تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

دکتر قربانی
نویسنده: ندا مؤیدی

در باز شد و دکتر قربانی وارد مطب شد. منشی جوان از جا بلند شد و با لبخند گفت: سلام دکتر. خوبید؟ دکتر قربانی هم با خوشرویی و صمیمیت به منشی و سه تا خانمی که نشسته بودند سلام کرد. دوتا از خانمها به سر تا پای دکتر نگاه کردند. اولین بار بود مطب دکتر قربانی می آمدند و او را میدیدند. کمی تعجب کردند که دیدند دکتر با آن قد بلند و هیکل ورزشکاری شلوار گرمکن ورزشی و تی شرت پوشیده و به مطب آمده. دکتر به اتاقش رفت. بعد از ده دقیقه زنگ کنار دست خانم منشی به صدا درآمد. منشی وارد اتاق شد و بعد ار لحظاتی دو تا خانمی که اولین بار بود به این دندانپزشکی می آمدند را صدا زد که به اتاق دکتر وارد شوند. خودش هم همانجا ایستاد. بیماران گفتند که برای معاینه و مشورت آمده اند. یکی زنی جوان با صورتی جذاب و آرایش کرده بود و دیگری دختری ساده و معمولی. دکتر قربانی به زن جوان گفت: بفرمایید اول شما. زن روی تخت دندانپزشکی دراز کشید. دکترکه حدودا سی و هفت هشت ساله به نظر میرسید به زن جوان گفت : چه قدر قیافه شما برای من آشناست. شما قبلاً هم اینجا اومدید؟ زن جوان گفت : نه من اولین باره میام اینجا . دکتر دندانهای هر دوبیمار را معاینه کرد و برآورد هزینه را به آنها گفت. دکتر قربانی مردی جذاب و خوشرو بود. سه روز در هفته بعد از تعطیلی مطب به باشگاه میرفت و اندامش کاملا ورزشکاری شده بود. همسرش خانم وکیل پولداری بود که همه ملکی که مطب دکتر بود متعلق به او و همه وسایل و لوازم مورد نیاز را هم او تهیه کرده بود. او هم زنی نسبتا جوان ولی با اختلاف سنی سه چهار سالی از دکتر بزرگتر بود.خانم وکیل همسرش را دوست داشت اما بعضی چیزها را می دانست که باعث نگرانیش در این هفت سالی که از زندگی مشترکشان می گذشت شده بود. توی سالهای اخیر او به دکتر شک کرده بود. چبزهای کوچک و بزرگی می دید که این شک و تردید را به جانش انداخته بود.خانم وکیل تنها فرزند خانواده ای متمول بود که پدر و مادرش را با فاصله کوتاهی از دست داده بود.همین موضوع باعث شده بود که او همه پشت گرمی و پناهش را دکتر قربانی ببیند و دارائیش را به پای او بریزد، به امید اینکه دیگر تا همیشه دکتر را کنار خود داشته باشد. اما حالا …روزها و هفته ها می گذشت و او همچنان در آتش شک می سوخت. بلاخره تصمیم پر ریسکی گرفت. ترتیبی داد تا پنهان از چشم دکتر و منشی و هر کس دیگری که ربطی به دکتر داشت، چند جای مطب از جمله اتاقش دوربین های دیگری علاوه بر دوربینهای مطب کار بگذارد. دوربینهای جدید طوری کار گذاشته شدند که کاملاً پنهان و خارج از دید بودند. او می دانست که ممکن است این کار به قیمت نابودی زندگی مشترکش تمام شود. می دانست که اگر شکش به واقعیت تبدیل شود توان زندگی با همسرش را نخواهد داشت اما چیزی ته قلبش میگفت باید کار یک سره شود. ترس بسیار زیادی از این کار داشت ، اما از بچه گی یاد گرفته بود که کار هر چه بزرگتر باشد ترسش هم ببشتر است و مصمم تر می شد برای انجام دادنش. اولین روزی که دوربین کار گذاشته شده بود گذشت و روزهای بعدیش همزمان شد با روزهای پر کار خانم وکیل. چند پرونده مهم دستش بود که همه وقتش را کاملاً پر کرده بود. هیچ وقتی برای چک کردن دوربینها نداشت. ترس غریبی در وجودش رخنه کرده بود‌. هم میخواست حقیقت را بداند هم از رویارویی با آن وحشت داشت. بلاخره کمی سرش خلوت تر شد و تصمیم به انجام کاری که ماهها فکرش را درگیر کرده بود گرفت.دوربینها جوری تنظیم شده بود که با تلفن همراهش میتوانست آنها را چک کند. یک عصر پاییزی در اتاق خوابش نشست .گوشی را برداشت. دستهایش به لرزش افتاد. با خودش گفت : هنوز هیچی قطعی نیست چرا این حال وروزو داری؟ شروع کرد به چک کردن اتاقهای مطب. میدانست امروزمطب تعطیل است . اما دکتر بیرون از خانه بود برای جلسه ای که گفته بود با چند همکار داشت، اما همسرش باور نداشت. چند دقیقه گذشت. اتاق دکتر، سالن ، آشپزخانه و همه جا را چک کرد . سکوت بود. باز ادامه داد. گوشی را کنار تخت گذاشت و خوابید. خواب نبود. چشمانش باز و خیره به سقف اتاق بود.کم کم خواب به چشمانش راه پیدا کرد.ناگهان با صدایی از جا پرید. دور و برش را نگاه کرد. باد پنجره باز را به هم کوبیده بود. گوشی را برداشت و دوباره اتاق دکتر را نگاه کرد. برای لحظه ای احساس کرد خانه دور سرش چرخید. چشمانش را بازتر کرد. رعشه به جانش افتاد. چیزی که از آن وحشت داشت را به وضوح می دید. با همه توانش فریاد زد. گوشی موبایل را به طرفی پرتاب کرد و خودش روی تخت افتاد. از فردای همان روز شروع کرد به کار روی پرونده خودش. از یک همکار کمک گرفت و قصد داشت هر آنچه از دستش بر می آید برای به خاک سیاه نشاندن دکترانجام دهد. و انجام داد.مطب را از او گرفت و از او شکایت کرد. درخواست طلاق داد. دکتر
قربانی فراری شد. به خاک سیاه نشست.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. فریده فرد گفت:

    داستانتون خواننده را به خوبی جذب میکنه و آدم ددست داره ادامه ی داستان راهم بخونه ولی ی جور شتابزدگی در جریان داستان وجود داره که از زیبایی اون کم میکنه
    حتما با بازنویسی داستان زیبایی خواهد شد قلم شیرین وروانی دارید 👏👏👏

  2. لیلا فرزادمهر گفت:

    با نظر دوستان موافقم
    میتونستی بنویسی که دکتر بعداز ۳ماه با چمدانی در دست منتظر رسیدن تاکسی بود تا به اولین مسافرخانه جهت اقامت دسترسی پیدا کنه
    والبته این نظر منه که از دست دادن همه چیزهاشو کامل نشون میدید.

  3. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    درود. احسنت به شما که جرات نوشتن و انتشار این داستان را به خود داده اید. دوستان دیگر راجع به پایان داستان گفته اند. نکته ای از استاد کلانتری به شما میگویم: داستان زمانی قابل لمس و درک میشود که در آن مسائل عینی بیان شود نه مسائل ذهنی. بیان احساسات و عواطف به شکل کلمات ملموس نیست، بلکه در قالب تحولات ظاهری شخصیت داستان قابل درک است؛ مثلا تغییر کردن حالات چهره یا رویدادهایی که در محیط اتفاق می افتد و… در نهایت سعی کنید چیزهایی که در داستانتان روایت میکنید با هم مرتبط باشند، مثلا ورزشی بودن دکتر یا اینکه یکی از مریض ها برایش آشنا بود (با اینکه ظاهرا این مورد به شخصیت عیاش دکتر مربوط میشد) یکبار در داستان بیان شد و دیگر جایی بدرد نخورد. با قدرت ادامه بدید و بازهم برامون بنویسید. موفق باشید 🙂

  4. حسین شهریاری گفت:

    درود بر شما
    داستان را خوب پیش رفتید عالی بود
    ولی به قول دوستان برای پایان داستان عجله کردی و خواننده تقریبا سردرگم میشه

  5. آنیتا گفت:

    سلام ندا جان
    داستان خوب شروع میشه و اوج هیجان داره

    ولی دوجمله آخر به این داستان مهیج نمیاد.
    ” دکتر به خاک سیاه نشت “یه جمله کلی و گنگ هست. چرا باید دکتر به خاک سیاه بشینه. درسته خانمش ثروت بیشتری داره.ولی یه دندانپزشک خودش بی چیز و بی پول نیست. ضربه عاطفی و طلاق کافیه.
    وکلا چون عواقب کار غیر قانونی نصب دوربین و مجازات اون رو دقیق
    می دونن همچی ریسکی نمی کنن‌.برا همین برام باور پذیر
    نبود. اگه جسارتی شد ببخشین.

    • ندا مؤیدی گفت:

      سلام آنیتا جان. در مورد پایان داستان کاملا حق با شماست. اما درباره باور پذیری باید بگم این داستان کاملا واقعیه فقط اسم دکتر عوض شده .

  6. هوشنگ مرادی مجد گفت:

    خوب نوشتی بانو ، اما پایان داستان را خیلی زود تمام کردی ،
    از نظر من باید با همان وزنی که داستانی را شروع می کنی و ادامه می دهی ،درپایان نیز
    همان وزنی به کار برده شود ،
    برای به پایان رساندن داستان عجله نکنید ،
    موفق و سلامت باشید

    • ندا مؤیدی گفت:

      بله درست میفرمایید بله کمی عجله داشتم که تمام شود ولی به نظر شما برای یک دندانپزشک موفق اینکه الان فراری باشه از ترس قانون به خاک سیاه نشستن نیست؟ به نظرم دیگه چی میتونست بدتر از این باشه.