تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

انقلاب در نگاهی گذرا
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

انقلاب در نگاهی گذرا  ،                                                    هر وقت چشمش راه می گرفت یاد قصه های ناگفته ای می افتاد که باز گفتنش با آه و افسوس
و البته با خطاهای یک تاریخ یا یک ملت همراه است ، این بار با چشمانی بسته هم راه می گرفت ، بهار بود و سالی کم باران ، سال قبل هم
باران و برف کمی باریده بود ، اردیبهشت معمولا
ماه رقص پروانه و شکوفه است ولی خیلی زود
این شادی طبیعت رخت بر می بست ،
اخبار تظاهرات شهرهای مختلف به همه نقاط
رسیده بود ، ولی در شهر زادگاهش که جزو سه شهر اول صنعتی کشور بود خبری نبود و به آرام شهر شهرت یافته بود و از این بابت ناراحت بود ، یک روز که با دو دوست فوتبالی و هم تیمی اش
به خیابان عباس آباد رفته بودند مشاهده کردند
که دانشجویان دانشگاه علوم به خیابان آمده و راهپیمایی در سکوت برگذار می کنند ، به نزدیک آنها رسیدند ، یکی از اساتید به سمت آنها آمد ،
و به ایشان گفت بفرمائید و آنها نیز فرمودند و
بدین صورت به صف انقلابیون پیوستند ، در
این چند ماه راهپیمایی و اعتراض ادامه داشت ،
تا پس از راه پیمایی هفده شهریور و وقوع حادثه
سینما رسم آبادان که هر دو در هاله ای از ابهام
است و به تازگی جزئیاتی از این پرونده منتشر شده است ، مبارزه شکل دیگری به خود گرفت ،
و در گیری ها کشته و زخمی های بیشتری می داد ، و مساجد و منابر و مجالس ختم ، و هفت و
چهلم به قیامی همه جانبه تغییر می یافت ، یادش می آمد که در یک راهپیمایی که در منطقه
فوتبال ( اسم محله ) بر گزار شد ، در آخر قطعنامه ای ده ماده ای را قرائت می کردند ،
کارگری که در کنارش بود با صدایی فریاد گونه
به تایید آن الله اکبر می گفت ، پس از چند الله اکبر گوشخراش به او گفت که چه می گوید که
اینچنین الله اکبر سر می دهی ، کارگر فقط گفت خوب می گه و مرد بر خود لرزید ،
پس از آن جنگ و گریز بود و شبها گاهی تا صبح
شعار نویسی و گاه کتک خوردن و بر بام مسجد خوابیدن ، یک روز عصر هم که به باغ ملی آمده بودند و می خواستند که سیمهای خاردار دار دور مجسمه شاه را بچینند و به مجسمه برسند ، ناگاه صدای تیری برخاست ، سی چهل نفری بیشتر نبودند ، عده ای خواستند فرار کنند ، فریاد زد
ترسوها ، بزدلا نترسید ، هوایی، هوایی ، که
به یکباره از سمت بازار تانکی پیچید ، پا به فرار گذاشتند ، بر روی بام ساختمانها مامور گذاشته بودند ، باران گلوله باریدن گرفت ، دوستش سکندری خورد و عنقریب بود که در غلتد ، که در حین دویدن بر شانه او زد و از افتادن نجاتش داد ، رگبار گلوله را کنار پای شان می دید و
از ترس جان پرواز می کرد ، به مسجد
حاج ممد ابراهیم رفتند ، و نماز شکر به جای
آوردند ، وقتی ساعت چهار صبح به خانه رفت ،
عمو و دو سه نفر از فامیل و آشنا هم آنجا بودند
و وقتی او را زنده یافتند ، تعدادی شکر و تعدادی دعوا می کردند ،

که عاقبت کار دستمان می دهی ، کار بالا گرفت
و هر روز دامنه گسترده تری می یافت ، و خانواده نمی توانست جلو این موج را بگیرد ،
هر چه پدر می گفت کسی باور نمی کرد ، او از
گذشته مثل می آورد ولی گوش شنوایی نبود ،
راهپیمایی های دیگری هم بر گزار شد ،
روزی که شاه رفت در تهران بود و در میدان
بیست و چهار اسفند ، خیابانها مثل میدان جنگ
بودند ، هر چه از مظاهر شاهی بود به پایین کشیده می شد ،
به اراک برگشت ، مجسمه شاه پایین کشیده شده بود و تنی چند کشته و زخمی شده بودند ، آخرین راهپیمایی قبل از پیروزی انقلاب به دانشگاه علوم ختم شد ، شور و هلهله ای بر پا بود
صفوف احزاب سیاسی تازه ظهور پیدا می کرد
و هر شعاری را مردم بدون داشتن شناخت تکرار می کردند ،
چون مردم همه را در صفی متحد می دیدند و
یکصدا فریاد زندگی بهتر را سر می دادند ،
شعار مجاهد ، فدایی پیوندتان مبارک فضای
دانشگاه علوم را پر کرد ، سخنران راهپیمایی
حجت الاسلام آل اسحاق بود ، ایشان پس از خواندن آیه و نکوهش شیطان رجیم اینگونه سخن آغاز کرد ،
که یادمون باشه ، سال چهل و دو زیر هر سنگ
قبری را بر می داشتی ، دو سه تا جوجه کمونیست زیرش بود ، و ادامه داد خبیث احمد کسروی ،
مرد تا آن موقع اسم کسروی را نشنیده بود و
برای بار دوم بر خود لرزید ،
انقلاب پیروز شد ، فرصت طلبها از همه انقلابی تر
شدند و هر کس خودنمایی بهتری داشت به مصدر امور می رسید او که با دوستانش صادقانه مبارزه کرده بودند ، با هم صحبت کردند و گفتند ، زمانی که ویت کنگها می جنگیدن، برای خودکفایی
کشور خود برنج می کاشتند ، آنها هم به روستا رفتند و لوبیا کاشتند ، ولی خودکفایی آرزویی
بیش نبود ، کم رنگ و کم فروغ ، مرد یک بار
در حق التدریس شرکت کرد و قبول شد ، ولی
زمانی که به مصاحبه رفت ، یکی از فوتبالیست های یکی از تیم های نه چندان مطرح ، که اسم مستعاری در خور هم داشت با ایشان مصاحبه کرد
و ایشان را مردود اعلام کرد ،
مرد از آن پس در هیچ آزمون دولتی شرکت نکرد ،
اکنون که برف زمستان پنجاه و هفت که خیلی هم اندک بود  بر موهایش نشسته ، یاد آن شعار معروف می افتد که می گفتند ، به کوری چشم شاه زمستونش بهاره ،
کسی که خوابه را می شه بیدار کرد ، اما کسی
که خودش را به خواب زده باشه را هرگز،
اگر ملتی در خواب باشند و روشنفکراشون هم
قبله آمال شون شوروی باشه، چه خواهد شد،

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش ،
کی روی ، ره ز که پرسی ، چه کنی ، چون باشی ،

هوشنگ مرادی ، سی ام تیرماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما