تو کانال تلگرام پستی گذاشته شده بود:

 با این مضمون که اول مرداد دوره سوم ۱۰۰ داستان آغاز می‌شود و ۱۰۰ نفر اولی که ثبت نام کنند تخفیف شامل حالشان می‍شود. از اینها که بگذریم، نکته مهم قضیه این بود که ماجرا دوباره تکرار شده بود یعنی دوره صد داستان، خوشحال بودم به دو دلیل.

 از یک طرف، نوشتن دوست دارم و بخشی از کار و حرفه روزنه‌ام هست و دوست دارم انواع مختلف نوشتن امتحان کنم و این فرصت خوبی بود،چرا بایستی از دستش می‌دادم.

 از طرف دیگه، تو ذهنم سوالات رگباری پشت سرهم ردیف و تکرار می‌شد.

 یعنی شرکت کنم؟!!

می‌خواستم پاسخ مناسبی به شک و تردیدهام بدم.چون این طوری در این نبرد من پیروز بودم، البته می‌باختمم چیزی نمی‌شد، منتها برخی از صحبت های افکارم متقاعدم می‌کرد که شرکت نکنم. البته افکار مثبت و من در یک تیم بودیم.چون مدام در ادامه سوالاتی،

مثل اینکه یعنی تو دوره چیکار می‌کنند؟ ازم می‌پرسید

یعنی چیزهای جدیدی یاد می‌گیرم؟

یعنی منم می‌تونم داستان بنویسم؟

داشتم با افکارم منفی و مثبتم گفتگو مصالمت آمیز می‌کردم تا صورت جلسه بشه و نظر قطعیم دریافت کنم. البته این یدونه سوال ولم نمی‌کرد و مدام تو ذهنم تکرار می‌شد.

که به نظرت شرکت کنم؟

و کلی سوال مشابه دیگه؟

همانطور که داشتم سوالات ذهنم را مرور می‌کردم تا به یک جواب و جمع بندی درست برسم  و در نهایت جلسه را مختومه اعلام کنم. در بین این همه سوال که در ذهنم هوا می‌شد، ابهامات و هم البته تردیدهایی مثل حباب هایی وسط تصورات و افکار مثبت ذهنیم داشت شکل می‌گرفت:

آخه من که داستان نویسی بلد نیستم!

من که تا حالا یک دونه داستان هم ننوشتم یعنی منم می‌تونم؟!

۱۰۰ تا داستان؟!

در این بین، سوالاتی که تو ذهنم جاری می‌شد. یک لحظه، یاد حرف زیگ زیگلار  افتادم که میگن: قرار نیست عالی باشی تا شروع کنی، اما بایستی شروع کنی تا عالی باشی.

از طرفی، افکار مثبت و افکار منفی(مثل خیر و شر) در کنار هم بودن تا یک اتفاقی برام رقم بزنند. این اتفاق شرکت تو دوره بود(یک مقدار تردید داشتم که مانع می‌شد).

اینم بگم که،آخه فکر می‌کردم کسایی که داستان می‌نویسند بایستی تفکرات خاصی داشته باشند و البته خیالپرداز فوق العاده‌ای بایستی باشن.چون وقتی اسم داستان می‌یاد داستان نویس هایی چون ویکتور هوگو، چارل دیکنز و  لوسی ماد مونتگومری(نویسنده آ ِن شرلی و…) و … و کلی نویسنده حرفه‌ای ایرانی دیگه تو ذهنم ظاهر میشه.

خلاصه بعد یک مدت کوتاهی تصمیم گرفتم که تو دوره شرکت کنم، خیلی بین آگهی که دیده بودم و تصمیم قطعی که گرفتم زمان زیادی نگذشت. البته ما بین شرکت کردن یا نکردن یک مقدار چالش داشتم و از دو و سه نفری هم مشورت گرفته بودم.

بالاخره دل زدم به دریا و از طریق لینکی که تو استوری مدرسه نویسندگی بود رفتم وارد سایت شدم و فرم مورد نظر پر کردم و مبلغ واریز کردم و می‌خواستم شانسم امتحان کنم.

به خودم گفتم:

نهایتش می‌خواد داستان خوبی نشه عوضش کلی چیز یاد می‌گیرم که در آینده به دردم می‌خوره.

مثل این که این جمله م یک نوع سازش بین افکار منفی و مثبتم ایجاد کرد انگار که پرچم صلح به رنگ سفید تو میدان جنگ برافراشته کنی و همه جا سکوت حاکم بشه. در این لحظه دکمه پرداخت زدم و صفحه گوشی به صفحه پرداخت موفقیت آمیز بود رفت.

بعد گفتم، به ادمین صفحه هم اطلاع بدم که من ثبت نام کردم. ادمین هم به خوبی راهنمایی کردن که از طریق کانال تلگرام پیگیر باشم.

مشتاق بودم که طی دوره چه اتفاقی می‌یوفته.

گفتگوهای ذهنم هر از چندگاهی باهام بحث و گفتگو می‌کردند.

داشتم می‌گفتم بهش که :

یعنی من از پس نوشتن صد داستان برمیام. آخه بازم داشتم با خودم و افکارم در این مورد کلنجار می‌رفتم.

هنوز عضو کانال تلگرامی نشده بودم.

تو همین فکرها بودم که ادمین کانال جواب دادن:

 اگر اطلاعات درست وارد کرده باشید تا پایان امروز شما جزو گروه کانال ۱۰۰ داستان خواهید شد. گذشت و رفتم سراغ بقیه کارهام. دیگه آنلاین نشدم تا شب که دیدم پیام اومده و گفتن تنظیمات تلگرام شما طوری که نتونستیم شما را عضو کانال ۱۰۰ داستان کنیم.

ناگفته نماند که ادمین لینک کانال لطف کرده بودن گذاشته بودن تا خودم وقتی پیام دیدم وارد گروه تلگرامی ۱۰۰ داستان بشم.  بالاخره موفق شدم وارد گروه بشم.

فردای اون روز ادمین چند تا کتاب گذاشتن از جانب آقای شاهین کلانتری و یک پست که دوره سوم ۱۰۰ داستان از یک مرداد شروع می‌شه و هر گونه اطلاع رسانی از طریق این کانال انجام می‌شه.

طی این یک هفته همه‌اش با افکارم(مثبت و منفی) تبادل نظر می‌کردم. یکی اونا می‌گفتن دو تا من می‌گفتم و بالعکس. همین طور که داشتیم بهم کلمات پاس میدادیم داشتم فکر می‌کردم که تو اولین جلسه چه اتفاقی قراره بیوفته!

یعنی آقای کلانتری می‌خوان بپرسند:

کی همه کتابها رو  خونده کی نخونده؟

چون من نرسیدم همه ش بخونم و  فقط چندتایی ش خونده بودم.

بالاخره اول مرداد هم از راه رسید و جلسه اول شروع شد.

 وقتی تو فرصتی که داشتم فایل های صوتی آقای شاهین کلانتری گوش میدادم یک حس خوبی بهم دست داد که حتما همه اونایی که عضو شدن قرار نیست یک شاهکار خلق کنند، داستان نویسی می‌تونه به هر شکلی باشه از یک صفحه تا هر چند صفحه که دوست داریم.

با این جملات خیالم راحت شد و داشتم پس ذهنم به خودم دلداری میدادم:

 حتی اگر داستانم خوبم نباشه به هرحال روایت یک اتفاق که می‌تونه باشه.

البته در ادامه از این حرفشون هم که شنیدم دیگه مطمئن شدم:

من فقط نیستم که داستان نویسی بلد نیستم و بهتره زیاد سخت نگیرم، و همین موضوع باعث شد اولین داستانم که بی‌ارتباط با دوره سوم ۱۰۰ داستان نیست را در گروه مورد نظر ثبت کنم و این شد که عنوان و داستان اول من شد “صد داستان”.

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. رآمتین گفت:

    بیصبرانه منتظر ورود شما و خواندن داستانتون بودم. تا آخر این مسیر من هوادار شمام🌺💥

    • فرزانه گفت:

      خیلی ممنونم شما لطف دارین. خداروشکر موضوع ورود به صفحه و ثبت داستان سایت درست شد و منم و بقیه هم تونستیم اولین داستانمون در کنار بقیه دوستان منتشر کنیم. خودم هم خیلی ذوق داشتم هر چه زودتر منتشر کنم. ممنون . امیدوارم همه بچه ها با همکاری و کمک همدیگه اتفاق های خوبی رقم بزنیم.
      موفق باشین.