تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

شر درون – قسمت اول
نویسنده: رامتین شاهینی نژاد

ترس تمام وجودشو گرفته بود.

دیشب آخرین نفر از تیم ضربت هم توسط هیولاها کشته شد.

خودش مانده بود.

در خیابان خیس از خون و آب قدم می‌زد، حواسش جمع و همیشه دست راستش نزدیک اسلحه بود. هیولاها ساکت، آهسته و ناگهانی ظاهر می‌شدن، بی رحم و سریع بودن. اینارو قتی فهمیدن که بهشون تو بیمارستان حمله شد.

پیشبند سلاخی به تن، تبر به دست، سرشون خیلی بزرگ بود و یک جعبۀ فولادی از آن محافظت می‌کرد.

 تا قبل از آن نمی‌دونستن هیولاها چجوری رفتار می‌کنن و برای فهمیدنش تاوان سنگینی پرداختند، تنها دو هیولا در کنار هم کار کل تیم ضربت را تمام کردند.

مطلقا به سرشون آسیبی نمی‌رسید. بدنشون هم همینطور اصلا انگار نقطه ضعف نداشتن. برعکس حرکت می‌کردند اینو از فرم دستاشون می‌شد فهمید و وقتی نزدیک می‌شدن با یک ضربه کارو تموم می‌کردن.

بعد از آن حمله به بیمارستان، همراه تنها هم تیمی‌اش موفق به فرار از راه پشت بام شده بودند.

هر قدمی که برمی‌داشت صبر می‌کرد، نفسش را نگه می‌داشت و با دقت گوش ‌می‌داد.

 شهر خاموش، تاریک و مخوف، دیگر اثری از حیات در آنجا نبود.

هر از گاهی صدای جلز ولز کابل برق روی زمین به گوش می‌رسید. نور مهتاب کم سو می‌تابید.

به ایستگاه پلیس رسیده بود.

 آخرین ماموریتش در شهر این بود که سوار بالگرد بشه و خودشو به ناو جنگی برسونه. جون خودشو نجات بده و گزارش کاملی از تسخیر شهر و رفتار هیولاها به ژنرال بده.

 آن‌ها همون اوایل شهر را تخلیه کرده بودند. دلخوش به تیم ضربت بودن که بازمانده‌هارو برگردونه اما الان به جز او هیچکس زنده نمانده بود.

ارتباط رادیویی قطع شده.

تنها راه نجات بالگرد بود.

آرام درب بزرگ ایستگاه را باز کرد و خیلی سریع از لای درب خزید داخل، اومد درو ببنده صدایی شنید، چیزی داشت نزدیک می‌شد، با احتیاط درب را روی هم گذاشت و سریع پشت حوض بزرگ وسط محوطه که تمثالی از یک فرشتۀ عریان روی آن نصب شده بود پنهان شد.

صدای پا نزدیک شد. پای آدمیزاد نبود صدای زیادی داشت.

 چکمه، زنجیر داشت، اینارو تونست از صدایی که نزدیک و نزدیکتر می‌شد تشخیص بده.

عرق سرد می‌ریخت.

آیا تعقیبش کرده بود؟

سرک کشید.

چیزی ندید.

صدای پا قطع شد و سکوت همه جا را فراگرفت.

کلاغی اومد روی تمثال نشست و شروع کرد به قار قار کردن.

 هیولا انگار که برق گرفته بودش محکم با لگد گذاشت تو در، ارۀ تو دستشو روشن کرد، اومد سمت کلاغ. کلاغ که دید هیولا داره میاد سمتش پر زد رفت هیولا که به جنون رسیده بود تمثالو با اره برقی خرد کرد.

این یکی با بقیه فرق داشت. بدن بزرگ. شاید چهار برابر یک آدم عادی. چکمه به پا، لباس چرمی یک تیکه به تن داشت دو شاخه زنجیر هم بصورت ضربدری به لباسش وصل بود که صدا می‌دادند. دستمال گردن قرمز رنگی بسته بود و چهرۀ اسکلتی نیمه گوشتی داشت. نصف صورتش خورده شده بود.

اره برقی به دستش چسبیده بود.

چند دقیقه گذشت تا فضا آرام‌تر شد.

قطعات تمثال روی بدنش ریخته بود.

 مانع این می‌شد که بتونه بی صدا تکون بخوره، حتی نمی‌تونست سرک بکشه. فقط صدای پاهاشو می‌شنید. می‌رفت، ‌میومد‌. یک خط صافو با اضطراب طی می‌کرد.

 به خیال خودش همه چیز تحت کنترلش بود.

باران گرفت.

سکوت مطلق.

 انگار هیولا رفته بود.

این داستان ادامه دارد…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. فریده فرد گفت:

    جالب و باهیجان بود فکرکنم قوه ی تخیلی خوبی دارید آفرین 👏🌺

  2. محدثه ظریفیان گفت:

    از این حجم تخیل و هیجان لذت بردم. خسته نباشین. البته ناگفته نماند که موضوع داستانتون فورا منو یاد دنیای کتاب‌های دیموناتا (نبرد با شیاطین) نوشته دارن شان انداخت. هوممم… بی‌صبرانه منتظر قسمت‌های بعدی هستم.😃👌🏻🌱

  3. مائده معصوم زاده گفت:

    جالب بود
    ممنونم

  4. فاطمه طهماسبی گفت:

    داستان خوبی بود تخیل خیلی خوبی دارین.

  5. محسن میرزایی ثانی گفت:

    درود برشما
    تخیل خوبی دارین👌👏

    • رامتین شاهینی نژاد گفت:

      محسن جان بخشی از داستان تخیله. شما می‌تونی ارتباط برقرار کنی . این بخصوص تو قسمت پایانی بیشتر شفاف میشه براتون.

  6. فرزانه گفت:

    سلام آقای رامتین شاهینی نژاد
    داستان تون خوندم جالب و در عین حال خیالپردازی جالب و مهیجی داره.
    موفق باشین

  7. حسام گفت:

    👍👍👌👌

  8. آنیتا گفت:

    آقای شاهینی نژاد
    ورود خوبی تو صد داستان داشتین تبریک میگم. داستان هیولایی موفقی میشه.
    تخیل وهیجان خوبی داره منتظر ادامه ماجراهستم.
    موفق باشین.