تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

تا ساعت بیست و چهار
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

تا ساعت بیست و چهار ،                                             ساعت پنج صبح از خواب بیدار شد ، عادت داشت هر ساعتی از شب که می خوابید ساعت چهار تا پنج صبح از خواب بیدار می شد ، بعد از خواندن چند صفحه کتاب از جلد دوم غزالی در بغداد که درباره آموزش و پرورش می گوید و عقیده دارد که اگر آموزش درست باشد همه انسانها می توانند متعالی شوند ، نه قرن بعد از غزالی متخصص تعلیم و تربیت ( چون دبوی )
امریکایی که از بزرگان آموزش و پرورش
بوده و هست گفت که استعداد ، بیست درصد از عوامل موثر تعلیم و تربیت را تشکیل می دهد
و هشتاد در صد دیگر عبارت است از آموزش و پرورش و هر گاه بتوان از این موهبت استفاده کرد پیشرفت حاصل می شود ، به آموزش و
پرورش از نگاه غزالی و چون دبوی فکر می کرد
و سرتاسر تاریخ را می کاوید ، و می دید که مردم کشورش هیچ وقت فرصت آموزش را نداشته اند ، چون همیشه به فکر جان بوده اند و نان ،
به دنیای مجازی روی آورد ، با نگاهی گذرا به
اینستاگرام و تلگرام و خیریه مهربانی ایرانیان
نظرش را جلب کرد ، قبلا او به این گروه
اد شده بود و چون به گروههایی که هر روز اظافه می شوند اعتماد نداشت حذفش کرده بود و
دوباره ادش کره بودند بازش کرد و اسم دوستی
قدیمی و خیر خواه را دید و قوانین را خواند و از حرکت زیبای دوستان خوشش آمد ، اعضا مکلفند ماهیانه ده هزار تومان به عنوان حق عضویت پرداخت کنند ، می خواهند برای روستایی در بلوچستان که از سیل فرار کرده بودند و فقط لباس تنشان برایشان مانده بود ، لباس محلی تهیه کنند و چیزهای دیگر ، به محتوای تلگرام نگاهی انداخت ،
سخنان ولتر در مورد نکوهش انسان جنگ طلب که حتی چشم دیدن همسایه را ندارد و هر جایی
هنر پیش برود ، هزاران نظامی جنگ دیده برای نابودی آن یورش می برند نظرش را جلب کرد ،
چشمش سنگین شد ودر حین خواندن خوابش برد ،
یک ربع به هشت دوباره بیدار شد ، گوشی روی زمین بود ، قفلش را باز کرد ،
سخنان پائولو کوئیلو پیش رویش بود ، یادش آمد
که وقتی داشت همین مطلب را می خواند خوابش برد ، چشمش را با انگشت مالید ، انگار می خواهد بهتر ببیند ، دید کوئیلو می گوید ،
مهمترین چیز در روابط انسان ها گفتگو است ،
ولی انسانها به سینما می روند ، تلوزیون نگاه می کنند ، رادیو گوش می دهند ، با دنیای مجازی زندگی می کنند ، اینترنت شان را به روز می کنند ، ولی هرگز با هم گفتگو نمی کنند ، او
از این وضعیت ناراحت بود و چاره کار را
در این می بیند ، که انسانها برگردند به عصری
که مانند جنگجویان دور آتش می نشستند و برای
همدیگر قصه تعریف می کردند ، برخاست کولر خراب بود و باید درستش میکرد ، تا روشن می کرد یا روی دور تند می گذاشت ، کلید مینیاتوری
می پرید ، از توی خونه هم نه از ورودی ساختمان ، باید چهار طبقه پایین می آمد و چندین بار کلید را می زد تا نگه داره ولی نشد ،
سراغ کولر ساز رفت ، گفت کار من نیست ، کار برقی هست ، یکی دوتا الکتریکی تو محل بود ،
هر چه منتظر شد نیامدند ، با ماشین سوار شد ،
و به الکتریکی رفت و یک کلید بیست و پنج آمپر
خرید و ازش خواست که مشگل را حل کند ، ایشان هم تفرقه رفت ولی مغازه ای رانشان داد که مواد خوراکی می فروخت ، گفت ایشان انجام
می دهد و وارد هست ،

پیش خود گفت اینجا همه چیز چواشه است ،
به مغازه نیمه سوپر مراجعه کرد ، مردی با موهای خاکستری بلافاصله پس از صحبت کیسه آچارش
را برداشت و مغازه را بست و با هم به خانه رفتند ، شناور را عوض کرد و همه سیمها را چک کرد ، کلید مینیاتوری که خریده بود فرق داشت ،
آن را با کلید دو پل عوض کرد و مرد عوضش کرد
ولی چاره ساز نبود ، موتور کولر یا همان دینام را باز کرد و در سیم پیچی چک کرد و گفت سوخته ، ولی
جای دیگری چک کرد و گفت اتصال بدنه دارد و
درستش کرد ، به سراغ مرد رفت و دوباره موتور
را بستند ، همان آش و همان کاسه ، با هم دوباره
به سیم پیچی رفتند ، باز چک کرد و گفت سالم است ، خودش به سیم پیچی گفت به برقش بزند و موتور را هم امتحان کند ، وقتی به برق زد
جرقه زد و صدا داد و بوی سیم سوخته ، فقط گفت موتور سوخت ، هوا گرم و آنها هم از بس دویده بودن خسته و کوفته دنبال نو گشتند ،
مغازه ای ناز کرد و گفت نیم ساعت دیگر بیا ،
نمایندگی هم بسته بود ، مرد برقی را به مقصد رساند و خود نیز به خانه رفت ، کفرش در آمده بود و توی این اوضاع باید یک میلیون تومان هم خرج می کرد ، به خانه که رسید پنج شش لیوان آب وشربت نوشید ، ناهار ش را خورد و تصمیم گرفت ، داستان این بیست و چهار ساعت را بنویسد ، دوباره گفته های غزالی و چون دبوی آمریکایی و سخنان ولتر و دیگران را چک کرد و از فرط خستگی به خواب رفت ، پس از بیدار شدن و صرف چای یکراست به نمایندگی رفت و یک موتور نو خرید ، همه چیز ده برابر شده ، بد و بیراه بود که به مصبب این اوضاع می گفت ، به سراغ مرد برقی رفت ، ولی بسته بود ،بهش زنگ زد گفت سر کار دیگری است و خودش می آید ، پس از یک ساعت زنگ زد و آمد و همه چیز را روبراه کرد ، هم اسم خودش بود و تعریف کرد که زمان شاه در کارخانه کاشی ایران نزدیک کارخانه ارج در جاده مخصوص کرج کار می کرده و قسمت برق کارخانه ، و تعریف کرد که بعد از انقلاب از بین رفت به لطف
وارثان جدید ما بیکار شدیم و همه دستگاهها را فروختند ، مرد برقی را به خانه و مغازه اش که در یکجا بود رساند ، دستمزدش را پرداخت کرد و
همه چیز را جمع کرد ، شام هم نخورد ، گرسنه نبود ، وسایلش را جمع کرد و بچه ها را به تهران رساند ، و به طرف شهر زادگاهش به راه افتاد ،
و اکنون از عوارضی تهران ، قم رد شده و در کنار اتوبان مشغول تمام کردن داستانش است ، تا ساعت بیست و چهار چیزی نمانده تابلو جهان آباد هزار متر ، پیش رویش هست ، ولی همچنان در فکر تربیت و آموزش غزالی و بزرگ مرد آموزش و پرورش چون دبوی و سخنان پائولو کوئیلو است ، و همین ها کور سوی امید برای زندگی بهتر را در وجودش زنده می کند ،،،،

هوشنگ مرادی ، سی و یکم تیرماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. آنیتا گفت:

    آقای مرادی عزیز
    توصیف حوادث ۲۴ ساعت خوب بود.

    ولی افکار مرد درموردآموزش و پرورش
    بی نتیجه ماند.
    نگفته که چطور امید رادر دل مردزنده کرد.
    من بیشتر فهمیدم که مشکلات روزمره جایی برای افکار بزرگ نمیزاره.

    فکر کنم
    جان دیویی فیلسوف آمریکایی منظورتون بود.
    و یک جاهم به جای تفره نوشتین تفرقه.

    • هوشنگ مرادی گفت:

      سلام آنیتا بانوی گرامی ، ممنونم که خوندین و توجه کردین ، توی کتابی که من الان می خونم غزالی در بغداد که اشاره هم کردم
      چون دبوی نوشته، البته منم احساس کردم
      که باید جان باشه ولی گفتم کسی که بیش از هزار صفحه کتاب را می نویسه یا ویرایش
      می کنه نمی شه که اشتباه کرده باشه ، تفرقه هم درسته تایپ توی گوشی بعضی وقتا اینجوری می شه ، باید دقت بیشتری کرد ،
      ولی باز هم پیش خواهد آمد ، از اینکه توجه کردین و گوشزد می کنید، بینهایت سپاسگزارم ،

      بانوی عزیز اگر آن بارقه امید هم نباشد ، در دم خواهیم مرد ، مخصوصا که من و شما
      الآن هم در حال آموزش و پرورش هستیم
      سپاس

      • آنیتا گفت:

        جسارتم رو ببخشین.
        مثل اینکه به تصحیح کردن
        عادت کردم.😉

        بایدبشینیم و از درد ودلهای
        معلمی مون رمان بنویسیم.
        من که بالاخره یه روزمینویسم .شما دل پر دردی دارین تو نوشته هاتون میشه حس کرد.
        مطمئن هستم می تونین بنویسین.

        • هوشنگ مرادی گفت:

          همه مون آدمای شهر قصه ایم ، غصه های قصه های
          این شهر هزار رنگیم و اسیر در چنگال دیو سیرتان پست ‌،
          آنقدر از غصه و از قصه لبریزیم که با چشمهای بسته هم ، می تونیم تجسم درد مشترک باشیم موفق باشید