تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان شماره ۱۰۰_بوی عجیب
نویسنده: منیره مردانی

من به عنوان یک نویسنده هم عاشق تنهایی ام و هم گاهی خیلی به ندرت بیرون رفتن و مهمانی رفتن و دوست دارم.
بعد از مدتها کار در خانه و نوشتن و خواندن از طرف یک دوست دعوت به منزلشون شدم و مادرم از اینکه بالاخره بعد از مدتها تصمیم گرفتم بیرون از خونه برم و آب وهوام عوض بشه خوشحال شد.
و دوستم از من خواست شب رو کنار او باشم و بیشتر بتوانیم حرف بزنیم و باز هم دیدم بعد نیست این پیشنهاد.
از طرفی فاطمه دوست چندین ساله من بود که در دوران مدرسه به شهر دیگری رفتم و به تازگی دوباره برگشته بودند و می دانستم مثل گذشته هنوز در فقر به سر می بردند و هنوز پدرش نتوانسته از لحاظ مالی جان بگیرد و همین علتی شد بپذیرم تا از دل شکستن بهترین دوستم جلوگیری کنم.
سمت ظهر بعد نهار با فاطمه به سمت خونشون حرکت کردیم و فاطمه بین راه از خوشحالی خونوادش و ۳ تا برادر و خواهرش مفت که قرار بود من و ببینند و همینطور من خوشحال بودم که بعد سالها خاله سمیه خودم و میبینم.
خاله سمیه با سه تا بچه قد و نیم قدش دم در منتظرم بودند و به محض دیدن من به سمتم دویدند و من و در آغوش گرفتند و بچه های یکی یکی میپریدند تو بغلم،احساس می کردم حال بدی بهم دست داد بچه ها بوی عجیبی می دادند بویی مثل ادرار،و این بورو توی اتوبوس از سمت فاطمه هم به مشامم رسید که گمان میکردم از افراد توی اتوبوس که مربوط به منطقه خاصی در پایین شهر بودند و الان متوجه شدم این بو دقیقا مربوط به فاطمه بود.
وارد منزل شدیم خانه ای کوچک با وسایلی اندک،و زندگی فاطمه بعد سالها همان زندگی قبلی بود.
ساعتهای خوشی را با فاطمه و خانوادش گذروندم،اما تنها چیزی که اذیتم میکرد همان بوی عجیب بود و خانه هم همین بو را داشت.
تا ساعت ۳ صبح از سالها خاطراتی که داشتیم صحبت کردیم و من برای نشستن تراس را انتخاب کردم تا قدری از محیط دور بمانم.
از آنجایی که فاطمه می دانست من مقید به زود خوابیدن و زود بیدار شدن هستم مثل همیشه،گفت به اتاقش برویم و بخوابیم.
وارد اتاق فاطمه که شدیم همان بو به مشامم رسید فاطمه می دانست در خانه ما تمیزی حرف اول را می زند و مادر من را می شناخت به تمیزی مقید است،تلاشش را کرد بهترین رختخواب را برای من بیاورد .
چشمم از چیزی که می دیدم جدا نمی شد،تشکی پر از لک و پتویی سوراخ و سوخته و این بدترین نقطه زندگی برای من بود و مادرم بهتر از هر کسی می دانست من چقدر از بچگی به تمیز بودن رختخوابم مقیدم و خانه هر کسی راحت نمیخوابم و دلم می خواست آن لحظه در خانه خودمان باشم.
از اینکه روی رختخواب بروم برایم از جان کندن بدتر بود اما وقتی نگاهم به فاطمه افتاد و نگاه پراسترسش را دیدم همه چیز را به جان خریدم.
دعا می کردم چند ثانیه بعد صبح شود و من از رختخواب بیرون بیایم تا صبح در عذابی شدید بیدار بودم و سعی میکردم از پتو فاصله بگیرم حالم به شدت بد بود.
در تاریکی به نقطه ای خیره شده بودم و فکر می کردم بعد این همه سال چه بر سر فاطمه و خانواده اش آمده که به این وضع افتاده اند، شاید بچه های کوچک آن هم ۳ تا بچه نگهداری شان سخت بود اما خانواده هایی را دیده بودم که ۹ بچه داشتند و تمیز بودند و باز گفتم شاید فقر باعث این اتفاق است اما می دانستم فقر توجیه خوبی برای بی نظمی‌نیست و فاطمه و مادرش می توانستند در همین فقر در اوج تمیزی زندگی ‌کنند.
به یاد گفته مادرم افتادم که از بچگی مدام یک حرف را تکرار می کرد” دخترم سعی کن همیشه تمیز باشی در هر شرایطی که هستی مرتب بودن نشانه شخصیت انسان است و اگر خانه ای مرتب باش نمی گویند در این خانه فقط مادر است می‌گویند در این خانه دختری هم هست” خانه ای که دختر در آن است باید سلیقه دختر را در آن خانه دید.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. سلام به شما
    گاهی مادرها برای نصیحت به دخترشون میگن جوری تو خونه مرتب باش که بدونن غیر مادر این خونه حس سلیقه یک دختر و هم میشه تو خونه حس کرد

  2. لیلا فرزادمهر گفت:

    داستان جالبی بود.واینکه اینقدر راحت حسشو بیان می کرد.
    اگر خانه مرتب باشند نمیویند در این خانه مادر تنهایت می‌گویند در این خانه دختری هم هست”اینو نتونستم بفهمم

  3. حسین شهریاری گفت:

    درود بر شما بانو
    قلمت بانو
    احتمال اینکه داستان رو با عجله نوشتی زیاده و بوی بد باعث شده خوب توجه نکنی به کلمات و جملات 😉🙂
    در نوشتن ناداستان و نوشته های انگیزشی و دیگر نوشته ها شما موفق تر هستی
    به هر حال من نوشته های شما رو دوست دارم قلم زیبایی دارید . بهترین ها رو برات آرزو میکنم . کتاب ارزشمندی که نوشتی بزرگی و زیبای قلم شما رو برای من اثبات کرده
    موفق باشی

  4. آنیتا گفت:

    منیره جان
    داستان خوب شروع شد ولی حس کردم
    باعجله و ناقص تموم شد.
    اشتباه تایپی چند جا خوندن رو سخت می کرد.

    موفق باشی

  5. لیلا فرزادمهر گفت:

    اگر خانه مرتب باشند نمیویند در این خانه مادر تنهایت می‌گویند در این خانه دختری هم هست”
    عزیزم خدا قوت این جمله ات را نفهمیدم یا بهتر بگم نتوانستم بخوانم