تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

شاعر و پادشاه
نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

شاعر را به نزد پادشاه آوردند و جملگی در برابر او ایستادند و تعظیم کردند، یکی سقلمه‌ای به شاعر زد که یعنی تو هم باید خم شوی. شاعر با اکراه کمری تا کرد و زودتر از بقیه بلند شد. وزیران و پاچه‌خواران که صحنه را دیدند، رخسار سفید کردند و در گوش یکدیگر زمزمه‌هایی سر دادند. شاعر منتظر ماند تا با او مراوده کنند. پادشاه خود به سخن آمد: «گفته‌اند تو شاعر توانمندی هستی و می‌توانی با یک نگاه، شعر زندگی بسرایی. می‌خواهم در چشمان من خیره شوی و زندگی مرا شعر کنی» شاعر اینگونه جواب داد: «لطف شما شامل حال همگان باد، من سر درون نمیدانم و هرچه عیان است بیان می‌کنم.» پادشاه گفت: «چه بهتر، بگو در این جلال و جبروت کیانی چه می‌بینی؟» شاعر بی واهمه گفت: «من در تاج و تخت همایونی شما عظمتی می‌بینم که به ذلتی می‌ماند و در چشمانتان آتیه‌ای می‌بینم که به جزایش نمی‌ارزد!»

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. فریده فرد گفت:

    چقدر از کلمات خوب وبجا استفاده کرده بودید
    گرچه کوتاه بود ولی کامل و زیبا 👏👏👏👏
    موفق باشید

  2. لیلا فرزادمهر گفت:

    عالی مثل همیشه

  3. حسین شهریاری گفت:

    درود بر استاد خودم و رفیق دور از نگاه
    نوشته ها و داستان های شما همیشه زیباست
    قلمت مانا
    به امید آینده ای درخشان و بهتر
    شما ستاره درخشان آسمان نویسندگی هستید و امیدوارم پر قدرت و استوار این راه را ادامه بدهید

    • محمدصالح محمودآبادی گفت:

      درود بر شما جناب شهریاری. حقیقتا از همراهی شما به خود می بالم و از امیدواری و روحیۀ سرشار شما جام لذت مینوشم. به امید روزی که نگاه ما نزدیک شود همسفر 🙂

  4. آنیتا گفت:

    از نظر حس وحال تاریخی
    خوب بود. حکایت گونه نوشتین.

    منظور “به جزایش نمی ارزد”
    یعنی به جزایش نمی ارزد که آتیه اش رو بگه؟

    • محمدصالح محمودآبادی گفت:

      خیلی ممنون آنیتا خانم گرامی. خیر منظور این بود که در چشمان پادشاه آینده ای مملو از حرص و آز و قدرت و ظلمت میبیند که به مجازاتش در قیامت یا روز جزا نمی ارزد.