تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

میزهای کافه
نویسنده: حسین شهریاری

چند وقتی بود که کارم شده بود بروم بشینم رو میز آخر کافه کنار پنجره، همیشه با یک شاخه گل رز قرمز می رفتم و ساعت‌ها خیره می‌شدم به در… منتظر بودم. آخه به من گفته بود میام خیلی هم دیگه رو دوست داشتیم. کافه چی که یک دختر جوان بود همیشه نگاه دلسوزانه ای به من میکرد. یک روز از من پرسید دلیل این همه انتظار چیه ، کافه خالی شد و کسی جز من و اون نبود، نشست رو صندلی روبروی من، برگشت سمتم و با یه لبخند نگاهم کرد و گفت: می‌خوام بپرسم چرا هر روز خیره می‌شی به اون در؟ به دختر کافه چی گفتم:
– سالها پیش قرارمون همینجا بود اگه همو گم کردیم بیایم اینجا، خیلی وقته گمش کردم… امشبم نیومد، حتما یه کاری واسش پیش اومده وگرنه اهل بی معرفتی نبود، آره کار واسش پیش اومده. بغضی که مهمان همیشگی گلوی من بود اومد، بلند شدم و رفتم. مثل هر شب گلی که روی میز گذاشته بودم و برداشت و کنار بقیه گل‌ها گذاشت. فردا که باز اونجا نشستم، بعد چند دقیقه که دوباره نگاهم کرد، متوجه شد که خیره شدم به یه میز، میزی که یه دختر و پسر جولن نشسته بودن. اونا رفتن اما من همچنان به جای خالی اون دختر نگاه می‌کردم.
خودش بود نه؟ آره خودش بود.
گفت عجیب روی موهات گرد پیری نشسته . نمیخوای فراموشش کنی. نگاهش کردم و با بغضی فروخورده گفتم. قهوه ات، تلخ تر از هر شب بود، توی قهوه زهرمار ریخته بودی . خنده تلخی کرد و من رفتم. دختر کافه چی هنوز روی صندلی که روی به روی صندلی من بود نشسته بود، و به تک تک میزهای کافه نگاه می کرد و فکر کرد، این میزهایی که هر روز من دستمال میشکم، دارم هزاران خاطره تلخ و شیرین را پاک میکنم. بیاد اولین قهوه ای افتاد، که با عشقش خورده بود و او هم رفته بود، برای اثبات وفاداری به عشقش کافه چی شده بود. اشکی که گوشه چشمش بی تابی میکرد، پاک کرد و بیاد همه عشق هایی که عشق نشدند و بیاد دوستت دارم هایی که بی جواب ماندند، با دست کشیدن روی تک تک میزهای کافه، قهوه تلخی سرکشید. و میز کنار پنجره را اختصاصی پاک کرد، برای مشتری همیشگی اش…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. لیلا فرزادمهر گفت:

    زیبا بود وپراز حرفهای نگفته در گوشه گوشه میزهای کافه
    موفق باشید

  2. آنیتا گفت:

    آقای شهریاری عزیز
    زیبا و غمگین نوشتین.