تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

شاخکی بالدار
نویسنده: پریسا مشکین پوش

کابوس همه عمرم ، زمان و مکان نمی شناخت و اصلا هم براش مهم نبود، کار خاصی هم نداشت، یکدفعه سرو کله اش پیدا می شد و روزگار منو مثل شب تار سیاه می کرد و جیغ منو در می آورد، هر کاری  هم می کردم نمی تونستم احساسم  را نسبت بهش عوض کنم، شاید چون این ترس برمی گشت به دروان کودکیم…

یک شب که خوشحال و خندان از عروسی دوستم اومده بودم، دیر وقت  بود ساعت دو سه نصف شب، پدر و مادر بزرگم خوابیده بودند آهسته وارد شدم بی سرو صدا رفتم دستشویی و مسواک زدم، نشستم  روی تختم و طبق عادت همیشگی که پر از هیجان خاطرات اون شب بودم شروع کردم به نوشتن، غافل از اینکه اون هم حضور داره، دوباره سرو کله نحسش پیدا شد و جیغ منو در آورد، پدر و مادربزرگم از جیغ من از خواب پریدن و هراسان  از  اتاق هاشون اومدن بیرون که ببینن چی شده، نکنه بلایی سر من اومده!!!

وقتی فهمیدن جیغ من به خاطر حضور شاخکی بالداره شروع کردن به بدو بیراه گفتن به من که چه خبره این موقع شب جیغ میزنی، این چه مسخره بازیه که تا اینو میبینی داد و هوار راه میندازی تو به این بزرگی، اون به اون کوچیکی، چیکار به کار تو داره، واقعا خجالت آوره، غیر از این که آرامش نوشتن منو به هم زده بود باعث شد که مورد شماتت هم قرار بگیرم، باز هم برنده شد، اینجا من معترض بودم که اون وارد حریم خصوصی من شده، ولی گوش کسی بدهکار نبود، کاسه کوزه ها همه سر من شکست، احساس کردم زیر تخت داره به من میخنده و میگه دیدی  چه جوری جیغت را درآوردم و خماری عروسی را از سرت پروندم، نذاشتم خاطره این شب قشنگ را ثبت کنی.. یک هیچ به نفع من.

اونجا بود که آرزو کردم کاش به جای اون یک پینه دوز قرمز خوشگل مهمون خونه های ما بود، ته دلم به این آرزو خندیدم و یه جوری کیف کردم …

این کارو کردم که حالم خوب بشه و ظاهرا یک دهن کجی هم به اون کرده باشم…

 سال ها از اون شب کذایی گذشت و من مقیم دهکده ایی در نزدیکی ونکور شدم، خیلی جای قشنگی بود، طبیعت بکر و دست نخورده،گلهای رنگارنگ زیبا، درخت های کاج سر به فلک کشیده، پرنده های گوناگون که تا حالا در زندگیم ندیده بودم، هر روز صبح با صدای پرنده ها از خواب بیدار میشدم پنجره ها را باز می کردم  با وجودی که پنجره ها  توری داشت تا غروب خونه پر می شد از پینه دوز های قرمز و خوشگل…

روزی روی دیوار مدرسه پسرم متن جالبی خوندم:

Think, what your wishing for!

فکر کن، به آنچه که آرزویش میکنی!

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. Mahtab گفت:

    ‌چ جمله قشنگی پایانش به کار بردید…
    گاهی اوقات استفاده از یه جمله تفکر بر انگیز میتونه کمی تا قسمتی از ایراد های کار رو بپوشونه و حواس رو پرت خودش کنه…
    ب امید موفقیت های روز افزونتون🌹

  2. لیلا فرزادمهر گفت:

    خیلی جالب بود

  3. آنیتا گفت:

    پریسا جون داستان حس خوبی داشت.
    سوژه خوب و بیان لطیف.

    نکته اینکه: محاوره ای نوشتین وچند تا اشتباه تایپی هم دیدم.

  4. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    زیبا بود. موفق باشید

  5. حسین شهریاری گفت:

    Think about the story you are writing

    درود بر شما قلمتان مانا