تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مرد ونان
نویسنده: آنیتا

مرد تمامِ داراییش رادرراه نان فروخته بود :

اندیشه، عمر ،آزادی.

اندیشه اش را درراه نان فروخته بود :

برای دخترکش که گرسنه  بود.

عمرش را دراه نان داده بود:

برای پسرش که همه ی گوشتش از بی نانی  ریخته بود .

آزادی اش را در راه نان داده بود: برای همسرش که پزشک ،داروی تنِ نحیف اش را نان تجویز کرده بود.

در سرزمینش نان سنگین تر از همه دارای اوبود.

مرد در بستر مرگ افتاد. فرشته به بالین مردآمد.

جانش را می خواست .

اندیشه، عمر و آزادی تمام سرمایه مرد برای زنده ماندن بود.

مرد : “آیا پذیرفته می‌شوم؟!

من اندیشه ،عمر و آزادی ام را برای نان داده‌ام.”

فرشته لبخند زد ..

مرد اصرار داشت: آیا رستگار میشوم ؟دستهایم را هدر داده‌ام ؛ اندیشه ام را. عمرم را .

فرشته هیچ نمی گفت .

ماموریت او بردن جان بود.

مرد زجر می‌کشید. تمام عمرش  زجرکشیده بود.

بار اول ،وقتی اندیشه اش را فروخت، زندگیش پوچ شد. تهی شد.

پوست و گوشت و استخوانی بود بی اندیشه.

قالبی برای تهی.

زجه زد: اما نان…

دخترکم نان می خواست!

فرشته خندید..

بار دوم عمرم سرمایه ام  بود: به نانی فروختم. ارزان فروختم؟ اماعمر پسرم به نانی  بند بود.

من عمر برای او خریدم.

فرشته در سکوت بود.

بارسوم: آزادی! آه  آزادی !

اُف بر مردی که آزادی ندارد. آزادی غیرتم بود؛ انسانیتم بود ؛آزاد بودم، اما لباس اسیری پوشیده و زیستم .

اما همسرم، نیمه ام ،تمامِ من.

از وقتی دیده بودمش همه  اوبودم.

آزادی به چه کارم می آمد ، اگر تن رنجورش را خوراک کرمها می کردم ؟

فرشته هیچ نگفت .مأموریت او بردن جان بود.

دست های مرد از نورپر شد .

قلبش نیز .فرشته نور آورده بود .پاداش فداکاری مرد نوربود.

فرشته می‌دانست : در زمین انسان به نان زنده است .درزمین نان سنگین‌تر از اندیشه است.

سنگین تر ازعمر، سنگین تر از آزادی .

در آسمان اما،نان  نبود .نور بود.

در آسمان مرد به نور زنده بود. دست های مرد از نور لبریز شد .

قلبش نیز.

فرشته لبخند زد.

مرد لبخند زد.

خدا آغوشش را گشود.

______________________

باشد که غمِ نان نباشد ؛اندیشه باشد. آزادی باشد.

نور باشد…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. رامتین شاهینی نژاد گفت:

    خوشحالم که این شانسو دارم داستانای شمارو بخونم، جز زیبایی های زندگیمه

  2. بهزاد غفوری گفت:

    لذت بردم از داستان شما.
    فرشته لبخند زد… مرد لبخند زد…

  3. لیلا فرزادمهر گفت:

    عالی بود مخصوصا فرشته که فقط بردن جان برایش مهم است .
    می دونی که منظورم چیه؟///

  4. حبیب الهی گفت:

    بسیار خوب و روان👌👏👏
    قلمتان سبز آنیتای عزیز
    موفق باشید🌹

  5. حسین شهریاری گفت:

    عالی و بی نظیر
    درود بر شما آنیتا خانم
    قلمت مانا

  6. پرستو انصاری گفت:

    من عاشق این سبک نوشتن شما هستم😍
    خیلییی حرف دارهه با آدم
    این جمله “در سرزمینش نان سنگین تر از همه دارای اوبود” چقدر عمیق و خوب بود😃😃
    جملات کوتاه و خیلی تاثیر گذار بودن
    موضوع هم خیلی اساسی و عمیق بود
    خسته نباشی آنیتا جون ❤

  7. مسعود انیس گفت:

    درود بر شما
    بسیار زیبا و پر احساس بود🌷
    گاهی درد نان همه چیز را میگیرد حتی خویشتن را از خودش

  8. سارا کاف گفت:

    خیلی زیبا و پرمفهوم نوشتی آنیتا جانم.زندگیت پر نور…