تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

 تیک‌تاک زمان پایان یافت
نویسنده: لیلا فرزادمهر

 

 امروز نودویک روز از شروع دوره صد داستان می‌گذرد. تیک‌تاک ساعت معکوس شدن زمان را نشان می‌دهد. روز بیست و پنجم فروردین ۹۹ ساعت ۸ صبح با صدای استاد کلانتری استارت دوره زده شد، بدون اینکه همدیگر را بشناسیم با عکس‌های پروفایل هم دوست شدیم. باهم در رودخانه آموزش هم‌سفر شدیم.

 

 خنده و گریه‌های همدیگر را از پشت نوشته‌ها لمس کردیم. به یکدیگر امیدواری دادیم، تحسین کرد‌یم، نقد کردیم، باریکلا و احسنت‌های بجا و نابجا شنیدیم و گفتیم.

هرروز را با عشق نوشتن داستان تازه سپری کردیم. شب شد اگر زرنگ بودیم با دستانی پر به استقبال گروه گزارش صد داستان رفتیم، کامنت گذاشتیم.

به‌وقت تنبلی و پشت‌هم‌اندازی، سرماخوردگی، اثاث‌کشی، کاروگرفتاری، مشغله فکری، قرنطینه، کرونا و هزاران بهانه را برای خودمان سرهم بافتیم، تنمان کردیم و اگرهم توشه‌ای اندوخته بودیم؛ در پایان هر شب به خودمان صد آفرین دادیم و خوابیدیم.

گاهی هرروز مطالعه کتاب‌های معرفی‌شده در سایت را داشتیم؛ تشبیه و استعاره زیبا نوشتیم، خواندیم و درس گرفتیم و در نوشتهایمان استفاده بهینه کردیم.

 گاهی هم مثل دزدان، شبانه به گروه سرک کشیدیم و فرار کردیم.

 هرروز که گذشت در این بازی از همدیگر آموختیم؛ درس زندگی، فرهیختگی صبر و بردباری، عدالت، تحمل درد و رنج، درس کمک و همیاری، نکوهش و پرخاشگری، احسان و نیکوکاری، بخشش و عفو کردن.

درس نگهداری از سالمند، ادب با بزرگ‌ و کوچک‌، روش نگهداری از فرزند خردسال و شیطان، رفتن به کوه‌های آلپ و ایستادن بر فراز قله‌های مرتفع بدون دست زدن به برف‌های قله، رفتن به فضا وزندگی در مریخ، دفاع در برابر گودزیلا و مهاجمان فضایی؛

 پس‌انداز کردن و خرج کردن، اسراف و تبذیر، گزیده سخن گفتن به‌وقت نیاز و هزاران درس دیگر که شاید بدانم یا ندانم ویا در آینده به یاد بیاورم.

 آخر می‌دانید که بالاترین حافظه‌ها اندازه یک برگ کوچک مفید نیست.

خیلی وقت‌ها یاد گرفتم یادداشت کنم. خیلی وقت‌ها هم چنگال تنبلی بر ذهنم چیره شد مرا از برداشتن تکه کاغذی معذور کرد.

 امروز نودویکمین روز از داستان‌نویسی روزانه است. احساس دل‌تنگی از همین‌الان برای این روزها کلافه‌ام کرده.

 راستی یاد گرفتم در لحظه زندگی کنم پس این لحظات را با لذت نوشتن می‌گذرانم به عشق اینکه روزی بازهم ،در همین حال و هوای لذت نوشتن و خواندن‌های مستمر و مداوم، دوباره در کنار هم گرد آییم و باهم مشق روزهای خوش زندگی را تکراری و تکراری بنویسیم.

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. Mahtab گفت:

    سلام دوست عزیز…
    حرکت صد داستان و اون مشغله ها رو خیلی خوب توصیف کردی الان که من صد داستانم رو نوشتم تموم شده با خوندن متنت دلتنگی عجیبی نصبت به اون ۱۰۰ روز بهم دست داد…
    جسارت منو ببخش عزیزم…ولی متنت حال هوای داستانی نداشت بیشتر ی دلنوشته خیلی خیلی قشنگ بود
    ب امید موفقیت های بیشترت🌹

  2. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    به به واقعا لذت بردم از این متن. حس فوق العاده ای داشت. من از این اتفاق در زندگیم بی اندازه خوشحالم خانم فرزادمهر چون از بچگی انشای خوبی داشتم و مورد تحسین معلم ها بودم و تا حرکت صد داستان شانس بال و پر گرفتن نداشتم. امیدوارم استاد کلانتری بعد از این حرکت با یک حرکت مشابه دیگر و قدمی فراتر ما رو شگفت زده کنند!

    • لیلا فرزادمهر گفت:

      من هم چون شما فقط آرزوی نوشتن را سالها در ذهن سپردم تا بالاخره پارسال جامعه عمل پوشاندم امیدوارم عمرم کفاف بده که اون اثر ناب را دردنیا بگذارم