تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان شماره ۹۹_باد فتق شکلات
نویسنده: منیره مردانی

شکلات تازگی به زندگیم وارد شده،بعد از اومدنش دلتنگی هام رفت،شوق عجیبی تو وجودم با دیدنش میپیچه.
همیشه میبینم یک سری از مردم سگ هارو به عنوان زن،دختر،پسر و عشق زندگیشون میگیرن تمامم لحظه های تنهاییشون و این حیوانات با وفا پر میکنن،اگه حرف نمیزنن اما میفهمنت،بوت و از ده فرسخی حس میکنن،اگه تو صد نفر جمعیت باشی تشخیصت میدن و میان کنارت.
به نظرم درسته حیوون هستن اما عاشق واقعی اند،جز تو به هیچی فکر نمیکنن.
صداش کردم شکلاتم،عزیز دلم بدو بریم پیاده روی بعد شام،صدای پارسش از تو اتاق بلند شد.
کل خونواده دورش جمع شده بودند،صدای غرغر و نفس های بلند ناشی از عصبانیتش اون و به وحشت انداخته بود.
رو به همه گفتن:این حیوون چه گناهی کرده که نمیتونه حرف بزنه دورش جمع نشید هم ازش میترسید هم ول کنش نیستید.
اونقدر ترسیده بود که به محض دیدنم با چشماش ملتمسانه نگام می کرد و می خواست نجاتش بدم.
گرفتم تو بغلم و از خونه زدم بیرون مامان و خواهرم پشت سرم راه افتادند.
هر کسی رد می شد یک عزیزم جانمی می گفت و این طفلک و می ترسوند و می رفت،برای همین زیاد بیرون نمیاوردمش.
ساعتی از پیاده روی نگذشته بود که خواهرم قلاده شکلات و از من گرفت من رفتم به سمت مامان،خواهرم داد زد بدو میخواد بره.
داشت دنبال من میگشت خواهرم و بو میکشید کل جاده رو بو می کشید تا پیدام بکنه،یکدفعه زد به سرش و خواهرم و دنبال خودش میبرد.
هر چی صداش کردم،عزیز دلم شکلات من پشت سرتم،زده بود به سرش و از ترس پیدا نکردن من می دوید و خواهرم داد می زد.
سرعتم و زیاد کردم خودم و انداختم جلو خواهرم و شکلات تا من و ببینه و وایسته،تا من و دید دوید سمتم اما منم نتونستم سرعتم و کنترل کنم،طفلک شکلاتم از ذوق دیدن من خواست بپره تو بغلم،اما من زودتر بهش رسیدم و شکلات رو هوا و کفش ورزشی سنگین منم تو هوا اصابت کرد به زیر بدن شکلات.
چنان فریادی زد و نقش زمین شد،همه شوک شده بودیم مات نگاش میکردم،غش کرده بود و تکان نمیخورد بالای سرش زار میزدم و التماس می کردم شکلاتم بلند شو.
بدو رفتم خونه همسایه که یک سگ داشتن به اسم جودی،داد می زدم آرمان بیا که شکلاتم مرد.
طفلک آرمان با هول زیاد و با شلوارک زد بیرون و اومد بالای سر شکلات.
آب پاشید تو صورتش و یکدفعه برگشت از شوق زیاد گریه می کردم،آرمان بغلش کرد و نوازشش کرد تا برگردوند به سمت خودش،نگاه غضبناکی به من کرده و گفت:خدا بگم چیکارت کنه،نابود کردی شکلات و،با تعجب نگاه کردم و گفتم:چیکار کردم من
گفت:زدی باد فتقش و ترکوندی واسه همین طفلک از حال رفت.
بگذریم که تا صبح خودم و نفرین کردم و صبح با کلینیک حیوانات هماهنگ کردم و وقت عمل برای بادفتق شکلات گرفتم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. لیلا فرزادمهر گفت:

    عالی بود

  2. آنیتا گفت:

    منیره جان
    داستان بامزه و قشنگی نوشتین.

    عالی بود

  3. حسین شهریاری گفت:

    درود بر شما
    مثه همیشه زیبا و قلمت مانا
    همیشه به روز و خلاق
    دیروز که داشتم توی اینستا پست های شما رو میخوندم متوجه شدم شما ضمن اینکه نویسنده خلاقی هستید در زمینه مهارت های فردی هم فعالیت دارید و طراح خوبی برای بولت ژونال ها هم هستید
    یک بانوی هنرمند تمام عیار
    احسنت و درود برشما
    بی نظیری . زنده باد.

  4. ناهید یوسف‌زاده گفت:

    زیبا نوشته بودی 🌷🌷