تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

الاغ
نویسنده: حسین شهریاری

قبل از نوشتن در مورد الاغ بر خود لازم می‌دانم که از همه الاغ ها و همه افرادی که خودشان را به خریت میزنند معذرت خواهی کنم . البته بیشتر از الاغ مشهدی غلام و الاغ های روستای باغ نرگس.
این موجود در همه حالات آرامش خاطر دارد، و خونسردی اش در مقابل حوادث قابل ستایش است‌‌‌. تصادفی هم نیست که تصمیم گرفته ام این چنین صمیمانه داستانی در مورد الاغ بنویسم.
چندین سال پیش که نوجوان بودم و هنوز پشت لب هایم سبز نشده بود‌، توی روستا معمولا خانه ها حیاط نداشت و دستشویی ها از خانه فاصله داشت یا توی باغ بودند یا دویست متر فاصله داشتند. به قول یک زن شهرستانی که آمده بود مهمانی خانه یکی از فامیل ها گفته بود، وای خدا خونه هاشون اینجاست، دستشویی هاشون کره مریخ.
یک شب که رفته بودم کره مریخ برای دستشویی کردن از پشت دستشویی توی باغچه صدای شنیدم، که باعث شد ترسان ترسان کارم رو انجام بدهم.‌ و دوان دوان رفتم توی خونه، صبح که شد آفتاب نزده یواشکی سرک کشیدم توی باغچه دیدم الاغ زبان نفهم مشهدی غلام که زخمی هم بود زیر پرتقال خوابیده بود. هر چه تلاش کردم که راضی اش کنم که جاش اینجا نیست، نرفت که نرفت. رفتم آبلیمو و نمک قاطی کردم جای زخم عمیقی که روی کمرش ایجاد شده بود بخاطر چموش بازی و جفتک زدنش مشهدی غلام داغش کرده بود و رهایش کرده بود. هر چه خواهش کردم که از اینجا برو نرفت و با نگاهی معصومانه به من فهماند که بی خیال شو ، من از اینجا برو نیستم. آب لیمو و نمک ریختم روی زخمی که روی کمرش بود و با بی رحمی تمام عین شکنجه گر های ساواکی با چوب محکم کوبیدم زخمش، ناله ای کرد و گفت آخ …دلم سوخت کوتاه اومدم‌. تنهاش گذاشتم، رفتم بچه ها رو آوردم که از باغچه بیرونش کنم، رفته بود، ولی شب دوباره برگشته بود. صبح رفتم دیدم زیر پرتقال خوابیده توی چشمهای سیاهش که انگار سرمه کشیده بود چیزی شبیه اشک جمع شده بود، دلم به حالش سوخت. ولی به هر حال جای یک الاغ مریض و زخمی توی باغچه خونه ما نبود. صاحب الاغ که مشهدی غلام بود اعصاب نداشت، و هر صبح قبل از هر کاری مثل نویسندگان که عادت دارند به نوشتن صفحات صبحگاهی، او هم بساط منقل و بافورش پهن بود، به هیچ کس و هیچ چیز هم اعتقادی نداشت. موهای فرفری سرش را حنایی رنگ میکرد، میشد قرمز، عین موهای پبرزن عجوزه ای که گاهی عین جن جلو مردم روستا ظاهر میشد. یک شب توی مسجد، مردم به روحانی محل گفته بودند که مشهدی غلام هیچ فریضه الهی را انجام نمی‌دهد حتی نماز خواندن. شب روحانی به مشهدی غلام گفت چرا نماز نمیخوانی؟ اگه نماز نخوانی بهشتی نمی شوی. گفت: برای بردن به جهنم دست و پایم را هم می بوسند، تو نگران من نباش. روحانی با چشمان از حدقه در آمده با یاالله یاالله گفتن، گفت: وای خدای من این دیگه کیه.
خلاصه به الاغ گفتم: الاغ جون به مرگ تو نباشد، به جان کره های نازپرورده ات قسم،قصدم این همه بی رحمی نیست هر چند کار دیروز من از خریت تو خریت تر به حساب می آید. ولی باید بروی، خواهش میکنم برو. خودش را زد به خواب، یعنی برو که حوصله ات را ندارم. سنگی زدم توی شکمش بخاطر بی محلی کردنش و رفتم بچه ها رو جمع کردم، هشت نفر شدیم و تصمیم گرفتیم ببریمش خارج از روستا و از بلندی پرتش کنیم توی یک دره. الاغ بیچاره را کشان کشان بردیم بالای دره دست و پا بسته پرتش کردیم پایین، وقتی افتاد ناله ای کرد، و خواست بلند شود، رفتیم پایین چنان کتکش زدیم که این بار بلند تر از دفعه قبل گفت آخ…
خیلی احساس گناه کردم، ولی مقصر خودش بود همه روستا ازش شاکی بودند. و حرف هیچکس را گوش نمیکرد.یک دنده و لجوج بود، دقیقا عین مشهدی غلام خودش، انگار لج بازی را به ارث برده بود.
یک روز رفتم نشستم با الاغ بزرگ روستا حرف زدم و طلب حلالیت کردم‌. سری تکان داد و گفت : خیلی از ما خرتری تو دیگه ، گفتم چرا؟ گفت این همه از ما کار می کشند و زجر میدهند تا حالا کسی مثه تو خریت نکرده بود. گفتم بیا حالا و خوبی کن، گفت خوبی ات بخوره توی سرت. گفتم من دوست داشتم برای لحظه ای حداقل اندک خریت خودش را کنار می گذاشت و مرا هم چون خودش خر می پنداشت و ساده و خرکی حرف گوش میکرد، که به چنین بلایی دچار نشود.
گفتم: الاغ جان عرض کنم به حضور مبارکت که بلانسبت شما ما آدم ها مثلا اشرف مخلوقات هستیم. اما آدم ها بخاطر این نسبتی که به ما داده اند، خودمان را باخته ایم و گاهی کارهایی میکنیم که روی شما رو سفید میکنیم. گاهی بعضی از آدم ها کارهایی میکنند و بخاطر لج بازی هایشان چه خسارت هایی به یکدیگر وارد می‌کنند . و چه زندگی هایی بخاطر این خریت هایشان از هم پاشیده است، مثل آقا مرتضی که میخواهد زن دوم بگیرد، با عرعری نگذاشت حرف بزنم گفت بسه نمیخواد قصه زندگی مردم رو اینجا تعریف کنی بزار داستان بعدی. همین گندی که خودت زدی جمعش کن، بعد حرف مفت بزن.
البته الاغ جان ببخشید که نسبت خر یا الاغ به بعضی ها می دهم. با نگاهی معنادار بهم فهماند که خودت بدتر از همه هستی.
گفتم: الاغ جان دیگه حرفی ندارم، قربون تو الاغ و قربون هر چی خره و صفای هر چی الاغ حرف گوش کن و باربر و بی توقع …

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. Mahtab گفت:

    سلام دوست عزیز….
    داستانه خیلی قشنگی بود و جای تامل داشت …شروع خوب پایان خوب و حتی بدنه خوب مطمئنم ک تو قسمت بازنویسی که چند بار روش انجام بدین داستان خیلی خوبی میشه…
    فقط یکی دوتا نکته کوچولو نوشتنی داشت که زیاد تو چشمم بود…
    زن شهرستاتی میره روستا از فاصله خونه تا دستشویی ایراد میگیره؟(زن شهری به جا تره)
    الاغ زبان نفهم زیر پرتقال خوابیده؟ اینو دوبار تکرار کردین …منظورتون زیر درخت پرتقاله؟بهتر بود درخت هم میاوردین تا جملتون قشنگ تر بشه
    دو بار هم که الاغو اذیت کرده بود اون پسر نوشته بودین الاغ گفته اخ…خب قطعا الاغ اخ نمیگه حتی اگه بخوایین الاغو به انسانم تشبیه کنین بهتر بود میگفتین… گفته عر عر یا عر چون حالت طنزشم بهتر میشد، و هم چون در مورد حیوان صحبت کرده بودین.

    • حسین شهریاری گفت:

      ممنون مهتاب خانم
      لطف کردی که داستان رو خوندی و نظر ارزشمندت رو نوشتی
      زن شهری به جای تره؟؟؟ متوجه نشدم منظورتون چیه
      درست میفرمایید اشکالاتی داره داستان که باید توجه بیشتری بکنم
      چشم

      • Mahtab گفت:

        شما توی داستان گفتین زن شهرستانی به روستا میره و از فاصله دستشویی تا خونه ایراد میگیره…خب زنی که شهرستانیه مطمئنن فاصله خونه خودشون هم تا دستشوییشون زیاده…فردی که شهریه طرز ساخت خونه هاشون با روستا متفاوته پس اون ایراد میگیره…نمیدونم تونستم این نکته غیر مهم رو بهتون توضیحش رو برسونم یا نه؟

  2. لیلا فرزادمهر گفت:

    چقدر جالب واما به قول دوستمون خدا گفته اشرف مخلوقات هستیم این را نمی فهمم!!!!!!!!!

  3. آنیتا گفت:

    داستانهای شمارو دوست دارم.
    صمیمی وراحت می نویسین.
    اگه نظرم رو رک می گم، به خاطر احساس راحتی هست که با شما دارم.
    ممنون که تحمل می کنین. 🌺🌺🌺🌺

  4. آنیتا گفت:

    آقای شهریاری
    چه کارهای پسرانه ی بی رحمی😉
    اصلا خودم این شیطنت هارو چند باردیدم، یاد اونها افتادم.
    طنز ش عالی بود .

    اول داستان چرا از آدمهایی که خودشون رو به خریت می زنن معذرت خواستین؟
    همچی آدم هایی خیلی پست هستن.

    جدا از جنبه ی طنزش من تشبیه انسان به حیوانات بیچاره رو قبول ندارم.
    هیچ موجودی ، مثل انسان خلاف طبیعت
    وذاتش ، عمل نمیکنه.

  5. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    عالی بود آقای شهریاری. یه سبک تازه بود برام.یاد داستان عارف و الاغش افتادم که یهو به حرف میاد که یادم نمیاد کجا خوندم. موفق باشید

  6. حسین شهریاری گفت:

    اصلاحیه
    اما آدم ها…. اما ما آدم ها
    با چوب محکم کوبیدم زخمش …با چوب محکم کوبیدم روی زخمش