تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان شماره ۹۸_نوای خوش اذان
نویسنده: منیره مردانی

ساعت نزدیک ۴ صبح بود که چشمهایم را باز کردم،نمی دانم بخاطر خوابی که دیده بودم بیدار شدم یا به علت بد خوابیهای شب های گذشته این ساعت بیدار شدم کلافه بودم هر چقدر سعی کردم بخوابم نشد،شب گذشته ساعت ۱۲ بالاخره موفق شدم بخوابم تا بتوانم صبح زود از خواب بیدار شوم و مثل گذشته به ۱۰ صبح نرسیده کلی کار انجام بدهم اما ساعت۴ صبح یکهو بیدار شدن برای یک خواب کامل اصلا خوب نبود مثل کودکی شده بودم که به زور نمیشد خواباندش.
به نقطه ای در تاریکی زل زده بودم،ناخودآگاه مغز انتقادگرم فعال شد حضورش مثل همیشه ترسناک بود.
صدایش مثل ناله بود: چرا بیدار می شوی ها؟ هر چقدر کار هم انجام بدی فایده ای ندارد با این کارهای کوچک و مسخره ای که انجام میدهی ۱۰ سال دیگر هم موفق نمی شوی.
و دوباره ادامه داد: آدمهای موفقی که میبینی،فرصت ها را دیدند و استفاده کردند تا تا این سن فقط دور خودت گشتی و هنوز همان انسان معمولی هستی،میدانی تو حتی دیگر برای خودت هم مهم نیستی،به یک فراموشی کامل تبدیل شو و بدان این خط پایان توست تو حتی برای خودت هم اهمیتی نداری.
دور خودم جمع شدم،تکرار می کردم لعنتی برو،تو این دنیای به این بزرگی چرا من و برای سرزنش انتخاب می کنی،اجازه بده یک مدت از زندان تو رها بشم،سالهاست سرزنشم میکنی،من تمام تلاشم را می کنم گه قدمهایی کوچک برای بهتر شدن زندگی ام بردارم اما تو با تحقیر کردنت همان لحظه ها را هم از من میگیری،لطفا برو.
خودم را خرد شده می دیدم.
ناگهان نوای خوش اذان همه وجودم را پر از آرامش کرد،انگار صدای مغز سرزنش گرم نمی آمد شاید این تنها چیزی بود که قدرت داشت او را نابود کند، و خود همین یک قدم برای اول صبح شروعی برای این آرامش بود جانمازم را پهن کرد و با مغز خلاقم صحبت کردم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. لیلا فرزادمهر گفت:

    عالی بود موفق باشی

  2. حسین شهریاری گفت:

    عالی بود
    خلق کننده نوشته های خلاق و زیبا