تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

دمپایی رو فرشی
نویسنده: Mahtab

 

-مامان

با صدای خفه ی من به سمتم بر میگردد اروم روی گونه های تپل و سرخش میزند، با چشم غره به اشپز خانه اشاره میزند و اروم تر از خودم با ادا و اطوار های مادرانه ای که معلوم است دارد حرص میخورد می گوید

-برو ببینم الان میان تو…

هنوز حرفش را کامل نزده بود که صدای سلام بلند میشود مثل پلنگ خیز بر میدارم و داخل اشپز خانه میشوم از ترس و استرس قلبم محکم می کوبید..

روی صندلی میز ناهار خوری خودم را پرت میکنم و با پریشانی ناخن هایم را شروع به جویدن میکنم اندکی خودم را مایل میکنم به سمت در تا صدا ها را واضح بشنوم در همان حال به جویدن ناخن هایم ادامه میدهم

صدای سلام و علیک و خوشامد گویی انقدر بلند بود که نیاز به تمرکز نداشت و میتوانسم واضح بشنوم …تعارفات نشستن شروع میشود و صدای حرف زدن ها کم میشود معلوم بود که به پذیرایی رفته اند چون صدای صحبت ها کم شده بود…

از  روی صندلی بلند می شوم و کنار در اشپزخانه چمباتمه میزنم و سعی میکنم بفهمم چه میگویند …

دست از سر ناخن هایم که بعضی از جاهایش از صدقه سر من لاکش کنده شده بود بر میدارم دو دستم را روی شکمم میگذارم و محکم فشارش میدهم در این اشفته بازار از استرس دستشوییم گرفته بود …کم بود جن و پری یکیم از دریچه پرید

این ها مشکل نبود می ترسیدم شکمم صدا دهد . همیشه سر جلسات امتحانی به خاطر استرس ، داخل سالن امتحان به ان ساکتی انچنان شکمم صدا میداد که بی خیال امتحان و نمره بر گه را پس میدادم و بیرون میرفتم…خوبی جلسات این بود که میتوانسم محل حادثه را ترک کنم اما الان اگر شکمم صدا بدهد که نمیتوانم از انجا تکان بخورم که …

-دخترم چایی بیار

سرم را تکان میدهم از فکر  خارج میشوم… چی چایی؟؟؟

یکی محکم توی سرم میکوبم به قوری که شسته بودم تا چایی دم کنم نگاه میکنم …انقدر استرس دوره ام کرده بود که فراموش کرده بودم چایی دم کنم.

با وحشت از جایم میپرم که چادر زیر دست و پایم گیر میکند و زمین میخورم صدای گرومپ افتادنم انقدر بلند بود که فکر کنم تا سالن هم رفت ، کمی مکث میکنم وقتی میبینم خبری نشد خیالم راحت میشود که صدای افتادنم را نشنیده اند دست و پایم را که داخل چادر پیچ خورده بود ازاد میکنم و دستی به زانوی درد ناکم میکشم شلوارم را مرتب میکنم و…

امان از ان روزی که روز شانست نباشد. با چشمانی از حدقه در رفته به صندلم که پاشنه اش کنده شده نگاه میکنم دست و پای لرزانم را جمع و جور میکنم از جایم بلند می شوم چادرم را می تکانم و پاشنه ی صندلم از لای چادر بیرون می افتد با هول و ولا به اطراف اشپزخانه نگاه میکنم که دوباره چشمم به قوری میخورد …وقت نداشتم پس سریع صندلم را در میاورم …نوچی میگویم اینطور پا به رهنه که زشت بود دوباره دور تا دور اشپز خانه چشم می پرخانم …

دو به شک سرم را تکان میدهم از پا برهنه بودن بهتر است . سریع دمپایی رو فرشی هایم که لا انگشتی بود و روی بندش یک کرم قرمز با چشم های درشت داشت را به پا میکنم

 

به سمت قوری میروم وقت  نداشتم تا چایی دم کنم سریع داخل فنجان ها اب جوش میریزم از داخل کابیت چای کیسه ای بر میدارم و داخل اب جوش ها می اندازم… از رنگش که مطمئن میشوم داخل هر لیوان هم اندکی برای مزه دار کردن اسانس هل میریزم …

نفس عمیقی میکشم و با دلشوره اول نگاهی با دمپایی های کرمی ام میکنم .

سر به سمت سقف اشپزخانه میگیرم…

زمزمه میکنم

-اوس کریم روز خاستگاریمه ضایعم نکن قول میدم تمام نمازامو سر وقت بخونم…حالا اگرم ضایع شدیم، شدیم فقط بعد رفتن مهمونا خودت هوامو داشته باش که به دست مادرم دار فانی رو وداع نگم.

بسم الله میگم و سینی چای رو به دست میگیرم ، سعی میکنم تا حد الامکان چادرم روی دمپایی هایم را بپوشاند ….در کل از دو حالت بیشتر خارج نیست یا دمپایی ها معلوم میشود و ابرویم میرود یا چادر زیر پایم گیر میکند سینی چای را بر میگردانم …

با لبخند به همه سلام میکنم ….

در دلم یک ریز فقط صلوات میفرستم ، تا الان که به خانواده داماد چای دادم مشکلی پیش نیامده به پدر و مادرم هم تعارف میکنم اخرین نفر اقا داماد بود به عبارتی همان ماهان پسر دوست پدرم… که تک فنجان رو سینی برایش بود .چای را تعارف میکنم با مکث دسته ی فنجان چایی را میگیرد و بهم نگاه میکند…نگاهش را جواب میدهم ، لبخندی میزند و لب میزند

– به به چه خوشگ…وای سوختم

بی اختیار قطره ای اشک از چشمانم سرازیر میشود. انقدر خجالت کشیده و مبهوت بودم که اصلا نمیهمیدم باید چکار کنم.

با صدای داد خواهر شوهر اینده ام تازه به خودم میام …

دستان ماهان دورم حلقه شده بود و منم تو حالت شیرجه ای که زده بودم تو بغلش مانده بودم…

-اِ بی ادب این چه کاری بود که کردی

بچه اش شروع به گریه میکند

اروم از بغل ماهان جدا میشوم اون هم سینی و لیوان رو از رو پاهایش بر میدارد بی شک لیوان چای داغ ریخته بود رو پاهایش ، بنده خدا بجز وای سوختم هم چیزی نگفت.

هنوز داشت با نگرانی نگاهم میکرد که سر بالا می اندازم و اشک هایم را پاک میکنم.

اهسته سر به سمت خواهرزاده ماهان بر میگردونم که از پشت مثل توپ خورده بود بهم و باعث پخش شدنم شده بود…

لبخند مهربانی به صورت شرمندشون میزنم

-چیزی نشد ، دعواش نکن

خواهر ماهان لبخندی خجالت زده میزند و به پسرش تشر میزند

– عذر خواهی کن بدو

با گریه به سمتم بر میگردد

-خاله ببخشید میخواستم اون کرمای رو دمپاییتو ببینم که پام گیر کرد به میز خوردم بهتون

سکوتی سنگین فضارو میگیرد ، مبهوت به کرم های روی دمپایی نگاه میکنم …با حالت زاری نگاهم را می اندازم به ماهان . صورت سرخش مطمئنم نشان از شرم و خجالت نبود بلکه نشان از خنده ی پنهون شده اش بود

-مامان جون خاله نه و زن دایی …بعدم معلومه که زنداییت مثل دایی ماهانت ازون شیطوناس

صدای قهقه ی خنده ی جمع که بلند میشود نمیدانم خجالت بکشم ، بترسم از نگاه تهدیدی مامان ، بخندم از این خوشی و شادی که تو جمع بر قرار شده و یا ناراحت شوم از مراسم خاستگاری افتضاحم

با مخلوطی از تمام حس ها به سمت مبل میروم و با ارامش عجیبی که لانه کرده بود داخل قلبم روی مبل مینشیم…

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. لیلا فرزادمهر گفت:

    عالی بود ودقیقا حست بهم منتقل شد .

  2. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    درود. تبریک میگم. وقایع عینی در داستان شما به شکل بی نظیری روایت شده که نشان از شناخت خوب شما از داستان کوتاه دارد. و خواننده به راحتی میتواند همه وقایع را یک به یک تجسم کند. 🙂
    فقط میتونم بپرسم چرا داستان رو با افعال زمان حال پیش بردین، دلیل خاصی داشت ؟

    • Mahtab گفت:

      خیر…من کلا تو همه ی نوشته هام اصولا از زمان حال استفاده میکنم یک جورایی بر حسب عادت…و اینکه من دوست دارم وقتی کسی نوشته هامو میخونه همراه با حس و حال نوشته هام و شخصیت هام اون لحظرو که داره اتفاق میوفترو درک کنه و همگام باهاش پیش بره نمیخوام با خوندن افعال گذشته فکر کنه این واقعه اتفاق افتاده و تمام شده…من از افعال گذشته و اینده خوشم نمیاد
      ممنون از اینکه وقت گذاشتین و داستان رو خوندین…
      موفق باشید🌹

  3. آنیتا گفت:

    مهتاب جان .
    ازاینکه با داستان زیبا و بامزه ت آشنا شدم
    خوشبختم!

    خیییییلییییی عالی بود. لذت بردم
    چقدر خندیدم. اولین داستانیه که ازت
    میخونم. دختر شیطونی بود ولی تصمیم گیریش و نقشه هاش هم عاقلانه.

    موفق باشی