تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

آرام نمی گیرم
نویسنده: ماندانا افشارها

قدمهام رو بلندتر برمی دارم.
تا به خیال خودم راه کوتاهتر بشه . اما تنها فرقش اینه که زمان کمتر می شه و البته درد در عضلات خسته و خواب آلودهء من بیشتر و بیشتر.
می خوام تصمیمم رو عملی کنم باید هر طور شده کاری انجام بدم دلم آروم نمی گیره .
نا سلامتی همه بچه های این آبادی و هفت آبادی اونطرف تر با دستای
بی بی به این دنیا پا گذاشتن. مگه می شه از کنارش به سادگی رد شد و کاری نکرد.
تند تند قدم برمیدارم تمام تنم خیس عرقه اما ارزش بی بی بیشتر از این حرفاست.
:آخه پسر جان به تو چه ربطی داره تو مگه کدخدای محله ای .
خودش می دونه و ارباب تو نباید دخالت کنی .
عباس با توام میفهمی چی می گم ؟
به خدا شیرمو حلالت ندارم اگه آشوب به پا کنی .
عباس با توام ننه با توام .
: حواسم هست نگران نباش آشوب نمیشه ؛
پای بی بی در میونه .
:لااقل بذار این آفتاب بشینه بعد برو .
:تا شب نشده باید برسم ننه ؛ نگران نباش چیزی نیست .
چوب دستیم رو محکم فشار می دم تا غضبم کمی فروکش کنه ؛ به ننه قول دادم .صداش تو گوشم
می پیچه :
” آشوب به پا نکنی عباس”
ننه ماهم دلش شور می زنه از باب اتفاق نیفتاده .
از وقتی علی رفت این شور بی صاحاب نشست به دلش
هر چی میگم ننه امیدت به خدا باشه نه به بنده ش .
میگه : امیدم به خودشه دلم بَنده بَندَشه .
دستمو سایه بون می کنم تا تندی آفتاب نیمروز کمتر بشه پشت اون تپه ده اربابیه.
دستمو دراز میکنم و تپه رو تو مشتم می گیرم .
باید قبل از غروب آفتاب خودم رو برسونم .
اهل ده میگن ارباب دم دمای غروب خلق و خوی خوشی داره .توکل به خدا .راهمو کج می کنم به سمت
جوی آب .عجب آب دلچسبی
می شینم زیر سایه درخت و بقچهء نون رو که ننه همرام کرده باز می کنم.
این جوی آب و درختای توت حاصل رنجای آقامه .
سالها نوکری ارباب رو کرد. آخرش هیچی به هیچی.
واسه همین علی کَند و رفت نمی خواست مثه آقام باشه اما از بخت بدش گیر ی ارباب دیگه افتاد ؛ ارباب شهری؛ اونم بدتر از این یکی .آخرم که سرشو به باد داد.
انگار همیشه حق با اربابه رعیت جماعت فقط باید خفه باشه و بله قربان چشم قربان بگه .
نونای تافتون ننه حرف نداره .مخصوصا این سبزی که میذاره تو دل نونا .
گاهیم واسه ارباب می پزه نه که دلش بخواد ، نه ؛
ارباب زورش زیاده.
همه این زمینا تا چشم کار میکنه مال اربابه گندمزار و جالیز و باغ و …. در و دشت همش مال اربابه .اصلا کی گفته اون ارباب باشه و ما رعیت ؟؟ این سوالیه که همیشه از ننه می پرسم اونم هر دفعه میگه : خواست خداست. من که نمی فهمم چرا خدا خواسته من رعیت باشم و اون ارباب .
باید راه بیفتم بقچه رو جمع می کنم و باشال می پیچم دور کمرم .
کاش ابر بودم ی ابر بزرگ و سفید مثل ریشای
مش حسن یا مثلا ی پرنده ….خب مرغ …نه نه اونوقت سرمو میبریدن و لابد واسه ارباب میذاشتن لای پلو …عقاب آره عقاب خوبه از ابرا هم میره بالاتر.
دیگه راهی نمونده .من خسته ام مثل خورشید که خسته ست از ی روز پر کار …شایدم…کم کار .
راستی خورشید خسته نمیشه هی میاد و میره این سوالو ی بار از آقا معلم پرسیدم گفت : نه خسته نمیشه چون اون ی جا نشسته ماییم که هی میریم و میایم ؛ هی دور خودمون و دور اون می چرخیم.
برگشتم به سمت خورشید بی فروغ و گفتم : خجالت نمی کشی خسته شدی !! میخوای بری استراحت ؟؟
قدمام کوتاهتر شده اما
هرچی به ده اربابی نزدیک تر میشم سایه م بلندتر میشه انگار داره ازم دور میشه .اونقدر که تو تاریکی غروب لای گندما گمش می کنم .
کم کم صدای جیرجیرکها به گوش میرسه .
حالا نوبت اوناست که از زمین خدا بهره ببرن .
صدای خزیدن به گوشم میخوره نکنه مار باشه .ننه میگفت : اون قدیما پای آقامو یه مار سیاه گنده زده .
ننه میگه آقام تا دم مرگ رفته و برگشته.
حالا وقتشه باید فانوس روشن کنم .اگه مار باشه دور و برم نمیاد. برای اینکه صداهای ترسناک رو نشنوم شروع می کنم سوت زدن .چیزی نمونده خونه
سالار حسین همین اول راهه بهتره برم اونجا.
این فانوس لعنتی م که نفت نداره .
:اوغور بخیر عباس ده پایینی ؟ خودتی ؟؟
بَه سلام تقی ده بالایی؛ بله خودمم .
این شوخی بی مزه من و تقی پسر سالار حسینِ ه.
به ده بالایی بودنش می نازه .
:آقات کجاست ؟
:امشب نوبت آبِ باغ انگوری بالاس؛ آقام رفته سر آب.
:کی میاد ؟
:قبل اذون صبح اینجاست.
:خوبه .چه خبر ؟
:خبری نیست جز شادی ارباب .
:عجب ! چه خبره که ارباب شاده؟
تقی صداشو میاره پایین و زیر گوشم میگه
:زن جدید ارباب دم غروبی زائید .
منم همونطور یواش می پرسم
:پس چرا همه جا سوت و کوره ؟
:ارباب گفته تا طلوع فردا کسی صداشو در نیاره. قراره واسه این پسر کاکل به سره بعد هفت تا دختر هفت شبانه روز بریز و بپاش باشه.
عجب ….راستی قابله ؟؟ قابله پس چی ؟؟ از شهر آوردن ؟؟
:صبح زود فرستاد دنبال بی بی زبیده گفت دستش خیره و سبک .
:یعنی الان بی بی اینجاست ؟؟
:بله چیکارش داری ؟
:من این همه راه رد به دادخواهی بی بی آمدم .
تقی در حالیکه از خنده دلشو گرفته بود گفت:تو ؟؟
تو به دادخواهی بی بی اومدی بعدم دولا شد و با دست دیگه ش زد رو پاش .
گفتم : خیل خوب حالا چته !!به ما نمیاد دادخواهی کنیم ؟؟
:آخه جوجه کی به حرف منو تو گوش میده هنوز پشت لبت سبز نکرده به قول ارباب گنده تر از دهنت حرف میزنی .
و بعد دوباره شروع کرد به خندیدن .
بقچه نون رو از کمرم باز کردم و گذاشتم زمین بعد صدامو صاف کردم و یه دست به چوبدستی و دست دیگه به تابوندن پشت لب سبز نکرده گفتم :حالا ببین فردا چه دادخواهی بکنم .
بعدم شکممو دادم جلو و شروع کردم ادای ارباب رو در آوردن .صدای خنده تقی به هوا رفت .منم خوشم آمد و بیشتر ادا درآوردم . تقی دهانش باز افتاده بود و چشاش گرد شده بود ولی خنده امونش نمیداد.
چوبدستی رو با دو دست مثل میل زور خونه بردم بالای سرمو شروع کردم به دور زدن.
همین که چرخیدم حس کردم ی چیزی تو تاریکی داره میاد به سمتم از ترس چوبدستیم افتاد و خشکم زد.
صدای پای ی نفر نبود .سه چهار نفر بودن
صدا نزدیک تر و نزدیک تر شد تا اینکه نور فانوس چهره ارباب رو روشن کرد .
دهنم مثل چوب خشک شده بود.
نمی تونستم حرف بزنم
ارباب عصاشو آورد بالا و زد رو شونه م و همونطور که پیچ سبیلش رو بیشتر می کرد گفت : اسمت چیه بچه ؟
آب دهنمو به سختی قورت دادم و گفتم : عباس پسر سالار رضا
ارباب چشاشو تنگ کرد و تکرار کرد سالار رضا ..
و بعد ابروشو داد بالا و با صدای بلند پرسید : کدوم سالار رضا .
همونطور ترسون و لرزون در حالیکه با دستم به سمت ده خودمون اشاره می کردم گفتم :
سالار رضا ده پایینی .
ارباب دوباره عصاشو زد سر شونمو گفت :
به چه کار آمدی ؟
در حالیکه نفسم به سختی بیرون میامد و دهنم همچنان مثل چوب خشک شده بود این پا و اون پا کردم و گفتم :
آمدم ….آمدم … د … د…..
که یهو صدای آشنایی گفت : آمده دست بوسی ارباب
با عجله گفتم: بله د … دست بوسی ارباب بعدم نفهمیدم چی شد که دیدم در حال بوسیدن دست اربابم.
ارباب گفت : آفرین … آفرین .
بعد با اشاره به کنیزک پشت سرش ادامه داد.
بیا بی بی این دستمزد امروزت به مبارکی قدوم نورچشم عزیزم اردشیر خان .
فردا هم می فرستم تا دستی به سر و روی خونه ت بکشن .غصه هیچی رو نخوری بی بی.
بعد همونجور که دور می شد دستشو آورد بالا
گفت : دنیا دو روزه بی بی … دو روز .
بی بی هم مدام میگفت خدا از بزرگی کمت نکنه ارباب.
خدا از بزرگی کمت نکنه.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    خیلییی داستان جذابی بود و من رو مشتاقانه تا آخر با خودش برد😃
    از پایان داستانم خیلییی خوشم اومد😃
    خسته نباشید

  2. هوشنگ مرادی مجد گفت:

    بانوی گرامی ، خانم افشارها بسیار زیبا و قشنگ بود و طنزی بجا برای کسانی که هنوز به آب نرسیده شلوارشون را در میارن ،ضرب المثلش اینجوریه ( هنوز به آب نرسیده شلوارتا نکن ) یا
    اسب نخریده آخور براش نبند ، زیبا می نویسی
    و من بسیار دوست دارم ،
    و به قول ننه بزرگ ، ننه جون کنجولش کن ،
    داستان صوتی تون عالیه و دوستتون هنرمند واقعی ، بهتون تبریک می گم و اگر آدرس داستانهای صوتی تون را بدهید ممنون می شم،
    سپاس

    • ماندانا افشارها گفت:

      خیلی متشکرم از محبت شما
      کانال pellato_group در تلگرام در خدمت هستیم
      و در اينستاگرام با آی دی
      m_afsharha
      پایش مطالعه همراه با جایزه برگزار میشه.