تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

افتتاحیه
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

افتتاحیه                                                  ‌‌‌‌‌                    با شریک باشگاه مشغول راه اندازی باشگاه بیلیارد
بود ، از روز اولی که شروع کرده بودن یک ماه و
نیم گذشته بود ، سه میز نایت شات خارجی
اسنوکر و سه میز ایرانی عمران و چهار میز
این بال را بسته و آماده کرده بودند ، تابلو باشگاه نیز که نام باشگاه بیلیارد دانشجو را یدک می کشید با عکس یکی از معروفترین ورزشکاران این رشته به نام سالیوان بر سر در باشگاه آویخته شد ،
میزها همه با شارهای بازی روی میز چیده شد ،
مکعب های هدایت نور بر روی میزها نصب شده بود ، از بازی کنان قدیمی دعوت به عمل آمد ،
روز موعود فرا رسید ، مرداد ماه بود و هوا بسیار گرم ، آفتاب تموز همه را به سایه نشستن و
شنا و رفتن به جاهای خنک دعوت می کرد ، دو کولر
آبی بزرگ ۷۰۰۰ باشگاه را خنک می کرد ،
تعدادی از گردانندگان انجمن معتادان گمنام
نیز دعوت شده بودند ، کسانی نیز از اعضای
انجمن که قبلا با آنها دعوای سختی کرده بود نیز در محوطه جلو درب حلقه بسته بودند ، چند نفری از
فضای سبز و شهرداری برای افتتاح آمده اند ، ابتدا سرودی پخش می شود و با صدای سوت و صلوات باشگاه به طور رسمی افتتاح می شود دو سه میز را میهمانان و خیلی زود میزهای دیگر پر می شود و تا ساعت یک بامداد ادامه دارد ،
همه چیز خوب برگزار شده و هر دو شریک راضی هستند ، و دیگر ترسی برای چکهای پیش رو ندارند ،روز ها می گذرد و با بچه های انجمن
بیشتر آشنا می شوند، ، به مرور بیشتر بچه های انجمن مشتری باشگاه می شوند حتی آنهایی که
در گیر شده بودند ، انجمن دوازده قدم دارد و
هر بیماری که بخواهد ترک کند انجمن با آغوش باز او را می پذیرد ، و یک نفر راهنمایش می شود
و قدمها را به او می آموزد ، و زنجیر وار به یکدیگر وصل می شوند ، انجمن درست مثل یک اجتماع است و از پزشک گرفته تا کارگر سرف و
خیلی بیکاران را در بر می گیرد ، جالب است که بدانید در بخشی از آموزه های انجمن به بیمار
یا همان معتاد می گوید که آنچه در فکرت می گنجد را بنویس ،
مشگل باشگاه با انجمن نیست ، با کسانی است
که دور و بر انجمن هست ، معتادان و فروشنده ها که قابل تشخیص هم نیستند ، درهای چوبی
سرویس های بهداشتی را به اندازه یک کف دست برش داده اند و هیچ آقای ندارد ولی دست بردار
نیستند ، چند بار درگیر می شوند ولی فایده ای ندارد ، به اطرافیان خود می نگرد و چند نفر را
گرفتار می بیند ،با یکی از بزرگان انجمن که در
اجتماع نیز شناخته شده است و وجهه خوبی
هم دارد صحبت می کند و از فامیل خود می گوید که او قهرمان بوکس بوده و دعوت تیم ملی هم شده ، و ایشان برایش توزیح می هد که تریاک یا تریاق خیلی نرم توی زندگی آدمها میاد ،
او شرح می دهد که ایشان خانواده ای شناخته شده دارد و همه آنها را می شناسند ، ایشان گفت من هم در رشته بوکس سنگین وزن قهرمان کشور شدم ، خانم ایشان کاری کلیدی در جهاد داشت ،
ایشان گفت ، ما هم حدود پانزده سال دور هم
می نشستیم و شعرهای مولانا و حافظ می خواندیم و پنج سال آخر به همه کاری دست
زدیم و زندان افتادم و خانمم برای کاری که من مرتکب شده بودم از کار معلق شد و پس از این
همه ناکامی و به آخر خط رسیدن بر آن شدم
که پاک شوم و خانواده و خودم را نجات دهم ،
و از آنجا با انجمن آشنا شدم ، ایشان بیش از ده سال بود که پاک بود و چون وضعش هم بد نبود و دستش به دهانش می رسید ، باعث بهبودی
جوانان زیادی شده بود ،
در انجمن نوشتن دردهای یک معتاد باعث التیام
زخمهای او می شود ، بدون اینکه آن نوشته را
به کسی نشان بدهد ، یا پاره کند و دور بریزد ،
یا با کسی در میان بگزارد ،

هوشنگ مرادی بیست و نهم تیرماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما