تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

ملکه
نویسنده: پرستو انصاری

اقتباسی کوچک از رمان شهربازی
از کنار ویترین‌های پر زرق و برق مغازه‌های پاساژ رد می‌شویم. چیدمان پشت ویترین غالبشان ترکیبی از لباس شب‌هایی عجیب و غریب و در رنگ های انگشت نما و کمتر محبوب در تن مانکن‌هایی که خودشان هم استایل خاص و عجیبی داشتند، بود. همینطور سر‌سری نگاهی به لباس‌ها می‌‌اندازم که دستم را که در دستش گرفته فشار می‌دهد و وادارم می‌کند پشت ویترین یکی از همین مغازه‌ها که یک لباس بلند بنفش و براق دارد بایستم.
-دوست داری برا مراسم عقدمون اینو بپوشی؟
می‌خندم و مثل همیشه چال میفتد روی لپ راستم.
– معلومه که نه، من از این لباسای اجق وجق خوشم نمیاد.
لبخند میزند و ابروهایش را بالا می‌دهد و چند بار سرش را برای تایید تصنعی حرفم بالا و پایین می‌کند.
– بله بله حقم دارید، شما ملکه خانم هستید، ملکه ها که لباسای همینجوری نمی‌پوشن، باید براشون از نخ طلا لباس بدوزن.
می‌خندم و دلم غنج می‌رود از این ملکه گفتن‌هایش. عادتش بود شاید که از همان روزی که اتفاقی من را جلوی در کتاب فروشی عمو جهان دید و وسایل زیاد در دستم و کیف نقشه کشی و هزار قلم خط کش و پیسوله و نقاله‌ای که رها سپرده بود برایش بخرم، باب آشنایی و کمک او را باز کرد، ملکه صدایم میزد و هر وقت دلیل می‌خواستم برای این لقب شیرین می‌گفت که من ملکه‌ی قلبش هستم.
-چرا زل زدی به لباسه؟! مگه نمی‌گی اجق وجقه؟!
این را که می‌گوید لبخندم را جمع می‌کنم و از لای خاطرات دو سه ماه قبل بیرون می‌آیم. دستم را از دستش بیرون می‌کشم و جلو میفتم.
– بله که احق وجقه، من ملکه‌ام مگه خودت نگفتی.
پا تند میکند و خودش را میرساند و دستم را دوباره در دستش میگیرد.
– معلومه تو ملکه خانم منی.
ستاره باران میشود قلبم اما سکوت و یک لبخند و ظهور مجدد چال روی لپم تنها بروز ظاهری این ستاره باران قلب ناآرامم است.
کمی که سرگردان از این پاساژ به پاساژی دیگر سرک می‌کشیم و یک بستی شکلاتی هم در کافه‌ی خودش میخوریم، دیگر ساعت شش عصر را نشان می‌دهد و مغزم بنای ناسازگاری می‌گذارد و می‌فهمد وقت خداحافظی و برگشتنم به خانه رسیده. مثل هر روز سوار بر دویست و هفت سفیدش یک کوچه مانده به خانه روی ترمز میزند. می خواهم حرف‌های عاشقانه آخر را بزنم و خداحافظی کنم تا فردا که دستم را می‌گیرد و نگه میدارد در دستش و زل میزند به چشمان عسلیم.
-نسیمِ من
عشق می ریزم در نگاهم و هدیه می‌کنم به قهوه‌ای پر رمز و راز چشمانش.
-جانم؟!
سرش را نزدیک میاورد.
-فردا یه روز خیلی مهم برا منه، فعلا نپرس چرا ولی فردا خودتو آماده کن که میخوام ببرمت یه جای خیلی خوب.
از همین لحظه که جمله‌اش تمام میشود ذوق به جانم میفتد برای زودتر آمدن فردا و رفتن به جای خیلی قشنگی که می‌گفت.
خداحافظی می‌کنم و در فکر میروم که چرا فردا برایش مهم است. از روی تقویم که حساب و کتاب می‌کنم، فردا نزدیک به چهار ماه میشود که ما عهد دوستی بستیم و عاشق هم شدیم شاید از همین بابت می‌خواهد جشن کوچک و دونفره‌ای روی صندلی گوشه‌ی سالن طبقه‌ی اول کافه‌اش که جای همیشگی‌ خودمان بود، بگیرد. ذوق و ستاره باران در قلب ضعیفم به اوج میرسد و فکر اینکه فردا چه بپوشم تا زیباترین ملکه‌ی دنیا باشم برایش، یک لحظه رهایم نمی‌کند.
شلوار لی آبی و شال سفید و مانتو صورتی پوشیدم و موهایم را شبیه ملکه‌ی قصه‌ها از بالا بستم. سر همان کوچه‌ی قبل از خانمان نگه داشته، زیر همان درخت بید مجنون کنار در آبی رنگ با پلاک ۶۵۹. خوشحال و سرزنده سوار میشوم. او اما معمولی است. مثل همیشه لباس پوشیده، یک پیراهن و یک شلوار کتان. ظاهرش اما حتی آشفته تر از روز‌های قبل است. چیزی نمی‌پرسم و می‌گذارم پای اینکه حتما سورپرایزی در راه است. کنار یک پارک آن سر شهر نگه میدارد. غریبه است برایم این ‌پارک در این محله‌‌ی کثیف. از ماشین پیاده میشود و با ملکه گفتنش من را هم برای پیاده شدن دعوت می‌کند. هم قدم همراهش داخل پارک میشوم. چند قدمی که میرویم و به یک نیمکت سبز و زنگ زده میرسیم، توقف می‌کند. چشمانش و حالت نگاهش عجیب شده.
-بشین
متعجب از لحنش همینطور نگاهش میکنم که دوباره تکرار می‌کند.
-بشین ملکه خانم.
ملکه خانم ته جمله‌اش انگار مهر تایید است که مینیشم روی نیمکت سبز. دستش را در جیب شلوار کتان طوسی‌اش فرو می‌کند و با نوک انگشتش یک دانه شن ریز پرت شده از سمت زمین بازی بچه‌ها را به بازی می‌گیرد.
-پارسال درست تو همچین روزایی بود که مونا مریض شد…
مونا خواهرش بود و اینطور که خودش گفته بود وصله‌ی جانش.
-مونا؟!چه مریضی‌ای؟!
انگشت اشاره‌اش را روی بینی می‌گذارد و وادار به سکوتم می‌کند.
-فعلا فقط گوش بده
لحن دستوری و پر جذبه‌اش ساکتم می‌کند.
-مونا خیلی شاد بود، خیلی پر انرژی بود….
فعل‌های گذشته‌ای که به کار می‌برد می ترساندم اما هیچ نمی‌پرسم تا خودش ادامه دهد.
-درسخون بود، اصلا یه پا خانم بود، اما پارسال یه بعد از ظهر تو یه همچین روزایی که یه شماره ناشناس افتاد رو گوشیم و من صدای نفس نفس زدنا و هق‌هقش رو از پشت گوشی شنیدم، یه آن حس کردم که مردم. به زور ازش آدرس گرفتم و خودمو رسوندم پای اون تلفن عمومی که زنگ زده بود ازش اما وقتی رسیدم هیچکس نبود، پرسون پرسون فهمیدم که حال یه دختر کنار تلفن عمومی خراب شده و بردنش بیمارستان سر خیابون. جونم بالا اومد تا رسیدم بیمارستان و زیر سرم دیدمش، خدا رو شکر کردم اون لحظه که طوریش نشده، یعنی خیال می‌کردم طوریش نشده. موندم بالا سرش تا به هوش اومد و ماجرای داداش نامردتو و خودشو گفت…
مکث می‌کند با انزجار زل میزند به چشمانم.
-چشمانت عین داداش پدر سگته، حالمو به هم میزنه.
قلبم به تپش می‌افتد و چیزی در سینه‌ام فرو میریزد.
-ی..یعنی چی؟
دهانش را جمع می‌کند و یک قدم نزدیک می‌شود به من وارفته روی نیمکت سبز.
– یعنی داداش بی همه چیزت یه دختر هیجده ساله رو به بازی گرفته و بعد که دلشو زده خواهر بیچاره منو تو همین پارک ول کرده به امون خدا، اونم بعد از اینکه هر چی لایق خودش بوده رو فحش کرده و زده تو صورت خواهرم.
چشمانم از حیرت باز و خیره مانده توی صورتش. نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. نریمان که تا بوده من را از دوستی و این بساط‌ها دور نگه داشته بود حالا چطور خودش بازی داده بود قلب یک همجنس بیچاره من را!
-داری اشتباه می‌کنی
پوزخند خیلی بدی میزند.
-اشتباهو که تو سه ماه پیش جلو در کتاب فروشی کردی.
تنم به لرز میفتد و صدایم بغض آلود میشود.
-الان این حرفا یعنی چی؟
سرش را یک وری میکند و بعد کف یک پایش را روی نیمکت،کنارم می‌گذارد و دستش را به زانو تکیه می‌دهد.
– یعنی حساب حسابه، کاکا برادر، داداشت خواهرمو مریض و افسرده کرد، منم خواهرشو‌.
بعد هم چنگ میزند و کیف و گوشیم را میگیرد.
-اون روز مونای من گوشیشو جا گذاشته بود، وسط این پارک تو این محله که هیجاشو نمیشتاخت غریب بود، انصاف نیست تو گوشی همرات باشه، دلم میخواد از همون تلفن عمومی زنگ بزنی به نریمان کثافت.
لبخندی میزند و شمشیرش را تا ته توی قلبم فرو می‌کند.
-راستی ملکه تیکه کلام نریمان بود، به مونا میگفت ملکه.
اینقدر حالم بد است که حتی توان گریه ندارم‌. همینطور خشکم زده و مثل سنگ به رفتنش نگاه می‌کنم. تپش رگ روی شقیقه‌ام از یک سردرد کشنده خبر میدهد. صدای کشیده شدن لاستیک های ماشینش روی آسفالت خیابان اما کلید میزند بغض خشکیده‌ام را و به هق‌هق که نه به ضجه زدن میفتم. درد خودم یک طرف و این لات و اوباش‌های کمین کرده در پارک یک طرف دیگر. سر برمیگردانم و به تلفن عمومی که کمرش کج شده و کم‌کم در حال سقوط است نگاه می‌کنم و قبل از اینکه کارم به بیمارستان سر خیابان بیفتد به سمتش میروم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. آنیتا گفت:

    سلام پرستو جان.

    توصیفات داستانت محسوس و جزئیات خوبی داشت. اتفاق
    خیلی بی رحمانه و دردناک بود.

    همیشه از اینکه مردها خواهر و یا
    خانواده یه نفر رو وسیله انتقام
    ناجوانمردانه ی
    خودشون قرار میدن ، بدم میاد.متاسفانه
    این ماجرا ها زیاد تکرار میشه.

    • پرستو انصاری گفت:

      سلاام🙋‍♀️
      خیلیی مرسیییی که خوندین😃😍❤
      ممنون که میگید جزئیات داشت و محسوس بود خیلی برام مهم بود که اینطور باشه😃
      بله متاسفانه یه روش خیلی کثیف و بی رحمانه هستش☹