تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

شاید اگر تنبل نبودم
نویسنده: لیلا فرزادمهر

 

 کودک آویزان شده بر پشتم دیگر تاب‌وتوانم را به سر آورده است.

 با این کودک چه کنم چطور او را از خود جدا کنم؛ ۹ ماه است که فرزندم به دنیا آمده ولی حتی یک ثانیه هم از من دور نشده و در تمام این مدت آویزانم است.

 با طلوع خورشید صبحگاهی چشم‌هایم به‌شدت متورم می‌شود و توانایی دیدن اشیا، کاهش پیدا می‌کند.

 برای این مشکل توانستم حس بویایی‌ام را قوی‌تر کنم ولی این کودک را چه کنم.

از صبح تا غروب را به استراحت می‌گذرانم تا نور آزارم ندهد. بعدازاین که هوا تاریک شد به‌سرعت از بین درخت‌ها حرکت کردم تا بتوانم خود را به محل غذاخوری برسانم یک هفته درراه بودم. برای خودم و فرزندم مقداری غذا برداشتم. تا یک هفته دیگر نیازی به برگشتن به اینجا نداشتم. اما سنگینی این بچه مرا می‌کشد!

 شاید بتوانم او را در آب از خود جدا کنم. یک هفته مسیر را طی کردم به نزدیک دریاچه رسیدم. خود را به داخل آب پرتاب کردم. سردی آب تمام بدنم را گرفت. فراموش کرده بودم که هوا رو به سردی می‌رود باعجله‌ای که در خود سراغ نداشتم به ساحل رسیدم. در آفتاب باقیمانده قرار گرفتم تا سرمای بدنم به گرمی بدل شود؛

چرا این بچه از من لحظه‌ای دور نمی‌شود؟

زیر درخت نشستم در همین حین میوه‌ای از روی درخت بر سرم سقوط کرد. با دو انگشت آن را به دست گرفتنم و آن را به همراه هستهٔ بزرگش بلعیدم.

صدایی از پشت سر شنیدم، سر را به‌طرف راست چرخاندم تقریباً ۲۷۰ درجه تا توانستم درخت پشتی را ببینم.

 یاد و خاطره‌ای در ذهنم نقش‌بست. وقتی‌که جوان‌تر بودم همسرم برای اینکه دلم رابدست بیاورد وبتواند رقیب سمج را از میدان به درکند؛ از بالای همان درخت که ۳۰ متر ارتفاع داشت خود را به پایین پرتاب کرد. چشم‌هایم از ترس و دلهره بسته شد. منتظر صدای سقوطش بودم. بعد از رسیدنش به زمین با صدای بلند مرا خطاب کرد تا چشم‌هایم را بازکنم مدتی گذشت. وقتی‌که او را سالم و سلامت دیدم دهانم آرام باز شد و لبخندم علامت رضا داد. این کودک تا کی همراهم خواهد بود!!

با زحمت خود را به بالای آن درخت ماجرایی رساندم. وقتی به بالا رسیدم همسرم را دیدم که از آن آویزان است؛ از بی‌تحرکی تمام بدنش را خزه پوشانده بود. پوست قهوه‌ای زیبایش به رنگ کف جنگل سبز شده بود. سعی کردم که او را صدا بزنم تا برای جدا کردن فرزند به من کمک کند. تا صدایم از گلو خارج شودوعکس العملی نشان دهد یک هفته دیگر هم سپری شد.

 از کودکم خواستم که لااقل یک‌بار سعی کند شاخه را لمس کند، این کار او یک ماه دیگر به طول انجامید. یک سال از تولد فرزندم می‌گذرد بالاخره با تلاش آرام همسر جان، من هم از دست کودک خلاص شدم و در تمام این مدت تنها چیزی که در ذهنم آرام‌آرام گردش می‌کرد این بود که ای‌کاش تنبل نبودیم.

قسمتی از خصوصیات میمون تنبل “”

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. Mahtab گفت:

    سلام دوست عزیز…
    این صرفا نظر منه اصلا ایراد نصبت به کار خوب شما نیست…جسارت من رو ببخشید…
    شما کتاب اوای وحش رو خوندین از جک لندن؟این کتاب در مورد یه سگ گرگی بود که از زبون سوم شخص بیان شده …و خیلی هم دلنشینه و حس و حالو قشنگ درک میکنی . من فکر میکنم داستان در مورد حیوانات بهتره ک از زبون سوم شخص بیان بشه چون نوشتن از زبون یک حیوان که بخوای حس و حالش رو برسونی خیلی سخته و بیشتر وقتا نمیشه…چون اون عواطف انسانیت که با اونا فرق داره روند پیش بردن داستان رو سخت میکنه…مطمئنم اگر داستان شما هم از زبان سوم شخص بود بهتر تر هم میشد…
    ب امید موفقیت های روز افزون شما🌹

    • لیلا فرزادمهر گفت:

      خیلی ممنون که منو با نظرات ارزشمندتون راهنمایی وهدایت می کنید البته
      نظر شمارا حتما درنظر می گیرم

  2. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    ایدۀ خیلی خوبی بود تا اواسط داستان اصلا نفهمیدم از زبان یک میمون است! میشد به خوبی تنبلی میمون رو بعد از اون احساس کرد. تبریک میگم.

  3. ناهید یوسف‌زاده گفت:

    به ایده زیبایی پرداخته بودین .لدت بردم .ممنون

  4. آنیتا گفت:

    لیلا جون ،داستان لطیف و دلنشینی
    بود.
    اسم داستان خیلی قشنگ و دوگانه است.

    تنبل ها خیلی نازن و تنبل!تصورشون کردم
    دلم به حال مادر سوخت.