تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

برادر…
نویسنده: کوثرمودی

لباس بهاره‌ی نازکی به تن و شال بلندی به رنگ نارنجی تیره سرش کرده بود. مثل همیشه در سکوت رودخانه‌ و نوازش آرام باد به سمت آرامگاه همیشگی‌اش می‌رفت. آنقدر آنجا دنج و آرام بود که می‌خواست وصیت کند بعد از مرگش هم آنجا دفنش کنند! آنجا صخره‌ای بزرگ و سنگی بود که از یک طرف به پرتگاهی نه چندان بلند ختم می‌شد و از طرف دیگر به درخت‌‌های جنگلیِ در امتداد باغ‌های میوه می‌رسید. پایین صخره، رودخانه‌ی کم عرضی از سری ناپیدا تا میانه‌های جنگل کشیده شده بود. آن‌جا زندگی جریان داشت، نوای حرکت آب و موسیقی نوازش عاشقانه‌ی برگ‌ها با باد، همه روحش را از سکون و مردگی نجات می‌دادند.
روی خزه‌های تنها نشست و به تک درخت کهنه‌ی بالای صخره تکیه کرد. روزهای زیادی همین یک تکیه‌گاه امن، آرامش لازم برای همه‌ی عمر را به تک تک سلول‌های بدنش تزریق کرده بود. آنجا بود و انرژی از یکایک برگ‌ها و رگه‌های درختان، زمزمه‌ی پرندگان و حرکت سرخوشانه‌ی آب، به مغز و روحش سرازیر میشد اما مثل همیشه با یادی قدیمی قلبش یخ زده بود، یخی که انگار فقط یک منبع گرما توان آب کردنش را داشت!
وقتی او گرمای دستانش را دریغ کرد و نگاهش را از زندگی دخترک دزدید، وقتی او رفت، دنیا هیچ تغییری نکرد! عالم مثل سابق به خندیدن ادامه داد و دخترک هم شاد بود اما سرمای نبودن او را هیچ وقت نتوانست از قلب کوچکش دور کند.
پایین صخره جایی پشت رودخانه‌ و درخت‌های آزاد جنگل، دشتی پر از پرنده بود. پرنده‌هایی که اکنون به دلیلی نامعلوم همه پریده بودند و خوش‌خوشانه دور چیزی نامعلوم می‌گشتند! این کارشان آشنا بود، از همان بچگی تا حالا هر وقت به آن دشت می‌رفت پرنده ها اینطور از خود بی خود می‌شدند و به دورش می‌گشتند اما دیگر برای چه کسی اینگونه می‌رقصیدند!؟
چشمانش گرد شد و دستانش بی حس شدند! خدایا امکان نداشت! پنج سال بود هیچ خبری از او نداشتند. آنقدر ناگهانی گذاشت و رفت که حتی یک نامه یا دو سه خط نوشته هم از او پیدا نکردند! گاهی فکر می‌کردند مرده یا خودش را گم و گور کرده، حتی مادر گریه می‌کرد که نکند پسرک دیوانه بلایی سر خودش آورده باشد!
دامنش را جمع کرده و با بیشترین سرعت مسیر صخره را دور زد، باد شالش را به عقب هل می‌داد و چشمانش را می‌سوزاند. تصویری به جز پسر آشنایی در میان پرنده‌های کوچک دشت در سرش نبود. می‌دوید و می‌دوید، گاهی زمین می‌خورد و گاه دست‌هایش به شاخه‌های درختان جنگل گیر می‌کرد و زخم می‌شد اما نایستاد، تنها چیزی که می‌خواست گرمایی بود که قلب کوچکش را مدت‌هاست از خود محروم کرده…

…………………

شش سال پیش همین حوالی در کنار هم به سمت دشت می‌دویدند. قهقهه‌هایشان جنگل کوچک و ساکت را گرفته بود و انگار می‌خواست با غلبه بر سکوت محیط، سلطنت صاحبانش را بر جنگل پردرخت، به رخ بکشد.
بالا می‌پریدند و هم را دنبال می‌کردند، می‌دویدند و باد دوستانه در موهایشان بالا پایین می‌رفت و لباس‌هایشان را موج می‌داد.
_خانوم کوچولو نظرت چیه یه آب بازی حسابی راه بندازیم!
دیگر به کنار انشعابات رودخانه در دشت پرنده‌ها رسیده بودند که او دوباره فکر شیطنت به سرش زده بود!
_نه نه دیوونه جون، باز میخوای سرما بخورم؟! بگیر بشین یه نفسی تازه کنیم!
دخترک نفس‌نفس زنان گوشه‌ای نشست و به درخت پیر حاشیه‌ی رودخانه تکیه کرد.
پسر لبه‌ی رودخانه دراز کشید و به آسمان خیره شد. گهگاه از گوشه‌ی چشم دخترک را می‌پایید.
‏_داداش…
‏_صدبار نگفتم من داداشت نیستم؟!
‏و بلند بلند خندید و نگاهی محبت آمیز به دختر انداخت.
‏_از کی تا حالا؟! از وقتی که من یادم میاد تو همیشه ورِ دل من بودی و آبجی آبجی از دهنت نمی‌افتاد! بعد الان یهو دیگه داداشم نیستی؟؟! لابد چون بچه‌ی واقعیشون نیستی، آره؟!
‏لبخند پسر کم کم محو می‌شد و نگاهش هنوز متفکرانه به آسمان دوخته شده بود.
‏_ببین ما مثل خواهر و برادر زندگی کردیم، با هم بزرگ شدیم، با هم یادگرفتیم، با هم افتادیم و با هم بلند شدیم! ولی خواهر و برادر نیستیم، هیچ‌وقت نبودیم، ما….
‏_ما چی؟! بزار روشنت کنم، ما حتی تا ده سالگی نمی‌دونستیم خواهر و برادر واقعی نیستیم، تو چطور می‌تونی اصلا به همچین چیزی فکر کنی؟!
‏صدای دختر کم کم بالا می‌رفت، رگه‌های نازک پشت پلکش بیرون زده بود و لپ‌هایش به طرز شیرینی گل انداخته بود. پسرک یک لحظه برگشت و از گوشه‌ی چشم نگاهش کرد، انگار وقتی عصبانی بود زیباییش پسرک را حتی دیوانه‌تر از قبل می‌کرد! چشمان خیره به آسمانش را بست و با صدایی آرام زمزمه کرد:
‏_من مگه به چی فکر می‌کنم؟!
‏انکارِ او دختر را بیشتر عاصی می‌کرد! دامنش را جمع کرد، بلند شد و خواست برود که پسرک خودش را با حرکتی سریع به او رساند و دستش را از پشت سر گرفت. دختر اما همچنان با لجبازی از او رو برمی‌گرداند و ساکت بود.
‏_هی با توام! مگه من به چی فکر می‌کنم؟!
‏اخم دختر محو شد. کمان ابروهایش پایین افتاد و لب‌هایش لرزید، صدایش هم می‌لرزید.
‏_فکر کردی نمی‌فهمم طرز نگاهات عوض شده، حرفات رنگ و بوی دیگه‌ای گرفته و دیگه بهم دست نمی‌زنی، بغلم نمی‌کنی! دیگه کم‌تر باهام حرف می‌زنی، انگار همش حرفاتو می‌ریزی تو خودت… حتما تقصیر منه! حتما من زیادی باهات راحت بودم، راست میگی به هر حال ما خواهر و برادر واقعی…
‏_هیییس! بسه بسه… عشق من اینقدر به نظرت احمقانه‌ست که به رفتارای اشتباه و این چرندیات ربطش میدی؟! به خیالت چرا دوسِت دارم؟! چون تنها دختری که اینقدر بهش نزدیکم یا باهاش راحتم تویی؟! چون، چون…
‏بغض صدایش را می‌لرزاند. دستان دخترک را هنوز محکم نگه داشته بود، چشمانش را به زمین دوخته بود و قدم به قدم از او دور میشد! انگار می‌فهمید بعد از این، دخترک چقدر از نزدیکیِ نفس‌های او معذب خواهد شد.
……………….

چقدر هم را دوست داشتند و چقدر علاقه‌ی هر کدام برای دیگری غریبه بود! هر یک برای دیگری جان می‌داد و به خاطر دیگری از عشقش دوری می‌کرد اما چه فاجعه آمیز، زندگیِ بعد از مرگِ این عشق برایشان متفاوت بود! یکی تنها تکیه گاه و آغوش امنش را از دست می‌داد و دیگری، تنها چشمانی که در تمام دنیا قلبش را لرزانده بود. آن‌ها نه فقط هم را، بلکه بخشی از زندگی‌شان را از دست می‌دادند…
پسرک دیگر چیزی نگفت، دخترک دیگر چیزی نشنید. زندگی در کنار هم با خنده‌ها و شوخی‌های مرده و نوازش‌های یخ‌زده ادامه داشت تا روزی که ناگهان یکی از آن‌ها توان تحمل نداشته باشد، تا زمانی که ناگهان همه چیز در آغوش تنهایی منجمد شود….

……………….

_رفته…
_نمیشه، نمیشه… مگه الکیه!… نه برمی‌گرده… پسر من…. پسر من اینطوری نمی‌زاره بره… اصلا… اصلا کجا رفته، کجا…
مادر اشک می‌ریخت و بریده بریده التماس می‌کرد، به خودش، به اطمینانی که فرو ریخته بود و به تصوراتی که همه در عرض چند روز پوچ و خالی شده بودند. التماس می‌کرد تمامش خیال باشد، التماس می‌کرد اطمینان فروریخته‌اش دوباره راستِ راست بایستد، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده، انگار که پسر عزیزش بدون یک کلمه خداحافظی آن‌ها را در برزخی ترسناک معلق نگذاشته و از آنجا نرفته است!

…………………

آن‌جا بود، بعد از پنج سال دوری، بعد از پنج سال بی‌خبری و انجماد! به همان درخت کنار رودخانه، همان درخت پیر تنها تکیه داده و به نقطه‌ای نامعلوم بر سطح دریاچه خیره بود. و اما دخترک کمی آنسوتر در جایی پشت درختان، از دید پسرک ناپیدا بود و تغییرات برادرش را با بغضی آشنا نگاه می‌کرد. رنگ و بوی این بغض را با تمام وجود به خاطر داشت، بغضی که پنج سال بود هر شب، بیخ گلویش را می‌گرفت و سینه‌ی یخ زده‌اش را می‌لرزاند!
معلوم نیست چند وقت همانطور به او زل زده بود و او چند وقت همانطور ایستاده به آن نقطه‌ی نامعلوم می‌نگریست، معلوم نیست چند وقت بود که هر دو در دل خاطرات را مرور می‌کردند و به نامِ رفتن و ماندن قرعه می‌انداختند.
چیزی که معلوم بود فقط و فقط عشقی بود که هنوز هم در هر کدام رنگ و بویی متفاوت داشت! و دخترک این را به خوبی می‌دید و حس می‌کرد، نگاه خیره‌ی پسرک، دلتنگِ یک خواهر نبود…
لبخند محوی بر چهره‌اش نشست، به یاد کودکی بوسه‌ای بر دستش نشاند و آن را به سمت برادر فوت کرد. قطره‌ای اشک را از گونه‌ پاک کرد و بدون نگاهی دیگر، دشت را دور زد و به میان درختان جنگل برگشت…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. مسعود انیس گفت:

    بسیار زیبا و پر احساس
    لذت بردم 🌷😊

  2. میم.جیم گفت:

    حقیقتش خوشم نیومد

  3. آنیتا گفت:

    کوثر جان
    داستان فوق العاده ای نوشتی.
    حس های غم ،عشق، سرزندگی و
    فداکاری
    رو بازیبایی طبیعت یه جا به همون هدیه کردی.
    باخصوصیات
    یه داستان حرفه ای: شروع خوب ، درک شخصیت ، پایان متناسب

  4. آیدین اسبقی گفت:

    با اینکه وقت کمی داشتم اما داستان را تا آخر خوندم

    عالی بود، موفق باشی.

  5. محدثه ظریفیان گفت:

    و لحظاتی عجیب و سراسر دلهره… دلهره‌ای ناب از جنس خاطرات دوست داشتنی:))))
    از خوندن داستانت کیف کردم… مخصوصا توصیفات، دقیق و کامل بودن. و اینکه تونستی تعادل گفتگوی درونی و توصیف صحنه رو هم زمان رعایت کنی، باعث شده تا یک داستان یک دست و هماهنگی داشته باشی.
    منتظر داستان‌های بعدی هستم؛)))

    • کوثرمودی گفت:

      خیلی ممنونم خوشحالم که خوشتون اومده، سه تا دیگه از داستانامو در سایت گذاشتم خوشحال میشم نظرتونو راجع به اونا هم بدونم😍🙏

  6. پرستو انصاری گفت:

    خیلییی خوشحالم که اومدم و این داستان رو خوندم😃
    توصیفات رو خیلییی دوست داشتم
    باورتون میشه منم رفتم تو دل او جنگله😃😃
    خیلی ذوق کردم😃
    خسته نباشید

  7. مائده معصوم زاده گفت:

    سلام ۔ توصیف کردنت عالیه دوست گلم

  8. فرزانه گفت:

    سلام
    داستان خوبی بود.موفق باشین

  9. زهرا دریائی گفت:

    بسیار عااالی بود 👏👏

  10. رامتین شاهینی نژاد گفت:

    داستان منو با خودش برد. عااااالی

  11. Sam گفت:

    توصیفاتتون از محیط ها و حالات شخصیت ها بسیار خوب بود و آدم رو غرق در متن می کرد