تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

شر درون – قسمت دوم
نویسنده: رامتین شاهینی نژاد

شر درون – قسمت دوم

باران بند آمده بود.
همچنان سکوت.
آرام خودشو تکان داد، سر تمثال قِل خورد از کمرش روی زمین، رفت رفت خورد به لبۀ باغچه تَقی صدا داد و خاموش ماند.
فرشتۀ بیچاره. با چشمانی ملتمس به آسمانِ گرفته نگاه می‌کرد.
هیولا نابودش کرده بود.
چهار دست و پا آرام بلند شد کمی اینطرف آنطرف سرک کشید، خبری نبود.
به سمت درب اصلی ایستگاه رفت دستگیره را فشار داد. درب ناله کنان باز شد. سریع داخل شد و درب را بست.
حس امنیت بهش دست داد.
ایستگاه آرام و آثارِ خون همه جا پخش پلا بود، خبری از اجساد نبود.
رد خونی سمت راستش می‌درخشید بنظر تازه بود.
او ساعت‌ها کنار حوض بود اما چجوری ممکنه این خون تازه باشه وقتی صدایی از داخل نیومده؟
به سمت رد خون رفت.
وارد راهروی منتهی به پارکینگ شد.
چند اتاق را رد کرد رسید به درب ورودی پارکینگ.
باز بود.
وارد پارکینگ که شد چندین سایه پشت یکی از ستون‌ها حرکت می‌کردند. با احتیاط قدم برداشت رفت جلو.
چند نفر پشت ستون پنهان شده بودن.
اسلحشو بیرون آورد:
-دستاتونو آروم بذارین پشت سرتون بیاین بیرون.
تکانی خوردند.
اینبار بلندتر:
-پلیس، دستاتونو بذارین پشت سرتون و بدون حرکت اضافه بیاین بیرون.
چند قدم جلوتر رفت.
موجودی از پشت ستون پرید بیرون سه بدن و یک سر، هر سه بدن لباس فرم پلیس تنشون بود. وحشیانه حمله کرد سمتش. چندتا گلوله بهش شلیک کرد، دوید سمت راهرو.
با شش دست و شش پا به سرعت کج کج سمتش می‌دوید. هر کدام از بدن‌ها سَبک راه رفتن خودشونو داشتند.
با دو پا و یک بدنِ مستقل احتمال فرار بیشتر بود.
از درب گذشت، بستش.
موجود پشت درب موند، می‌کوبید بهش.
رفت تو یکی از اتاق‌ها و داخل کمدی پنهان شد.
موجود درب و دیوار متصل بهشو با چند ضربه خرد کرد، وارد راهرو شد.
صدای چکمه‌ها شنیده شدن.
از محوطۀ اصلی ایستگاه به سمت راهرو می‌آمدن.
موجود سه بدن با شنیدن صدای چکمه شروع کرد فریاد کشیدن.
فریادهای خشک و آزار دهنده.
ارّه برقی پس از صدای فریاد استارت خورد و روشن شد.
موجود و هیولا درگیر شدند.
صدای خرد شدن استخوان و فریادها نشون می‌داد  موجود سه بدن نابود شده.
خشکش زده بود و تلاش می‌کرد حتی نفس هم نکشه.
مدتی داخل کمد بود‌.
دوباره همه جا ساکت.
از کمد خارج شد.
از قفل درب اتاق نگاهی کرد چیز زیادی معلوم نبود جز دیوار خونی.
آرام درب را باز کرد.
یکی از بدن‌ها که اکنون استقلال یافته بود نمی‌ذاشت درب کامل باز بشه.
از لای درب وارد راهرو شد.
خبری نبود.
از زیر درب اتاق کناری نوری شبیه نور تلوزیون به بیرون درز کرده بود.
از قفل نگاه کرد چیزی ندید.
درب را باز کرد وارد اتاق شد، سمت چپش آینۀ دیواری بزرگ دایره‌ای شکلی دید، همان منشا نور بود…!
رو به آینه ایستاد.
با تعجب نگاه می‌کرد.
نور شدیدتر شد‌.
صدای موسیقی ملایمی به گوش رسید.
فضای اتاق کامل نورانی شد. آنقدر شدید که هیچ چیزی قابل تشخیص نبود.
صدای موسیقی بلندتر شد. بلند،
کر کننده…
نورِ غلیظ همه چیز را محو کرد.
چشمانش را بست و گوشهایش را محکم گرفت.

این داستان ادامه دارد…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. فرزانه گفت:

    سلام
    آقای آرمتین تو فرصتی که داشتم این داستان هم خوندم. جالب بود. مشخصه که مثل خیلی از آقایون و برخی خانم ها فیلم های اکشن و پلیسی شاید بشه گفت خیلی دوست دارین. چون همه چیز مثل یک فیلم با جزئیات گفتین و به تصویر کشیدین.
    من خیلی راجب داستان نویسی اطلاع زیادی ندارم تازه اول راهم، منتها به نظرم خوب روایت می‌کنین.
    خیلی خوبه

  2. آنیتا گفت:

    آقای شاهینی نژاد
    بازهم لذت بردم. جملات کوتاه و
    صحنه های پر استرس.

    نکته: ۱_ در این دوره یاد گرفتیم که
    فقط تو دیالوگ ها زبان محاوره استفاده میشه،به خصوص داستان شما جدی
    هست پس محاوره استفاده نکنین بهتره
    وتاثیر گذارتر.
    ۲ _داستان کوتاه باید بنویسیم که استاد به مرور ، ویژگی هاش رو خواهند گفت.
    من ‌ دنباله دار بودن داستان شمارو دوست دارم و اولین داستان دنباله دار کارگاه هست.
    منتظر قسمت بعدی هستم.

    جسارتی شد ببخشین.

    • رآمتین گفت:

      خواهش می‌کنم. بنده معمولا زبان محاوره استفاده می‌کنم. برای استفاده از زبان رسمی نیاز به تمرین خیلی بیشتری دارم. حتما تلاش می‌کنم تو داستان بعدی خیلی بهتر عمل کنم. ممنونم از راهنمایی و توجه شما.