تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

بازرس
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

بازرس

زندگی مردم روستا ، آنهم در دل کوهستان سختیها و ساده زیستن های خاص خود را دارد ،
معلم روستا دیگر فقط یک معلم سرف نیست ، بلکه مشاور ، دوست و گاهی حکم نیز هست و
باید به حرف روستائیان گوش و مشگل آنها را هم حل کند ، معلم تعریف می کرد ، که شاگردان دختر
تا مدرسه ابتدایی درس می خواندند و ما در آن مدرسه سه دختر با نمرات عالی داشتیم که خانواده آنها می خواستند که دخترهایشان درس را ادامه دهند ، و معلم به خاطر اینکه مشگلی پیش نیاید ، از آنها رضایت نامه کتبی گرفت ،
مدرسه دو در داشت و به بچه ها و خانواده ها هم سفارش کرده بود که اگر از اداره کسی آمد و سراغ مدرسه را گرفت خبر کنند تا دختر ها را از مدرسه خارج کنند ، دختر ها در مدرسه درس می خواندند و
به صورت داوطلب در شهر نام نویسی کرده بودیم ، و موقع امتحان به شهر می رفتند ، اواخر پاییز بود و بر قله ها برف اندکی می بارید و هوا
چون سرد بود همه پنجره ها هم بسته که از پشت شیشه های قرو نشسته صورتی مشاهده شد و پس از آن در زدند ، یکی از بچه ها را به طرف
دربی که کوبیده شده بود فرستاد و خود دختران را به سمت درب دیگر برد که فرارشان دهند که دو نفر هم مثل فاتحان قلعه خیبر از آن طرف وارد شدند ، یکی شان گفت به به دختران
سوم راهنمایی را با پسران سر یک کلاس می نشانی ، دانشگاه هاروارد راه انداخته ای ،
ندانستم چه شیر پاک خورده ای گزارش ما را داده بود ، من هم دیدم کار از کار گذشته ، گفتم خلاف نکردم و رضایت نامه های کتبی والدین
و مهر مسجد را نشان دادم ، ولی جرم محرز
بود و گزارش شد و اولین توبیخی در پرونده ما به ثبت رسید ، دختر ها با نمرات عالی در امتحان نهایی قبول شدند و به تحصیل علم ادامه دادند ،
که یکه لیسانس پرستاری گرفت و خانه بهداشت
همان روستا را راه اندازی کرد ، و آن دو هم یکی پزشک و سومی مهندس شد و در کارخانه ای معتبر مشغول کار شد ، توبیخی دیگری هم قبل
از این حادث شده بود و آن زمانی بود که بازرس و دو نفر همراه به مدرسه آمدند و سر کلاس به شاگردی اشاره کرد که پای تخته بیاید
و او از جایش تکان نخورد چون نمی توانست و فلج بود و در داستانهای پیشین شرحش به اجمال رفت ، خواست دوباره با عتاب بیشتری بگوید که متوجه اش کردیم ، و سوالات خود را پرسید و امیر حسین همه را بدون جا گذاشتن یک
واو می گفت ، سپس گفتند بچه ها سرود بخوانند و من با بچه ها سرود کار نکرده بودم ،
یکی از بچه ها دستش را بالا گرفت و گفت آقا ما بخوانیم ، مردد گفتم بخوان ، گفت باید به روی میز برود ، و اجازه دادند ، با زبان ترکی یکی از
شعرهای عروسی رامی خواند و بچه ها هم همکاری می کردند وبا دست و سوت تشویق می کردند ،بازرس عقیدتی با تشر صدایش را قطع کرد
و پسر شاکی و آهسته در گوشم گفت چه بی تربیت ه ، بازرس ها ی عقیدتی به حیاط آمدند و
با کلی سفارش گزارش دادند که از نظر درسی در
سطح بالا ولی سرود کار نکرده اند ،
اکنون معلم که خود نیز درس خوانده و لیسانس
تربیت بدنی گرفته و سالها خدمت کرد و بازنشسته شده است ، در مدرسه غیر انتفاعی یکی از
دوستان باز هم حق و التدریس هست ، چون
زندگی یعنی هیاهو ، زندگی یعنی تکاپو ،،،،،

هوشنگ مرادی بیست و هشتم تیرماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. هوشنگ مرادی گفت:

    از توجه و نگاه زیبای شما سپاسگزارم و برایتان شادی پ شاد زیستن آرزو می کنم ، موفق و سلامت باشید ،

  2. پرستو انصاری گفت:

    موضوعات خیلی جالبی داشت داستان
    به نظرم دو تا داستان داخل یکی بود ولی اگه همون داستان دخترا رو با جزئیات بیشتر می‌گفتید خیلی جالبتر هم میشد
    موضوع ناب و تامل برانگیز بود مثل همیشه
    خسته نباشید

    • هوشنگ مرادی گفت:

      از توجه و نگاه زیبای شما سپاسگزارم و برایتان شادی و شاد زیستن آرزو می کنم ، موفق و سلامت باشید ،