تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

بهای مرد شدن
نویسنده: آنیتا

 مادرم از بچگی سعی کرده بود به قول خودش:

“مرد بار بیایم “

رابطه مادر پسری زیبا و عمیقی  داشتیم .

مادرم عاشق پسر بچه‌ها بود می گفت:

زن شده تا یک پسر به دنیا بیاورد .

در بچگی پسر بچه ای بازیگوش ،پرجنب و جوش و سر به هوا بودم .

پنج ساله که بودم پدرم را در حادثه سقوط هواپیما از دست دادم.

خاطرات من از پدرم محو و بیشتر آمیخته با تخیلاتم است .

بعد پدر،من ماندم و یک زن شکسته.

این را بعدها فهمیدم .او شد پدر و مادرم

و من شدم همه دنیای او .

مادرم کار می کرد و درآمد خوبی داشت. خسارت بیمه پدر را هم دست نزد.

از هیچ کس چشم داشتی نداشت .

پشت سیبیلم که سبز شد ،خیلی چیزها را فهمیدم که تا امروز نمی دانستم: این که مادرم جوان بود و زیبا .

این که مردها مدام از او خواستگاری می‌کردند و اینکه در های قلبش رابعد پدر مهروموم کرده بود.

اینکه مرد مادر من بودم و او سعی می‌کرد با عشقش مرا سیراب کند ؛

تا بزرگ شوم . مرد شوم.

نوجوانی من با همه هم سن و سال هایم متفاوت بود .

آنها پدر داشتند ومن  نداشتم .

مادر آنها فقط مادرشان بود و مادر من ساعتی پدر و ساعتی مادر .

آنها با پدر و مادرشان سر جنگ داشتند و من مخلص مادرم بودم.

آنها هیجان های خود را هر روز با یک تجربه تازه تخلیه می‌کردند و من هیجان هایم را کنترل می کردم .

هر شیطنت و کار خلافی که به ذهنم می رسید، مادرم را به یاد می‌آوردم و منصرف می  شدم .

اولین بار در مورد مسائل بلوغ با مادرم حرف زدم او برایم کتاب هایی در مورد بلوغ و یک ریش تراش هدیه داد.

دستش را به سبیل تازه جوانه زده ام می کشید و با چشمانی درخشان از ذوق پسر داشتن،

می گفت :الهی پسرم سیبیل درآورده ،مرد شده !

شروع کردم به باشگاه رفتن.

چون مادرم می گفت :مرد باید عضلانی، قوی و  ورزیده باشد. دوچرخه سواری را از مادرم یاد گرفتم. کلاس زبان که می رفتم او هم پا به پای من پیش می‌آمد . پای ثابت بازی های کامپیوتری ام

بود. در شروع بحران نوجوانی احساسات شدید بلوغ را کنترل می کردم.

در هفده  سالگی اولین بار با دختری آشنا شدم .شور وهیجان عشق را درقلبم احساس کردم .در دلم از اینکه دیگر عاشق مادر نباشم احساس شرمندگی کردم ؛اما وقتی مادرم متوجه شد خوشحال شد و گفت:

اولین عشق ،واقعی ترین و پاک ترین عشق است.

عاشقی ام زیاد طول نکشید.

با قبول شدن از دانشگاه های متفاوت هر کداممان دنبال سرنوشت خودمان رفتیم.

امروز مردی موفق شده ام واین را مدیون مادرم هستم.

اما درونم امواج پر تلاطمی می خروشد. جای خالی پدر دره ه ای عمیق شده که عشق مادر نتوانسته آن را پر کند .

احساسات سرکوب شده نوجوانی آزارم می‌دهد.

از اینکه همیشه تلاش کرده ام پسر خوبی باشم خسته ام .خشمی نهفته از نداشتن پدر، چون آتشی زیر خاکستر سربرآورده.

برایم گران تمام شده بود:اینکه از نوجوانی مرد شده بودم. یا شاید نقش یک مرد را برای مادرم بازی کرده بودم .

مادرم اصرار می‌کند ازدواج کنم.

 می گویم :شرایط کاری ام اجازه نمی‌دهد.

پروژه هایم تمام وقتم را می‌گیرد و در دلم می گویم عشقی جز تو ندارم .

ولی واقعیت هیچ کدام ازاین هانیست.

من جرات ازدواج کردن ندارم. از ازدواج می ترسم.

از اینکه زنی را بدون شوهر بگذارم می ترسم.

از پدر شدن، از بی پدر ماندن پسرم می ترسم .

می‌دانم مادرم دلش غنج می رود وقتی 

از سر تا پابا عشق نگاهم می کند.

خوشحالم از اینکه مردی شدم که او می خواست و زندگیش را به پایش ریخته بود.

درونم اما مردی خسته که در نوجوانی مَرد و در جوانی پیر شده ، پرسه می زند.

مرد درونم  از پدرم  دلخور است.

از مادرم دلخور است .از زندگی دلخور است.

من برای مردشدن بهای سنگینی پرداخته بودم:نوجوانی ، شیطنت، سر به هوایی ،

خطر کردن ،اشتباه کردن، تمام جرات و جسارتم

را هزینه کرده بودم تا مرد شوم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. رامتین شاهینی نژاد گفت:

    ای کاش هرگز مرد نمی‌شدم. همان پسر بچه می‌خوندم. واقعا بهای سنگینی. شخصیت قهرمان داستانی شما خوب توصیف شده بود. غرور، شهوت و… برای هر مردی نیست یک عامل مخرب و آسیب زای بخصوص برای شخصیتی مثل من غیرت هم که خلاصه شده تو رفتارای ناهنجار… خیلیا هستن که اینچیزا درونشون مُرده، بنظرم از حالت روتین و تکراری یک مرد ایرانی خارجش کردین خیلی زیبا شده.

    • آنیتا گفت:

      رامتین عزیز
      لطف دارین.
      خوشحالم خوشتون اومد.

      اگه بهای سنگینی برا مرد شدن دادین،
      قدرش رو بدونین. بازی روزگار تازه شروع شده،
      چنگ و دندان ، چیزی نیست که طبیعت بهمون داده باشه تا راز
      بقامون باشه. راز بقای ما
      فکرمونه: تا دم دیوونگی میکشونه
      پوستمون رومیکَنه.. ولی
      بالاخره نجاتمون میده..مطمئن باشین.

      مرگ هر حسی درونمون ،تولد یه
      حس دیگه است .پیداش کنین

  2. فریده فرد گفت:

    آنیتای عزیز گرچه داستانت راخیلی دوست داشتم ولی بانظر آقای محمودآبادی هم موافقم
    بهترینهارابرات آرزو میکنم

  3. پرستو انصاری گفت:

    چه جمله‌های جالبی داشت
    من رو به فکر فرو برد😃
    اینکه آدم سرکوب کنه هیجانات یه دوره‌ای واقعا میتونه آسیب زا بشه گاهی، از این زاویه بهش نگاه کرده بودم چه خوب که نوشتین😍😍
    چه جمله ی جالب بود ای:
    “درونم اما مردی خسته که در نوجوانی مَرد و در جوانی پیر شده ، پرسه می زند”
    من خیلییی خوشم اومد از این داستان😃
    کاش در آینده اینو رمان کنید و چاپ کنید و من بخونم کتابتون رو😃
    خسته نباشی آنیتا جون ❤

  4. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    درود خدا قوت بابت داستان زیباتون. هیجانات سرکوب شده و آثار مخرب آن را به خوبی بیان کردید که به واقعی و ملموس بودن داستان کمک کرده است. در داستان های بعدی از نکات ریز بیشتری در رفتار و اخلاقیات مردها بنویسید (مثل غرور، حس سلطه جویی، لجبازی، شهوت، دغدغه های مالی و…) سلسله پیامد های روانی حاکم بر موضوع داستان به نظرم عالی بود و به خوبی توسط شما هدایت شده بود. ممنون از اینکه نوشتید 🙂

    • آنیتا گفت:

      ممنون از شما آقای محمود آبادی عزیز

      مثل اینکه اونطور که باید نتونستم شخصیت داستانمو حس کنم.

      دفعه بعد اگه جرائت نوشتن از
      جنس مخالف رو کردم باید بیشتر کمکم کنین😉 راهنمایی خوبتون تو باز نویسی کمک میکنه. حتمااستفاده می کنم.
      مرسی که دلگرمم میکنین.
      سخت بود.آ

      • محمدصالح محمودآبادی گفت:

        اینکه اقدام به نوشتن کردید بزرگ ترین قدم را برداشتید. با کمال میل همراهی خواهم کرد و هر گوشه ای از شخصیت جنس مردانه را برای شما بازگو میکنم. حتی مشتاقم داستان مشترکی با شما بنویسم 🙂

  5. Mahtab گفت:

    سلام دوست عزیز…راستیش من بخاطر اون همه همراهی مادر ک حتی سعی میکرد در نقش پدر با پسره بازی های کامپیوتری رو انجام بده و این همه حمایت توقع ایجاد خشمو نداشتم…چون هم کودکی و هم نوجوانی داشته گویا …چون تمام تفریحات و حتی دوستی با دخترم داشته پس بنظرم اون غمی که باعث خشمش شده از طرف زود بزرگ شدنش نبوده یا کارای مورد علاقشو انجام نداده چون اینطور ک گفته شد تمام امکاناتو داشته پس اون غمی که تبدیل به خشم شده فقط باید بخاطر نبود پدر باشه

    و اینکه من از دلایل ازدواج نکردنش خیلی خوشم اومد چون ترسش بجا و منطقی بود…

    • آنیتا گفت:

      مهتاب جونم مرسی . حق باشماست.

      من نتونستم اونطور که باید درمورد
      دلایل خشم شخصیت مرد ،
      ریزه کاری هارو بیارم.

      راستش اولین داستانم از دید شخصیت جنس مخالف بود.
      باید بیشتر تلاش کنم.

      ممنون که خوندی و به نکته خوبی اشاره کردی.

      • Mahtab گفت:

        قصد جسارت ویا نا امید کردنتون رو نداشتم…اصلا در مقامی نیستم که بخوام قضاوت کنم داستانتون رو …فقط خواستم در کنار تعریف های دوستان کمی هم نقدتون کنم،یادمه استاد از یک فردی نقل کرده بودن ( البته فراموش کردم اسمشون رو ) که اون فرد گفته بود من برای بازخورد نوشته هام از دوستانی استفاده میکنم که منو نقد کنن و ایرادمو بگن…منم ترجیح دادم نقد دوستانه انجام بدم وقتی که کتابتون چاپ شد اون موقع زمان تعریفه…شما همین ک پا از محدوده زن بودن توی داستانتون فراتر گذاشتین ، خودش ی جسارت مردانه در کنار زن بودنه…انشالله ب اون سطح دلخواه از موفیقتت برسی و کتاب های چاپ شده با داستان های عالیتو بخونم

  6. هوشنگ مرادی گفت:

    کسی که احساسات خود یا دیگری را به این زیبایی ترسیم می کند ، قادر است زندگی خود را
    بسازد و بر زندگی دیگران تاثیر بگذارد ،
    وقتی در زندگی کسی را از دست می دهیم ،
    تمام توجه مان مبذول او می شود ، در صورتی که
    در جامعه ای که ما داریم ، آنقدر بغض های در گلو هست که تا دنیا دنیا است فریاد وجود دارد،
    موفق و پیروز باشید، بسیار زیبا نوشتید

    • آنیتا گفت:

      اقای مرادی عزیز
      خوشحالم کردین که داستان رو خوندین. و خوشحالتر شدم پسندیدین. شما سخت گیر هستین😉و نظرات شمارو به دیده منت قبول میکنم.

  7. لیلا فرزادمهر گفت:

    خیلی خوب از عهده کار برآمدی بهت تبریک می گم
    دیدی سخت نبود فقط باید جای کسی بشینی وکفشهاشو به پات کنی راحت میتونی بنویسی
    البته مهارتت رودر نوشتن منکر نمیشم
    قلمت پرتوان وسبز دوست خوبم
    مثل همیشه عالی عالی عالی

    • آنیتا گفت:

      مرسی لیلا جان .امیدوارم کردی

      لطف داری. من سعیمو میکنم .
      ایشالا که تونسته باشم درست احساس مرد رو منتقل کنم.

  8. حسین شهریاری گفت:

    درود بر شما
    زیبا نوشتی آنیتا خانم
    قلمت مانا
    بهترین ها رو برات ارزو میکنم
    اولین کتاب چاپ شده ات به امید خدا با امضاء خودت دریافت کنم😍