تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

به جای من
نویسنده: آنیتا

 بعد یک هفته پاساژگردی ،بالاخره لباس شب دلخواهم را پیدا کرده بودم .

دل خواهم بود نه به خاطر مارک داربودن  وقیمت بالایی که داشت، بلکه  برای  این که به تنم نشسته بود و در آن احساس خوبی داشتم .

به نظر خودم زیباترین لباس شبی است که یک زن می‌تواند در یک مراسم عروسی باشکوه و امروزی بپوشد.

پیراهنی بلند وباریک ،با پارچه ای  ساده و برش های زیبا وآستین هایی بلند و پف دار 

به سبک مینیمال .

از یک سال پیش با تمرینات ورزشی و رژیمی سخت بدنم را اذیت کرده بودم تا آماده لباسی مانند این و مراسم عروسی شود.

گوشواره و گردنبند ی ظریف و ساده لباسم را کامل می کرد.

اگر موهایم را هم صاف و شلاقی کنم و آرایشی محو داشته باشم؛ همانی می‌شوم که می‌تواند روزبه را از این که مرا ترک کرده و دختری دیگر را انتخاب کرده بود،  پشیمان کند.

با  روزبه در یک مهمانی خانوادگی آشنا شده بودم به مدت دو سال با هم رفت و آمد برای آشنایی بیشتر به قصد ازدواج داشتیم.

اما نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد که از من سرد شد

دور و دورتر شد و بالاخره یک روز به من گفت :

هر چه بینمان بود تمام شده .لطفاً فراموشم کن  دلم شکست .نمی‌دانستم دلیل کاراو چیست.

سه سال از این اتفاق گذشته بود و شاید رفتن به مراسم عروسی اش را برای این قبول کردم که این راز را بدانم و تمام عمر  این سوال در ذهنم نماند و راحت تر بتوانم یاد ونام او را از قلبم بیرون کنم.

راستش می خواستم بدانم ، زنی که بخاطرش مرا ترک کرده است  چه شکلی است ؟

وارد تالارعروسی شدم .از همان ابتدای ورود دهانم باز ماند.  چیزهایی که چشم‌هایم می‌دید باور نمی کردم.خانواده روزبه را می‌شناختم.

خانواده عروس را نه . اما همان لحظه ورود به تالار شناخت کاملی از آن ها به دست آوردم .

تالاری خیره کننده و مجلل

با گل‌آرایی هایی باشکوه، نورپردازی

زیادو لوسترهای بزرگ .  میز و صندلی ها و ظروف پذیرایی  همه رنگ طلایی داشتند.

لباس های دکلته پر زرق و برق و رنگارنگ

میهمانان، پوشیده از پولک و مروارید دوزی بود و تقریباً همه پیروجوان سرتاپا غرق طلا یا بدلیجاتی درشت و طلایی رنگ بودند .

گوشه ای نشستم.

حس می کردم وارد مراسم عروسی در دهه پنجاه شده‌ام!

لباس ساده من حتما توی ذوق این همه زرق و برق و تشریفات می‌زد.

بیشتر زنان چاق بودند .توده های چربی را می‌دیدم که در لباسهای دکلته شان،

بازوهای چاق و شکم چند لایه  شان را به نمایش گذاشته بودند.

هیچ تناسبی بین اندام و لباس هایشان نمی دیدم. از همان ابتدای ورود همه با تعجب نگاهم می‌کردند میز بغل دستی ام دو زن میانسال و دو زن جوان نشسته بودند و در مورد این عروسی مجلل و باشکوه حرف می‌زدند . اینکه:

داماد حتما خیلی پولدار است و..

اما من که داماد را می‌شناختم نه اهل تشریفات بود و نه پول این همه را داشت. روزبه حتما زیر بار قرض رفته.

از آمدنم پشیمان بودم اما نیرویی وادارم کرد بمانم.  تاشاید دلیل این انتخاب متضاد روزبه را بدانم .

فکر می‌کردم کار سختی نباشد ،چون گروه بغل دستی ام پرحرف بودند. یک صندلی خالی کنار آنها بود با لبخندی نزدیک شدم و

گفتم که تنها هستم می توانم کنار شما بنشینم ؟

زن میانسال با نگاهی خیره و ازسر حقارت،

سر تا پایم را ورانداز کرد و گفت: چرا که نه تو هم یکی از دخترهایم، البته نصف یکی از دخترهایم!

دو دختر جوان قهقهه ای وحشتناک سر دادند و دندان های زرد شان از لای رژ لب های غلیظ شان نمایان شد.

مثل اینکه سوژه جالبی برای صحبت یا شاید هم فضولی پیدا کرده باشند ،ذوق زده به نظر می آمدند.

نشستم .سوالهایشان شروع شد:

یکی از زنهان جوان گفت :

طرف دومادی یا عروس ؟

می خواستم جواب بدهم که، دومی گفت:

چه سوالیه دختر ما تو خانواده مون همچی چیزی نداریم. همه خانواده ما بالای ۱۰۰ کیلو وزن دارند.

حتما ازخانواده ی دومادی!

و بلند قهقهه زد.

مدام می خوردند و می خندیدند. زن میانسال پرسید :چرا این اندازه لاغری و چرا لباست این اندازه ساده است؟ اصلا به این مجلس نمی آی.

و سوالات زیادی پرسیدند که ته 

همه اش می گفتند :ناراحت نشیا خیلی متفاوتی.

حوصله ام  داشت سر می رفت و چیزی هم دستگیرم نشده بود .

بالاخره کنجکاویشان که ارضا شد و

ساکت شدند ،من گفتم :

چطور شد که عروس و داماد با هم آشنا شدند ؟یکی از دخترها گفت: والا درسته فامیلِ عروس هستیم

ولی عروس خودش رو به روزبه انداخته .خوش به حالش داماد پولدار و خوشتیپیه.

گفتم یعنی چه که انداخته؟!

گفت: عروس و مادرش از چند سال پیش نقشه  ی تور انداختن  روزبه را داشتند.

 دختره محل کارش می‌رفت. جادو و جنبل و عشوه هرچی بگی انجام داد تا بالاخره داماد  رو رام  خودش کرد .

دومی گفت: دختره خل و چل نمی تونست .همه ش کار مادر جادوگر ش بود.

زن میانسال چشم غره ای رفت و آنها ساکت شدند.

توی استیج گروهی می رقصیدند.

در واقع بدن های چاق شان را تکان می دادند.

از کودکی به صورت حرفه‌ای می رقصیدم.

حالا که با لباس ساده خودم ،شکوه اشرافی این مجلس را مسخره کرده بودم ،وقتش بود که با رقصی جانانه نگاه همه را به خودم خیره کنم .

به خصوص روزبه را.

وارد استیج شدم ؛نورپردازی هفت رنگ استیج به نظرم غلوآمیز و گیج کننده بود .

عروس چاق با لباس دکلته ی  دنباله دار و آرایش غلیظش خیلی به این عروسی و مهمانانش می‌آمد اما به روزبه نه .

نگاه روزبه در من خیره ماند.

بیست دقیقه ی تمام رقصیدم و در پایان از بهت روزبه و دهان باز حاضران، تاثیری که گذاشته بودم را متوجه شدم.

فاتحانه استیج وسالن را ترک کردم .دیگر آنجا کاری نداشتم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. رامتین شاهینی نژاد گفت:

    ممنونم که هستین

  2. پرستو انصاری گفت:

    با هیجان داستان رو خوندم😃😃
    به نظرم فضای تالار خیلی خوب توصیف شده بود
    موضوع جالبیم داشت😃 فک میکردم تهش یه اتفاق جنایی بیفته ولی اینطوری هم غافلگیر شدم و جالب بودش
    خسته نباشی آنیتا جون ❤

  3. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    خیلی عالی بود آنیتا خانم واقعا جای نقد باقی نذاشتین. احسنت 🙂 🙂

  4. Mahtab گفت:

    روزبه پولدار بود یا دختره؟اینجور که معلومه هیچکدوم پولدار نبودن پس اون تالار مجلل از کجا پولش اومد؟😉😉کنجکاوی بد دردیه…
    والا جادو جمبل این روزا تاثیر مخربش از مواد مخدرم بیشتر شده بین خانواده ها…
    جنبه های منفی داستات رو خوب توضیح داده بودی

  5. لیلا فرزادمهر گفت:

    علاوه بر جادو جنبل ها ،اعتماد به نفس نویسنده نابودشان کرد؛ درجا!!!۱

    • آنیتا گفت:

      مرسییی لیلا جون.

      خوشحالم داستان رو خوندی

    • آنیتا گفت:

      لیلا جون من بیشتر فکرم به این بود
      که تفاوت سلیقه و تلاش دختربرای آگاه
      کردن روزبه به
      اشتباهش
      رو نشون بدم ولی نمی دونستم اعتماد به نفسش مورد توجه هست
      ممنون از دقتت👌👌👌.

      • لیلا فرزادمهر گفت:

        به نظرم نقطه قوت دختر داستان داشتن اعتماد به نفس بود که خودشو از روزبه برتر دید وخیلی ساده با وجود داخلی خودش یعنی خود واقعیش روبروی روزبه ظاهر بین مال دوست ایستاد.من همیشه به این زنها قبطه می خورم وستایش شون می کنم حتی اگه شخصیت ساختگی ذهن خلاق یه نویسنده باشه

  6. حسین شهریاری گفت:

    درود بر شما
    داستان زیبایی بود
    این جادو جنبل ها چه ها که نمی کنند