تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

عشق سال‌های نوجوانی
نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

همیشه با خود فکر می‌کرد، که اولین قرار چگونه خواهد بود. هر شب دلهره‌ای به دلش می‌افتاد، وقتی می‌خواست در اتاق تاریک، که به چشم مادرش دلیل خوابیدن او بود، پیامکی رد و بدل کند. و نور صفحه‌ که نازل‌ترین حد ممکن بود و با این حال پس از مدتی چشمانش را آزار می‌داد. با همه وجود تحمل می‌کرد، چون دلش می‌خواست بداند پسری که بار اول در ایستگاه اتوبوس ملاقات کرده، چه حرف تازه ای برای او دارد. حالا بعد از یک ماه دوستی از طریق پیامک‌های محرمانه، پای اولین قرار حاضر می‌شد. به این فکر کرد فردا چه مقدار آرایش کند. توی چشمان پسر، که دو سالی از خودش بزرگتر بود، نگاه کند یا سر به زیر باشد و نمایشی از حجب و حیا برپا کند! لباس مهمترین بخش ذهن نوجوانش بود. یک دختر ۱۷ ساله چه می‌توانست بپوشد وقتی با کمی تخطی از عرف، مورد توجه خاص و عام قرار می‌گرفت! دلش می‌خواست مانتوی کوتاهی به تن کند و شالش را کمی عقب‌تر بی‌اندازد و در اولین نظر، دل پسر را به چنگ آورد…

در همان خیال‌ها خوابش برد و فردا جمعه از خواب بلند شد، اولین نفس را که از شش‌های کم سن و سالش فرو برد، به یاد قرار افتاد. قلبش تاپ تاپ کرد و لحظه‌ای چشمانش را بست. شوق دیدار و ترس حاشیه‌های آن، درونش مثل دو نیروی جنگجو، آشوب به پا کرده بود؛ می‌جوشید و لحظه شماری می‌کرد تا ساعت ده به همان بهانه‌ای که دیروز برای مادرش تراشیده بود، از خانه بیرون بزند. وقتی سر کمد لباس‌هایش را برانداز می‌کرد، تازه فهمید لباس خاص پوشیدن برای دیدار دوست صمیمی‌اش کمی غیر معمول به نظر می‌رسد. با این حال، جرات خام نوجوانی‌ او را به خطر واداشت. بهترین لباسش را پوشید؛ مانتوی گلبهی کوتاه و تی‌شرت سفید زیر آن و گردنبند فیروزه کادوی پدر، گوشواره‌های حلقوی آویزان و چند پاف ادکلان گران قیمت مادر! بعد رژ سرخ، که به نظرش در آن حس و حال انتخاب مناسبی بود و کمی رژ گونه و در نهایت با آرایشی ملایم مقابل آینه ایستاد. وسواسش شدت گرفته بود، شال‌ها را یکی پس از دیگری روی سر می‌گذاشت، چندبار آمد با حالت‌های مختلف عکس بگیرد، برایش دوستش بفرستد و از او کمک بخواهد اما به ساعت که نگاه کرد، منصرف شد. برایش مهم بود دفعه اول سر وقت حاضر شود. همه مدتی که آماده می‌شد، التماس می‌کرد مادرش به اتاق نیاید، حس می‌کرد اگر سرخی صورتش را ببیند، بد گمان خواهد شد و او را به لکنت خواهد انداخت. دمی به مصیب‌های زنانه فکر کرد؛ به تبعیض جنسیتی که در دل آن بزرگ شده و حالا دیگر به سنی رسیده بود که هر آنچه از آن بیزاری می‌جویید به سراغش آمده بود؛ رعایت حجاب، سنگینی، حجب و حیا، نگاه سرسری به مردان غریبه و هزار مشغلۀ مفت و بی ارزش دیگر که برای جنس او گران بود! آرزو کرد به مادرش نزدیک‌تر بود و می‌توانست از صبح کنار او وراجی کند و زیر و بم اولین قرار را از زبان او بشنود. اما بعید بود مادرش چنین تجربه‌ای داشته باشد. تا آنجا که می‌دانست با اینکه جوان بود و مثل آدم‌های حالایی رفتار می‌کرد، نسبت به روابط دختر و پسر حساس بود. این بود که محرم این‌گونه نیازها دوست صمیمی‌اش بود، که حالا هم از برنامۀ او خبر داشت و مادرش خیال می‌کرد نزد او می‌رود. شال طوسی را به سر انداخت و شلوار لی را که کمی برایش تنگ شده بود، به سختی بالا کشید و برای آخرین بار در آینه نگاه کرد. زیبا شده بود، حس خوبی داشت. همزمان به دلهره‌اش افزوده شد، گمان می‌کرد خودش نیست، فکر می‌کرد پشت این ظاهر آراسته و فریبا، دختری با اعتماد به نفس پایین و یک دنیا شک و تردید نسبت به خود نهفته است. آرام از اتاق بیرون آمد و آماده شد جواب کنایه‌های هوشمندانۀ مادرش را بدهد، ولی در عین ناباوری مادرش به شستشو مشغول بود و میان بوی تیرک و وایتکس غرق شده بود. از فرصت استفاده کرد و به بهانۀ ضیق وقت، زود خداحافظی کرد و رفت…

قرار در همان خیابانی بود که اولین بار آشنا شده بودند. سارا کمی پایین‌تر از ایستگاه اتوبوس کنار کافی شاپ خلوتی که آنوقت روز خلوت به نظر می‌رسید، با کیف کوچکی سر شانه و دستی که به علامت اضطراب بند کیف را می‌فشرد، به انتظار ایستاد و هزار بار گفتگوی بینشان را تمرین کرد. حتی عضلات صورتش حین تمرین بالا و پایین می‌شد و معلوم بود فکرش آسوده نیست. دقایقی بعد پسری از دور آمد، خودش بود همین‌که او را تشخیص داد به نفس نفس افتاد، به پایین خیره شد نفس عمیقی کشید و برای اولین بار به صورت یک پسر که حالا بیش از یک پسر معمولی بود نگاه کرد. پسر جوان حدودا بیست ساله، با قد بلند و اندامی لاغر و تی‌شرت سفید و یک عینک دودی که چشمانش را مخفی کرده بود و موهای آراسته، شاخۀ گلی به دست سارا سپرد. سارا تشکر کرد و با اینکه سخت بود بحث را آغاز کرد و از او خواست داخل کافی شاپ بنشینند. پسر موافقت کرد، کمتر از سارا اضطراب داشت، اما آنقدری بود که شخص سومی متوجه آن شود. دختر نوجوان استرس و دلهره را از چهره مخفی می‌کرد، با این حال موفق نبود. مدام موهایش را از کنار شال مرتب می‌کرد و عقب جلو میداد. حرف‌های اولین دیدار دو نوجوان چه می‌توانست باشد، جز صحبت انتظارها و عقاید ساده و آرزوهای بزرگ. و کمی درد و دل از امیدهای کور به آینده تحصیلی و نقش اجتماعی… . وقتی پسر یا همان نیما از او پرسید قبل از این رابطه‌ داشته یا نه، سارا خوشحال شد و با افتخار گفت، نه اولین بار است. اما بعد ترسید و این را علامت ضعف خود تلقی کرد؛ با این حال از این نتیجه‌گیری آزرده شد و با خود گفت، دست کم حقیقت را گفته‌ است، بعد خودش همان سوال را از نیما پرسید و او جواب داد که برای او نیز اولین بار است. با چیزهایی که از پسرها شنیده بود به سختی باور کرد. با این حال واکنشی نشان نداد و بحث عوض شد… کشمکش پر تب و تاب دو نوجوان، در آُستانۀ نخستین رابطه احساسی، ساعتی ادامه داشت تا آنجا که قلب سارا آرام گرفت و هاله‌ای از اعتماد و اطمینان ذهن پرشورش را احاطه کرد.

 در راه بازگشت به خانه خیالش پر بود از لحظه‌هایی که با نیما، دست در دست قدم می‌زند. با همان ذهن خوش‌بین و لطیف، روزگار درازی را تصور کرد، که با نیما دوستی می‌کند، هدیه می‌دهد و هدیه می‌گیرد. لبخند ‌زد و قند در دلش آب ‌‌شد، آنگاه که تصویر اولین بوسه در ذهنش نقش می‌بست. تنش به لرزه افتاد، به مادرش فکر کرد، اگر بویی ببرد…! یاد محبت پدرش افتاد وقتی او را در آغوش می‌کشید و از نیاز اغنا می‌شد؛ با این حال کافی نبود، پسری با رنگ و خون غریبه می‌بایست که همدمش باشد، هم‌راز او شود و کاخ رویاهای نوجوانی‌اش را به شکل تازه‌ای بر پا کند…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. فریده فرد گفت:

    خیلی روان وبااحساس بود🌺🌺👏👏

  2. Mahtab گفت:

    سلام دوست عزیز…
    من داستانتون رو خوندم اولش متوجه نشدم ک شخصیت ی دختر نوجوان داره از سمت ی مرد نقد میشه چون کاملا چیز هایی که گفته بودین درست و بجا بود…تا اینکه تازه توی کامنت ها متوجه اسمتون شدم …
    به امید موفقیت های بیشترتون🌹

    • محمدصالح محمودآبادی گفت:

      سلام مهتاب خانم. منت گذاشتین و داستان بنده رو خوندین. بسیار خوشحال شدم و اگر داستان در سایت منتشر کردید اسم چند تا که خودتون دوست دارین اینجا بنویسید تا سرچ کنم و من هم با سبک شما آشنا بشم 🙂

      • Mahtab گفت:

        ممنون از لطفتون 🙏🙏🙏…من پنج تا داستان رو سایت گذاشتم ک البته اگه اشتباه نکنم شما قبلا راجب یکیش کامنت هم زده بودین(عشق فرشته،فرزند شیطان)…خیلی هم برام با ارزش بود ک وقت گذاشتین و خوندین…

        اهلی شازده کوچولو
        جدید ترینی هم ک منتشر کردم
        دمپایی رو فرشی

  3. لیلا فرزادمهر گفت:

    سوال: اولین نوشته شما از زبان جنس مخالف است؟
    اگر+ پس عالی هستی!!!!
    درمورد اعتماد به نفس کاملا موافقم (آرایش کردن)
    (البته در مورد این موضوع هم حرف زیاداست)ولی در این جامعه که رنگ ولعاب شده ملاک زیبایی ،با اعتماد به نفس کمی ضعیف ،به این موضوع گرایش بیشتری از خود نشان می دهند.
    موضوع هم عالی بود .
    ومثل همیشه نوشته شما هم عالی
    راستی شما جزء ۱۰۰داستان دوم هستید؟

    • محمدصالح محمودآبادی گفت:

      سلام و وقت بخیر. بله اولین روایت من از زبان جنس مخالفه و ممنون از استقبال شما خیلی خوشحالم که مورد پسند واقع شد. بله متاسفانه معیارهای غلط در جامعۀ ما فراوان است و با شما موافقم…
      خیر جزء گروه اول هستم با شما دوستان

  4. حسین شهریاری گفت:

    قلمت مانا
    درود بر شما
    زیبا می نویسید

  5. آنیتا گفت:

    تبریک میگم و ممنون آقای
    محمود آبادی عزیز.

    داستان شما من رو برد به دوره نوجوانی و حس و حال و دلهره ها وآرزوهاش.
    به جای سارا بودم سر قرار دقیقا همین لباسها و
    و استرس و تخیلات رو داشتم.
    اگه دختر دار شدین ،حتما پدر خوبی میشین و تو نوجوانی این داستان رو می تونین
    بهش هدیه کنین.

    • محمدصالح محمودآبادی گفت:

      به به چه پیشنهاد نیکویی. حتما این کار رو میکنم. ممنون از شما که به نوشتن این داستان ترغیبم کردید واقعا خوشحالم. منتظر روایت شما از جنس مخالف هستم. اگر کمکی از دستم بر بیاد خوشحال میشم 🙂