تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

عقرب
نویسنده: رامتین شاهینی نژاد

 

عقرب به دنیا می‌آید تا زندگی کند، درست مثل انسان.
نیش می‌زند تا از خود دفاع کند، آیا انسان‌ها هم با نیش زدن می‌خواهند از خود دفاع کنند؟

********************

گرما بیداد می‌کرد.
زمین لرزید. اول لرزش کم بود بعد زیاد شد، تا اینکه کلا خاک زیرو رو شد، چاره‌ای نداشتم جز اینکه از داخل حفره بیرون برم.
فرار کردم.
زیر حرارت آفتاب امکان نداشت زنده بمونم.
بین علف‌ها قایم شدم اما بازم گرم بود.
داشتم آب می‌شدم.
حرکت کردم رفتم.
همینطور که می‌گشتم، بین چندتا بوته یه حفره پیدا کردم با بقیۀ حفره‌ها فرق داشت.
معطل نکردم، رفتم داخلش.
خنک، تمیز، کمی آب هم تهش جمع شده بود.
نمی‌دانم چه بود. هرچه بود می‌توانست خانۀ ابدی من باشد.
فضای کافی داشت و راحت بود.
من خیلی خوشبختم.
بهتره کمی استراحت کنم امروز خیلی ازم انرژی رفته.

********************

سر سفرۀ غذا همیشه آرام آرام غذا می‌خورد گاهی تا دو ساعت غذا خوردنش طول می‌کشید.
بعد از غذا بلند می‌شد می‌رفت.
مادر: عزیزم کاسه بشقابتو جمع کن بذار آشپزخانه بشورم.
می‌گفت:خودت جمع کن. برای بقیه هم جمع کردی اینم روش.
همیشه بهداشت دهان و دندان را رعایت می‌کرد، نخ دندان و سپس مسواک.
بسیار تمیز و آراسته.
پدر دلش خون بود ازش.
همیشه عادت کرده بود از جیب یا کیف پول او کل پولاشو برداره.
پدر خطاب به او: کارت خیلی زشته هر سری پولای منو برمی داری یه اجازه‌ای چیزی، اینجا خونس، قانون داره.
از داخل اتاق: آره حتما تو نوشتی قانونشو…
پدر خجالت کشید، سرخ شد:
آخه خیلی زشته بچه جان، آدم تو خونۀ خودش مجبور باشه شلوارشو، کیف پولشو صدتا سوراخ قایم کنه.
مادر برای پدر چایی میاره، میشینه کنارش می‌گه، خب شما خودت بهش به اندازه کافی پول بده.
با صدای بلند جوری که بشنوه:
دیگه قول میده از اینکارا نکنه. بزرگ شده وقتشه سروسامان بگیره بچمون.
پدر آرام زمزمه می‌کنه: فکر بیخود تو مغزش نذار خانم این تا درست نشه من هیچ کاری نمی‌کنم، همین مونده پس فردا یکی دیگه هم از دستش شاکی بشه، بعد شما مسئولی.
مادر: وا! توام همه چیو بنداز گردن من. از اولشم رفتی سرکار همش منو با اینا تنها گذاشتی. تربیت بچه‌ها با من بوده چه خوشت بیاد چه نیاد، این اخلاقشو نمی‌دونم به کی رفته!
پدر چایی را هورت کشید گفت:
آره خب من نمی‌رفتم سرکار الان ایشون از جیب کی می‌زد؟ ببین هفته پیش بهش پونصدهزار تومن دادم. الان باز اومده پولامو برداشته. مگه یه آدمیزاد چقدر خرج داره؟ تقصیر منه از اول باهاش اصولی رفتار نکردم. شُل گرفتم خانم.
در همین بین یهو از اتاقش میاد بیرون طلبکارانه میزنه به شانۀ پدر میگه: شما پدر مادر منین وظیفتونه پولاتونو برای من خرج کنین. پونصد تومن دادی بمن، داری منت میذاری؟
مثلا می‌خوای چیکار کنی؟ عرضه داری… نمیبخشمت.

مادر: بله، وظیفمونه ولی وظیفۀ توام هست احترام بذاری بهمون، کی کم گذاشتیم که میای اینکارارو می‌کنی؟
می‌ره تو اتاق درو هم می‌کوبه بهم.
مادر: آنقدر سر به سرش نذار. بذار برداره بذار خرج کنه، جوونه نذار چشم و دلش دنبال چیزی بمونه.
پدر: خانم تو اینو پررو و گستاخ کردی.
با صدای بلند: بذار نبخشه به جهنم که نمی‌بخشه همین مونده بچه نخواد پدر مادرشو ببخشه…

تا دلتان بخواهد از این بحث‌ها و دعواها داشتند.
پدر مادری که مورد آزار فرزندشان قرار می‌گرفتند و موقعی که اعتراض می‌کردند با رفتار تهاجمی او مواجه می‌شدند.
این مشت نمونۀ خروار بود.

********************

باد سردی به داخل وزید و فشار هوا باعث شد بیدار بشه…
+چند وقتی بود ساکت شده بودم، مانند عقربی که برای طعمۀ خود کمین کرده.
آیا منی که امروز درون این حفرۀ عجیب، خودم را از حرارتِ آفتاب پنهان کرده‌ام، همان انسانی نیستم که تا دیروز مانند عقرب نیش می‌زد؟

#رآمتین

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. مریم گفت:

    شما نوشته هاتون حرف ندارن . امیدوارم بشه از شما بیشتر داستان خواند و شخصیت خاصتونو فهمید

  2. فریده فرد گفت:

    عالی بود موفق باشید👏👏🌺

  3. آنیتا گفت:

    منتظر بقیه داستان هستم

  4. مائده معصوم زاده گفت:

    خیلی خوب بود
    مخصوصا من که شدیدا درگیر مستقل شدن از خانوادم !
    البته من مثل اون پسره نیستم
    مرسی از داستانتون

    • رآمتین گفت:

      استقلال خیلی عالیه، واقعا هم سخته مخصوصا پدر مادرا خیلی طبق تجربۀ من کمک نمیکنن. موانع زیادی هست. اما میشه مسالمت آمیز برطرفش کرد همراه با احترام

    • رآمتین گفت:

      مائده خانم شخصیت داستان منو چرا گفتین پسر؟ این فقط شامل پسرا نمیشه دخترا هم ممکنه اینجوری باشه. اتفاقا من تمام تلاش خودمو کردم که بحث جنسیت فرد مطرح نشه. چه پسر چه دختر از آدمی ممکنه این رفتارها سر بزنه…

  5. سلام ،
    در مجموع داستانی خوب ، با مضمونی اجتماعی و آگاهانه بود
    با این حال دو نکته وجود داره که براتون می نویسم
    یک. این که در متن داستان، مدام از زبان معیار و محاوره ای جا به جا می شدید که البته به نظر می رسه بیشتر داستان زبان معیار بود با این حال ، یک پارچگی رعایت نشده بود. به نظرم رعایت این قضیه داستان تون رو وزین تر می کنه. یعنی انتخاب کنید که با یک زبان بنویسید.
    دو. این که پرش ها ناگهانی بود. یعنی می تونست برای انتقال بهتر مفهومی که در زیر در جواب دوستان توضیح دادید، مقداری بیشتر تحلیل کنید و ارتباط رو بیشتر نمایان کنید. برای من مثل یک پرش بود !

    از وقتی که برای خوندن داستان تون صرف کردم خوشحالم.
    موفق و پیروز باشید.

    • رامتین شاهینی نژاد گفت:

      مرسی بابت نظری که دادی حتما دارم روی زبان کار می‌کنم اینو باهات موافقم. کمی زمان می‌بره تا به زبان مطلوب برسم.
      در رابطه با نکته بعدی که گفتی باید بگم ، عقرب، اصلا یک مجموعه بلند بالاس و به نام عقرب هم نوشته نشده، این داستان کوتاه بخشی از یک مجموعه بلنده ولی خب سعی کردم یکسری کلیت درونش قرار بدم. پرش‌ها کاملا هدف‌دار قرار داده شده.
      خوشحالم که برای داستانم وقت گذاشتی. دوستت دارم رفیق

  6. آرزو زارع گفت:

    ایده داستانتون جالبه
    با توجه به همین بخش کم از کل داستان
    به نظرم محتوای خوبی هم داره.

    موفق باشید

  7. کوثرمودی گفت:

    خیلی جالب بود مخصوصا اینکه به عقرب تبدیل شده… واقعا خوشم اومد، موفق باشید دوست عزیز

  8. آنیتا گفت:

    تشبیه شخصیت به عقرب خوب بود

    ولی آخرش دلیل ساکت شدنش رو متوجه نشدم باید یه حادثه ای باشه

    • رآمتین گفت:

      ممنونم از نظرتون.
      موضوع اول اینه که من قصد ندارم کل داستانو یکجا منتشر کنم. این داستان طوری سر و شکل گرفته که فقط روایت بخشی از یک فصل شاید سه فصل داستان من باشه.
      موضوع دوم هم خدمتتون بگم که خب این داستان اشارۀ مستقیم به انسان بد ذات داره که حالا اینجا اشاره شد داره پدر و مادرشو آزار می‌دهد. سپس تو زندگی بعد مرگش بصورت یک عقرب در آمده که نمیتونه حرف بزنه. خودش نمیدونه چخبره و من سعی کردم این پیامو برسونم.

  9. پرستو انصاری گفت:

    این کات خوردن اول داستان خیلی جالب بود برام😃
    فک کردم قراره تا آخر از زبان عقرب باشه ولی خوب این مدلی که روایت کردید هم جالب بود
    دیالوگ ها خیلی خوب و باورپذیر بودش فقط آخرش رو به نظرم یه جور دیگه تموم می‌کردید بهتر بود
    خسته نباشید

    • رآمتین گفت:

      ممنونم خانم پرستو از نظر شما.
      این داستان اشارۀ مستقیم به انسان بد ذات داره که حالا اینجا اشاره شد داره پدر و مادرشو آزار می‌دهد. سپس تو زندگی بعد مرگش بصورت یک عقرب در آمده که نمیتونه حرف بزنه. خودش نمیدونه چخبره و من سعی کردم این پیامو برسونم.