تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان شماره ۹۷ _ ماجرای دختری که همزاد داشت
نویسنده: منیره مردانی

حوصلم توی خونه سر رفته بود. هرکی مشغول یک کاری بود.
امروز خالم به همراه دختر خالم اومده بودن مشهد برای امتحانات خالم، و از اونجایی که توی مشهد جایی نداشتن اومده بودن خونه ما.
شب شده بود،به سارا (دخترخالم)پیشنهاد دادم تا بریم توی حیاط هوایی بخوریم و کمی هم گپ بزنیم.روسریامونو سرمون کردیم و به حیاط رفتیم.طبق عادت همیشگیم روی تاب نشسته بودم و چشمامو بسته بودم و صورتم به اسمون بود.یهو سارا برگشت بهم گفت:حدیث تو به روح و جن اعتقاد داری؟از سوالش تعجب نکردم چون همیشه راجب اینجور چیزا با دوستام حرف میزدیم و همه از خاطره هاشون حرف میزدن و یا اتفاقاتی که براشون افتاده بود تعریف میکردن.
نگاهمو از اسمون گرفتم و به چشماش دوختم و در جوابش گفتم: اره چطور؟ لبخندی زد و گفت اگه روزی یک جن یا روح ببینی چکارمیکنی؟چه عکس العملی نشون میدی؟
یکم فکر کردم و گفتم: خب ببین من به وجودشون اعتقاد دارم و گاهی وقتها در موردشون خیلی چیزا میخونم اما ازشون میترسم و اگه ی روز بخام ببینمشون خیلی میترسم و یا حتی ممکنه از ترس زبونم بند بیاد یا سکته کنم، ازش پرسیدم تو چی؟اگه تو ی روز ببینیشون چه عکس العملی نشون میدی؟ خندید و گفت من نمیترسم ازشون من حتی گاهی اوقات توی خونه هم میبینمشون تعجب کردم و پرسیدم یعنی چی؟یعنی تو میبینیشون و ازشون نمیترسی؟با کنجکاوی پرسیدم خب چه شکلین؟خیلی وحشتناکن؟
شنیده بودم که خونه خالم بخاطر اینکه کنارش یک خرابه و پشت خونشون یک باغه همچین چیزایی داره اما فکر نمیکردم که واقعیت داشته باشه. سارا در جوابم گفت:نه من ازشون نمیترسم چرا بترسم؟ و بعد بهم گفت من به وضوح ندیدمشون که بخام چهرشونو ببینم اما اگه ببینم هم نمیتونم برات توصیفش کنم چون اونا همچین اجازه ای نمیدن! با تعجب گفتم: چه جالب! اما چرا؟ گفت: نمیدونم جوابی ندارم برای این سوالت. بهش گفتم: خب حالا چرا این سوالارو پرسیدی؟ گفت: اگه یه چیزی بهت بگم بین خودمون میمونه؟ گفتم: اره حتما! گفت: من همیشه ی کسی همراهمه نمیدونم چیه ولی همیشه هرجا که میرم کنارمه و ازم جدا نمیشه، بهم آسیبی نمیرسونه و بهم کاری هم نداره برعکس همیشه مواظبمه اما هیچکسم اونو نمیبینه. اولش به حرفاش خندیدم اما کمی بعد جدی شدم و گفتم: دیوونه شدی؟ اینا همش توهمه مگه میشه همچین چیزی؟ پوزخندی زد و گفت: هه توهم مثل همه فکر میکنی من دیوونم اما من دیوونه نیستم اون واقعا وجود داره
نمیتونستم حرفاشو باور کنم درسته به همچین چیزای ماورائی اعتقاد دارم اما نمیدونم چرا هیچجوره نمیتونستم حرفاشو باور کنم،برای همین گفتم: خب ینی الان همراهته؟ گفت: اره فکر میکردم دروغ میگه برای همین با خنده گفتم: خب پس اگه راست میگی الان کجاست؟میتونم ببینمش؟ و با خنده ای تمسخر امیز گفتم: حتما اسمم داره؟ لبخندی زد و گفت:اره اسمش آریاست، دقیقا پشت سرت ایستاده برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم اما چیزی ندیدم و همین باعث شده بود تا خندم بیشتر بشه. برگشتم و رو بهش گفتم: منو دست انداختی؟اینجا که کسی نیست! نیشخندی زد و با صورتی جدی رو بهم گفت: تو نمیتونی ببینیش اما شاید بتونی حسش کنی و به پشت سرم زل زد. اگه بخام راستشو بگم باید بگم که کمی ترسیده بودم و توی دلم خدا خدا میکردم که چیزی حس نکنم و یا حتی چیزی نبینم اما سعی کردم همون موضع جدیم رو حفظ کنم و جوری وانمود کنم که انگار حرفاشو باور نکردم و نمیترسم. برگشتم به صورتش نگاه کردم دیدم به جایی خیرست، رد نگاهشو دنبال کردم و دیدم پشت سرمو نگاه میکنه اما چیزی ندیدم پشت سرم. توی دلم احساس خوشحالی میکردم که چیزی نبوده و این فقط توهم اون بوده.با خنده برگشتم رو بهش گفتم:من که گفتم این توهمه و برگشتم پشت سرمو دستمو توی هوا تکون دادمو گفتم: ببین هیچی اینجا نیست و برگشتمو به صورتش نگاه کردم. دیدم پوزخندی روی لبشه و گفت: باشه هرجور راحتی باور نکن اما نگی نگفتی ها با تمسخر خندیدم و گفتم: برو بابا دیوونه و نگاهمو به اسمون سوق دادم اما همون لحظه سردی دستی رو روی شونم حس کردم و با ترس از جام پریدم و به پشت سرم نگاه کردم! اما در کمال تعجب چیزی رو ندیدم. سارا خندید و گفت: چیشد؟چرا ترسیدی؟تو که میگفتی من دیوونم ولی دیدی راست گفتم؟ با ترس برگشتم رو بهش گفتم: اون چی بود؟انگار یکی دستشو گذاشته روی شونم گفت: من که گفتم واقعیت داره و همچین چیزی همیشه کنارم هست اما نترس بهت اسیبی نمیرسونه و به تو کاری نداره و این فقط بخاطر این بود که بفهمی من دیوونه نیستم و آریا واقعا وجود داره.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. آنیتا گفت:

    منیره جان داستان هیجان داشت و روان بود.
    فقط چند نکته:

    فکر می کنم خودتون کلا محاوره ای نوشتین.پس نباید بگم فقط صحبت های شخصیت ها می تونه محاوره ای باشه.

    غلط املایی و تایپی و کلمات به هم چسبیده هم چند جا دیدم. شاید با عجله نوشتین
    تو نوشته های دیگه تون نبود.
    برام سوال شد دست آریا چرا سرد بود؟معمولا میگیم گرمای دستی رو حس کرد.

  2. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    دیالوگ ها ساده و روان بود. موفق باشید

  3. حسین شهریاری گفت:

    درود بر شما
    قلمت مانا

  4. لیلا فرزادمهر گفت:

    خیلی خوب وعالی قلمت پرتوان