تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

تیمارستان
نویسنده: حسین شهریاری

چند سال پیش دوستم به من گفت با من می آیی برویم تیمارستان؟ با تعجب گفتم چرا آنجا؟ گفت پسر عمه ام چند روزی است که آنجا بستری است.
دیوانگی هم مانند سایر قضایای طبیعی اتفاق می افتد، دیوانگی هم عالمی دارد‌. وقتی مجوز ورود گرفتیم و رفتیم داخل فضای غم آلودی را دیدم. ترجیح دادم کمی دیوانه باشم در میان کسانی که دیوانه بودند یا خودشان را به دیوانگی زده بودند. به خنده های تلخ شان خندیدم و به شکلک در اوردن هایش واکنش نشان دادم و جالب تر اینکه هر کدام برای خودش شخصیت بر جسته ای بود. یکی خمینی بود که تازه قصد انقلاب کردن داشت و سخنرانی میکرد، و میگفت من انقلاب میکنم من به کمک این ملت دولت تعیین میکنم. یکی رو به دیوار سفید داشت برای معشوقه اش قصه می گفت، رفتم گفتم چی شده، به دیوار سفید چی میگی ؟ گفت تو مو می بینی و من پیچش مو، گفت: دلتنگم…
مثل خیلی از روزهای زندگانی ام.این روزها هیچ کس شریک غم و دلتنگی آدمها نیست؛
تنها همدم تنهایی ها و بی کسی هایم، همین دیوار سفیده و همون پیچش مویی که تو نمی بینی.
چه کنم؟ دست کشید روی دیوار و زمزمه کرد و تنهاش گذاشتم، یکی داد میزد که امام زمانم . دنبال یارانش میگشت که ظهور کند . یکی فقط نعره کنان خنده ای میکرد که قلب آدم درد میگرفت‌. خنده هاش ، خنده معمولی نبود. با اینکه حال خوبی نداشتند ولی برای خودشون دنیایی داشتند. رسیدیم به اتاق پسرعمه دوستم ، داشت برای خودش آواز میخواند. مشکلش این بود که ادعای پیامبری داشت و عقیده اش این بود دست روی سر هر دختری بکشد شوهر دار میشود. کمی که با او حرف زدیم احساس کردم از ما هم عاقل تر است، بس که عرفانی حرف میزد. خوشبحالشان هر طوری دوست داشتند حرف میزدند، به هر کسی دلشان میخواست فحش میداند، هر کاری میکردند کسی از انها ایراد نمی گرفت و خجالت هم نمی کشیدند. غذا خوردن شان با ملچ و ملوچ بود، و خرده های غذا دور دهن شان می چسبید و کسی برایش مهم نبود . آهنگی خفیف و غم انگیز در ذهنم تداعی شد، در همین موقع ناگهان همان شخصی که نعره کنان می خندید، دیوانه وار خندید جوری که تن آدم می لرزید. یکی با دست اشاره کرد بیا فالت را بگیرم. رفتم کنارش نشستم، گفت تو هم دیوانه ای ؟ گفتم: کاش بودم، نگاهم کرد ولی منظورم را نفهمید . کف دستم نگاه کرد و گفت معشوقه ات تو رو دیوانه کرده، خندیدم و رفتم. پیدا کردن علت دیوانگی اشخاص کار آسانی نیست. روان شناس ها هم موفق به کشف علت آن نمی شوند. ولی خود دیوانه ها خوب می فهمند. هر چند دقیقه یکبار آن یک نفر می خندید آن هم نه خنده معمولی، جوری که مو به تن من راست میشد. یکی میگفت علت خنده های مهیب و سرسام آورش دختری بوده که عاشقش میشود ولی بعد از مدتی او را به عقد دیگری در می آورند. یکی نشسته بود کناری و چشمانش را بسته بود. جوری با دستش حرکتی انجام میداد که انگار چیزی می نوشد‌. بخاطر خوردن شراب و مستی بیش از حد از خود بی خود شده بود و گاهی گریه میکرد. علت اساسی دیوانگی پسر عمه دوستم، دخترخاله اش بوده که جواب رد به او می دهد . در دوران نوجوانی عاشق دخترخاله اش میشود و دخترخاله اش همیشه با چشمکی او را همراهی کرده ، غافل از اینکه در افکارش برای خودش دنیایی ساخته بود. و بعد از اینکه که جواب رد شنیده بود، شوک عصبی به او وارد میشود، و خود را پیامبر فرض میکند، و دخترهای محل از دستش عاصی میشوند. خانواده اش مجبور میشوند او را بستری کنند‌.
می گفت من نیروی فرا زمینی دارم دست هایم انرژی دارند که شفا میدهند. طفلک محکوم به رنج کشیدن بود‌. خنده آن مرد که لرزه بر بدن ادم می انداخت تمامی نداشت. و میگفت از ما بهتران با من می خندند.
طاقت ماندن در آن فضا را نداشتم،خدا رو شکر کردم و از تیمارستان بیرون رفتیم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. لیلا فرزادمهر گفت:

    مثل همیشه بامزه وخلاق مخصوصا ادعای پامبری کلی مرا خنداند.
    می شد جزئیات بیشتری اضافه کرد کتاب دارالمجانی را بخوانید سرشار از ایده است.

  2. آنیتا گفت:

    چه دیوانه خانه ای!
    خوب توصیف کردین.

    دیوانگی هم عالمی داره.

    • حسین شهریاری گفت:

      درود بر شما
      ممنون از همراهی شما
      خوشحالم همیشه نظر ارزشمندت برام نوشتی
      اره واقعا جای بدی بود