تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

زن و گوشت
نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

بی‌آنکه زحمتی به حافظه‌ام بدهم، به شما می‌گویم ماجرا همین بود. درست یادم است که آنروز چه اتفاقی افتاد… آقای خاوری مدت‌ها بود گوشت نخورده بود. فکر میکنی چند سال؟ هفت سال جانم، ایشان هفت سال بود که ازدواج کرده بود و فقط سبزی‌جات خورده بود. زنش اول ازدواج گفته که سبزی‌خوار است و شرط ازدواج با او این است که شوهرش غذای گوشتی نخورد! خاوری بیچاره هم پذیرفته بود. آنجا که رفته بودیم پنج نفر بودیم، همه صمیمی و از دوستان قدیمی آقای خاوری، آن زمان حدودا چهل سال بیشتر نداشت باقی دوستان و خود من زیر چهل سال سن داشتیم. بعد از سه روز یادم است ما را بردند به جزایر اقیانوس آرام، با قایق رفتیم. از هتل آذوغه و نوشیدنی فراوان آورده بودند چون قرار بود یک شبانه‌روز در جزیره اتراق کنیم. همه خوشحال و خندان بودیم.

 روز اول که رسیدیم، از همان لحظه‌ای که آقای خاوری توی فرودگاه پا بر زمین گذاشت، مدام تکرار می‌کرد که «دوستان، حواستان به من باشد هرجا رفتیم برای من غذای غیر گوشتی سفارش دهید.» از اینکه آقایان از روی شیطنت و یواشکی گوشت به دهانش بریزند می‌ترسید. سوژۀ خنده شده بود، هرکس می‌توانست به گونه‌ای سر کارش می‌گذاشت. بیچاره خودش چیزی نمی‌گفت اما هروقت زنش زنگ می‌زد و می‌فهمید دوستان بابت غذا سربه سرش می‌گذارند با جدیت تمام به او اخطار می‌داد که اگر لب به گوشت بزنی…! از فرودگاه رفتیم هتل همان موقع که رسیدیم، شام سر میزها آماده بود و انواع و اقسام نوشیدنی‌ها آماده به خدمت بودند و خوراکی‌های متنوع اغوایمان می‌کردند. طفلک آقای خاوری از ترس اینکه دلش تکه‌های گوشت بره و بوقلمون نخواهد، نگاهش به بشقاب جلویش قفل شده بود. من رفتم و کمی سالاد کاهو و ماکارانی برایش کشیدم و آوردم سر میز. بیچاره حتی به بشقاب من هم نگاه نمی‌کرد. نوشیدنی هم برای او منع شده بود چون مرض قند داشت و به صلاحش نبود؛ ما اما به جای او زیاد نوشیدیم. تا پس فردای آن روز به هر نحوی می‌شد، دوستان خاوری را سوژه می‌کردند و سر سفره به او می‌خندیدند. یک‌بار یکی از دوستان گفت: «خاوری حاضر بودی زن نداشتی ولی هر روز گوشت می‌خوردی؟» خاوری هم که ظاهرا برای دفاع از رژیم غذایی‌اش از قبل آماده شده بود جواب داد: «خیر اصلا سعادت من همین بود که زنم سبزی‌خوار باشد و من…» بعد خنده‌ای به لب نشاند که بیانگر تصمیم آگاهانۀ او بود. روز سوم، روزی بود که ما را به جزیره بردند. قبل از آن از برنامه سفر یک روزه به جزیره، از طریق یک دفترک که به اتاق‌هایمان فرستاده بودند، مطلع شدیم. دو نفر از دوستان که زبان انگلیسی می‌فهمیدند، دفترک را مطالعه کردند و جزئیات برنامه را به سمع ما رساندند؛ اما عمدا یا سهوا، خب البته هیچکدام هیچ‌وقت نفهمیدیم…!

کمی لباس و وسایل برداشتیم و از یک ون شیک و خنک لب اسکله پیاده شدیم. از آنجا با قایق‌های استخوان‌دار در گروه‌های پنج نفره راهی جزایر شدیم. حدود یک ساعت روی آب شناور بودیم، مناظر بی‌نظیر بود، آقای خاوری پشت هم فیلم می‌گرفت و در موبایلش ذخیره میکرد تا فردا از هتل برای زنش ارسال کند. دوستان دیگر هم یا مشغول فیلم برداری بودند یا ماالشعیر الکلی می‌نوشیدند. هتل از ما خواسته بود وسیلۀ زیادی به همراه نیاوریم، ما ایرانی‌ها هم که از خدا خواسته، همۀ بار را به دوش مسئولین انداختیم. بنده خودم فقط یک مایو برداشتم با یک کیف کمری سبک. آقای خاوری هم سبک آمده بود. به جزیرۀ مقصد که رسیدیم دم ظهر بود و برنامه، یک استراحت کوچک لب ساحل و بعد سرو غذا بود. یک لنج دیگر فقط غذا و نوشیدنی آورده بود، معلوم بود بریز و بپاش فراوانی در نظر گرفته‌اند. همه آنقدر محو طبیعت شدیم که از گرسنگی غافل ماندیم. ظهر که رسید چند نفر با لباس فرم آمدند و بنا کردند به علم کردن میزهای گرد برای پذیرایی و چیدن لوازم پلاستیکی یکبار مصرف روی آن‌ها. چند نفر دیگر کمی دورتر منقل و سیخ و زغال به دست گرفته بودند. معلوم بود میخواستند همانجا غذا بپزند. خاوری نیم نگاهی کرد و با لحن مشکوک از ما پرسید: «دوستان از برنامه غذایی اطلاعی دارید؟» یکی از دوستان که دفترک برنامه را خوانده بود گفت: «برنامه خاصی نیست. احتمالا همان غذاهای هتل اینجا هم باشد!» بعد دست برد به جیبش و دفترک را درآورد و مشغول مطالعه شد. کمی بعد با چشمان متعجب گفت: «دوستان باید بگویم گاومان زایید. اینجا نوشته: در این برنامه فقط غذاهای دریایی و گوشتی سرو می‌شود!» خاوری همین‌که فهمید خبری از سبزی‌جات نیست، بلند شد و دور خودش چرخید و غرلند زد: «آقایان شما قرار بود حواستان به من باشد، چرا درست نخواندید، حالا تا فردا ظهر اینجا…!» من رفتم کنارش و رامش کردم: «این‌ها تقصیری ندارند، هیچ‌کدام فکر نمی‌کردیم… حق اعتراض هم نداریم چون روی دفترک نوشته شده.»

یکی از دوستان بعد از اینکه از میزبان‌ها پرسید و مطمئن شد هیچ‌گونه غذای غیرگوشتی سرو نخواهد شد، گفت: «حالا در شرایط پیش آمده و وسط جزیره روی آب حکم غذایی باید مثل یک روز عادی باشد؟» خطاب به خاوری گفته بود. یکی دیگر از دوستان هم بلافاصله گفت: «راست می‌گوید، شما مجبوری از همین غذا بخوری خاوری جان؛ تا فردا ضعف می‌کنی، با شکم گرسنه از این همه زیبایی بی نصیب می‌مانی برادر…» من هم حرف دوستان را تایید کردم و خاوری گفت: «آخر جواب زنم را چه بدهم، تحت هیچ شرایطی حرفم را باور نمی‌کند!» خاوری دستپاچه شده بود، به نظرم بدش نمی‌آمد گوشت بخورد اما سعی کرد تا آخرین لحظه خود را ناراضی نشان دهد. بوی کباب ماهی و گوشت بلند شد و صحبت‌های ما رو به اتمام بود. تصمیم بر این شد که آن روز، مثل یک راز در سینه‌های ما بماند و زن خاوری هیچ‌گاه خبردار نشود! باور کنی یا نه، خاوری آن روز نشست سر میز و حدود هفتصد گرم استیک گوساله خورد و سه تا ران مرغ بزرگ به دندان کشید و یک پیاله میگو و یک فیله ماهی را به تنهایی بلعید. دوستان همگی با دهان باز تماشایش می‌کردند. خاوری هم بی توجه به اطراف تا توانست خورد. آن شب و فردا هم غذای گوشتی خورد و به رویش خودش نیاورد. وقتی بعد از سفر جزیره به هتل برگشتیم، انتظار داشتیم به رژیم سابق برگردد، اما چشمت روز بد نبیند! مگر می‌توانستیم از رستوران بیرونش کنیم؟!

بعد از دو روز که به ایران برمی‌گشتیم ماتم گرفته بود و مدام می‌گفت: «حالا چه کنم! نمی‌توانم به زنم بگویم یک سفر خارج رفتیم و… از گوشت هم نمی‌توانم بگذرم. هفت سال بود نخورده بودم، حالا مزه‌اش از زیر زبانم نمی‌رود. خدا لعنت کند این سفر جزیره و…» خلاصه به هر بدبختی بود خاوری را راهی خانه کردیم. ده روز بعد فهمیدم خاوری سوتی داده و حالا زنش طلاق می‌خواهد. جدی جدی می‌خواست بخاطر خیانت شوهرش به برنامه غذایی مشترکشان طلاق بگیرد! خاوری هم کوتاه نیامده بود و بین زن و گوشت، دومی را انتخاب کرده بود.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. لیلا فرزادمهر گفت:

    بسیار عالی بود مخصوصا آخرش !!!
    اینکه آقایان راه قلبشان از شکمشان می گذرد!!!
    خیلی خاطره با مزه ای بود وشما خیلی روان بیان کردید.

    • محمدصالح محمودآبادی گفت:

      هاها، الان چی بگم از آقایون دفاع کنم یا حرف شما رو بپذیرم 😉 ممنون از عنایت و همراهی شما همسفر عزیز

  2. حسین شهریاری گفت:

    عالی بود😄
    حالا به زنم چی بگم از خنده روده بر شدم
    دمت گرم عالی بود
    طفلی خاوری
    فکر کنم تصمیم درستی گرفته حداقل با خودش صادق بوده 🙈🏃‍♂️🌹🌹🌹🌹

  3. آنیتا گفت:

    آقای محمود آبادی عزیز

    داستان طنز زیبایی بود.جمع آقایون و
    سر به سر گذاشتن های مخصوص .

    چون طنز بود کلمه خاوری بیچاره ،
    رو قبول میکنم وگرنه کسی مجبورش نکرده بود شرط خانمش رو قبول کنه.

    ۴ تا غلط املایی پیدا کردم. تو پنجمی هم شک دارم.😉

    از استفاده کلمه ” دفترک ” خوشم اومد.

    کاش یه داستان ازدید شخصیت جنس مخالف بنویسین. توانایی شو حتما دارین.
    من خودم دوست دارم بنویسم ،جراتش رو ندارم.

    • محمدصالح محمودآبادی گفت:

      سلام آنیتا خانم ممنون از عنایت شما. از دیروز چخوف میخونم و از نوشتن طنز خوشم اومد. غلط های املایی رو بنویسید خوشحال میشم. و حالا که روحیه دادین سعی میکنم فردا و اگر نشد به زودی یک داستان از جنس مخالف بنویسم. شما هم جرات بفرمایید بنویسید چون می بینم که توانا هستید.