تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

هفت خوان اعظم
نویسنده: پریسا مشکین پوش

 

وقتی لیلا زنگ زد و خبر فوت آقای کاردار را به من  داد، خیلی تعجب نکردم  چون سنی از ایشان گذشته بود و این اواخر خیلی هم مریض احوال بودند.

 آقای کاردار سال ها سفیر ایران در کشورهای مختلف بودند، مردی بسیار خوش صحبت، فاضل و اهل مطالعه، هرگز از مصاحبت ایشان  خسته نمی شدی، ولی مشکل اصلی خانم ایشان بود که به دلایلی از حضور مهمان خوشحال  نمی شد و خیلی علاقه نشان نمی داد،دوست نداشت کسی به منزلشان برود، از ملاقات دیگران با  همسرش لذت نمی برد و به همین جهت همیشه برای دیدن آقای کاردار باید اول از هفت خوان اعظم عبور میکردی، کلی نیش و کنایه های خانم را تحمل می کردی تا اجازه شرفیابی توسط ایشان صادر می شد.

آقای کاردار از دوستان قدیم پدرم بودند، من همیشه از ملاقات با ایشان لذت می بردم، چون سفیر بودند خاطرات زیبایی از آن دوران تعریف می کردند، به ادبیات علاقه زیادی داشتند و کتابخانه بسیار نفیسی داشتند که هوش از سر آدم می برد، خاطرات را با آب تاب خاصی تعریف می کردند که همیشه جذاب و شنیدنی بود،  حتی برای بار دوم.

بر خلاف آقای کاردار همسر ایشان اعظم خانم همیشه  با  نیش و کنایه آماده بود تا حال همه را بگیرد، با این کار  خیال داشت جذابیت آقای کاردار را کم کند که شاید همه توجه ایی هم به اون نشان دهند ولی شیوه بدی را در پیش گرفته بود…

  این مختصر توضیحات را دادم که با خلق و خوی همسر آقای کاردار آشنا شوید.

 بعد از شنیدن خبر فوت، چون امکان رفتن  به  مراسم خاکسپاری برایم میسر نبود از لیلا آدرس منزل ایشان را پرسیدم و او آدرسی را به من داد که باعث تعجبم شد!!!

 ساختمان اسکان !!

مکانی که شاید در ماه ۳ یا ۴ بار  به آنجا می رفتم ولی اصلا نمی دانستم منزل ایشان هم آنجاست. چون یکی از دوستان صمیمی خودم آنجا زندگی می کرد و معمولا در مجتمع ها همه همدیگر را می شناسند و دوستم با اینکه میدانست من آنها را می شناسم تا به حال به من نگفته بود که آقای کاردار وخانمش هم آنجا ساکنند.

 به لیلا گفتم:  مطمئنی، این آدرس منزل آقای کاردار است؟

لیلا گفت :بله آدرس همین است.

 بعد از اجرای مراسم خاکسپاری که حدود ظهر بود همه به منزل متوفی برگشتند، لیلا به من تلفن زد که بیا همه ناهار منزل آقای کاردار هستیم، من هم برای اینکه ممکن بود در فرصت دیگری نتوانم بروم، رفتم…

خانه هنوز بوی توتون میداد بوی همیشگی که  از کودکی تا وارد منزل آقای کاردار می شد م به مشامم می خورد، بوی توتون مرا برد به ایام عید، تابستان، بعضی از روزهای پاییزی که پدرم تصمیم میگرفت سری به ایشان بزند…

وارد شدم همه بودند، خانم  انوری، خانم شایگان، لیلا، پدرم، عموهوشنگ و خانمش…

اعظم خانم هم در هیاتی متفاوت تر از همیشه که برایم بسیار تعجب آور بود به من خوش آمد گفت،

 خیلی مهمان نواز شده بود چیزی که اصلاً به گروه خونی اش نمی خورد!!

 این تظاهر برای چه بود؟

  شاید داشت بعد از مرگ همسرش تمرین می کرد که مهمان نواز و خوش صحبت شود.  من خودم به شخصه آقای کاردار را خیلی دوست داشتم و احترام خاصی برای ایشان قائل بودم . همانطور که قبلا  گفتم ایشان سالها سفیر ایران بودند در کشور هایی مثل هند، آمریکا، انگلیس، انسان از صحبتهای ایشان هرگز خسته نمیشد، یکی از ویژگی هاشون اون  پیپ معروفی بود که همیشه گوشه لبشان بود و خانه شان همیشه بوی توتون شری میداد، یک ژست خاصی داشتند با وجود گذشت سن، هنوز هنگام راه رفتن سور می ایستادند و محکم راه می رفتند، مثل یک نظامی، راه رفتنشان و ژست هایشان مرا یاد رجل قدیم سیاسی می انداخت، در کل انسان دوست داشتنی بودند. و حالا اعظم تنها شده بود، همه عمر افتخار او همسرش بود . حالا که او رفته بود چه باید میکرد؟ معاشرتی و  آداب دان هم که نبود!

 خانم شایگان میگفت برای تشییع فقط ما ۱۱ نفر پیر و پاتال بودیم، یک نفر جوان نبود که سر جنازه را بگیرد، همه پیر و پاتال ها هم که کمر دردی و پادردی بودند. چند جوان از سر مزار دیگری برای کمک آمدند!

باور کردنی نبود که کسی برا ی خاکسپاری چنین مرد بزرگی نیامده باشد.

 جالب بود که اعظم خانم در جواب خانم شایگان گفت: من همیشه به ناصر می  گفتم دوستت فوت کرده، نمی خواهی به مجلس ختمش بروی؟

 ناصر میگفت: نه! من نمیروم، کسی هم نیاید !!

باور کردن این جمله برایم کمی سخت بود، مرد محترمی مثل آقای کاردار امکان نداشت چنین حرفی بزند، بخصوص با پیشینه کاری که ایشان داشتند عجیب بود که هیچ دوستی به جز این چند نفر برای مراسم نیامده بودند، واقعا همه این سالها این خانم نبود که پای همه را بریده بود و اجازه نمی داد کسی با ناصر خان دم خور باشد جز  عده خاصی که خودش تشخیص می داد، حتی  یکی از دوستان ۲۴ سال  بود که ایشان را ندیده بود، ولی وقتی خبر را شنیده بود، فقط به خاطر احترامی که برای ناصر خان قائل بود در مراسم شرکت کرده بود!! 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. لیلا فرزادمهر گفت:

    با نظر دوستان موافقم بهتر بود به جای اسم لیلا یک آشنارا می گفتی والبته داستانت خوب بود ولی تغییر نهایی وحس گوینده را نفهمیدم

  2. فریده فرد گفت:

    زیبا وروان بود موفق باشید👏👏👏👏

  3. آنیتا گفت:

    پرسیا جونم سوژه خوب بود ولی

    داستان چند جا مبهمه: حدس زدم لیلا همسر
    شخصیت اصلی هست.

    خانم شایگان رو نشناختم.
    می خواستین آخر داستان بگین که این خانم کاردار نبود که مهمان دوست نداشت بلکه کاردار خودش این خصوصیت راداشت؟
    یه کم با ابتدای داستان که کاردار خوش برخورد و..معرفی شده تضاد داره.
    به نظرم

    ویرایش بشه داستان عالی میشه

    • پریسا مشکین پوش گفت:

      ممنونم آنیتا جون از اینکه داستان را خواندید و نظرتون را گفتید، حتما نکته هایی را که بهش اشاره کردید در نظر میگیرم و داستان را اصلاح میکنم.
      سپاس

  4. Mahtab گفت:

    عزیزم من برام سوال شده ، لیلایی که خبر فوت رو داده ادرس مراسم رو داده کیه؟معرفی نشده بود توی داستان…

    • پریسا مشکین پوش گفت:

      ممنون مهتاب جون که خواندید، نکته ایی را که گفتید حتما بهش توجه می کنم و اصلاح میکنم.
      سپاس