تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

خاطرۀ میخانه
نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

ماسیس، نام میخانۀ معروف و قدیمی در ابتدای خیابانی در منطقه ارمنی‌نشین شهر بود. نام میخانه از صاحب آن بود. یک روز عادی دم غروب، مرد مسنی با قد و پیشانی بلند و چروک و لباس خوش‌فرم و صورت اصلاح کرده وارد میخانه شد و عرق خواست. همانجا نزدیک پیشخوان پشت میز نشست. نگاهی آشنا به صورت صاحب میخانه انداخت، انگار او را دیده بود. همان دم که ماسیس عرق ریخت، برداشت و سر کشید. لیوانش را جلوی پیشخوان گذاشت، یعنی باز هم بریز. اینطور بود که هرکس با صاحب میخانه صمیمی بود، همان نزدیک‌ می‌نشست و همانطور که ماسیس عرق می‌ریخت، با او هم صحبت می‌شد. این یکی به نظر ماسیس آشنا نبود، با این حال جسارت این را داشت بی‌آنکه ابتدا حرفی بزند، کنار ماسیس بنشیند. بعد از چهار پیک پی در پی نطق‌اش گشوده شد. سوالی پرسید که ماسیس تعجب کرد؛ از او خواست اگر میل دارد دمی با او گفتگو کند و از خاطرات میخانه بگوید، از زمانی که آنجا شروع به کار ‌کرده و… . ماسیس حالا بدش نمی‌آمد با مرد هم‌کلام شود، روزهایی که تا شب مشروب سرو می‌کرد، به قدری تکراری شده بود که به درخواست مرد غریبه جواب مثبت داد.

از سال ۱۲۸۰ شمسی شروع کرد که کلنگ میخانه خورده بود. ابتدا یک پیرمرد ارمنی آنجا را اداره می‌کرده که بنا، توسط او ساخته شده، بعد از ده سال از دنیا می‌رود و پسرش که آن زمان خارج بوده میخانه را اجاره می‌دهد. شش سال بعد، یعنی ۱۲۹۶ ماسیس شاگرد میخانه می‌شود. پانزده سال آزگار شاگردی می‌کرده و فوت و فن کار دستش می‌آید. بعد پسر صاحب ملک از خارج می‌آید و تصمیم می‌گیرد سر و سامانی به میخانه بدهد. ماسیس این را هم اشاره می‌کند که تا قبل از آن، میخانه خیلی کثیف و بهم ریخته بوده. وقتی او را می‌بیند یک دل نه صد دل شیفتۀ او می‌شود. خود ماسیس ادعا می‌کرد برخوردش با مشتری بوده که او را جذب کرده. سپس از او می‌خواهد خودش میخانه را دست بگیرد. ماسیس آن زمان برای پرداخت رهن معذوریت داشته که پسر صاحب ملک مروت به خرج می‌دهد، رهن مکان را نصف می‌کند و از او می‌خواهد به اقساط پرداخت کند (این نکته را ماسیس بین حرف‌هایش با قدرشناسی خاصی بیان کرد). این بود که از ۱۳۱۱ تا آن زمان (۱۳۳۵) خودش آنجا را اداره می‌کرده و همه چیز خوب بوده است. پسر صاحب ملک هم چند سالی‌ست که دوباره رفته و خبری از او نیست، فقط به اقوامش سپرده که ماه به ماه از ماسیس اجاره بگیرند…

همان دم که ششمین پیک را در لیوان مرد می‌ریخت ادامه داد: «این بود سرگذشت اینجا آقا، راستی اسمتان چیست؟ اینجا ندیدمتان؟» مرد با لحنی که مست می‌شد جواب داد: «صانعی هستم، خیر اهل این محله نیستم، امروز گذری اینجا آمدم…»  «بسیار خب، میگفتم آقای صانعی؛ آدم‌های زیادی اینجا آمده‌اند و رفته‌اند. همه جوره‌اش را داشته‌ایم؛ پلیس، نظامی، کارمند، کارگر، رئیس و… بینشان هم خوشبخت زیاد بوده و هم بدبخت؛ این را من نمی‌گویم خودشان وقتی سفره دلشان را باز می‌کنند، می‌فهمم! بگذار یک پیک برایت بریزم بعد ادامه می‌دهم؛ دیگر پیر شدم، دستم می‌لرزد، نمیتوانم هم‌زمان صحبت کنم و به مشتری برسم. بله، میگفتم آقای… «صانعی هستم». بله آقای صانعی یک روز چند سال پیش بود دقیق یادم نیست، افسر پاسبان همین محله که مشتری خودم بود با دوتا همکارش که هم تیپ و قیافۀ خودش بودند، داخل آمدند. ناکس‌ها قبلش مست کرده بودند، همین که جلوی پیشخوان رسید بوی الکل به دماغم زد، چشمانش خون بود معلوم بود زیاده‌روی کرده. با این حال خواستم به رسم مشتری‌مداری از او پذیرایی کنم. بهش گفتم خسته نباشی سرکار چی بیارم برات؟ دستش را گذاشت روی پیشخوان، همین پیشخوان، گفت «امشب زنت را می‌خواهم» بعد دوستانش قاه‌قاه خندیدند و خودش هم لبخندی زد، خواست بفهماند چقدر قلدر است که این حرف را زده. آن‌شب میخانه نسبتا شلوغ بود، مشتری‌ها از ترس جانشان جلو نیامدند اما خودم کارش را ساختم. حقیقت را به او گفتم؛ زن نداشتم، الان هم ندارم. مردک سرخ و ضایع شد و چندتا مشتری زیر لب خندیدند. بعد با همکارانش از میخانه بیرون رفت و دیگر هیچ‌وقت اینجا نیامد. بعدها فهمیدم یک کیلومتری اینجا یک میخانه باز شده که حسابی هوای آژدان‌ها و ماموران پاسگاه را دارد. دوستانش آنجا را معرفی کرده بودند، همان‌هایی که آنشب باهم آمده بودند. شاید بعدش خجالت کشیده و اینجا نیامده، اما به نظرم کسی که اینجور حرفها به زبانش می‌آید خجالتی نیست. هفت ماهی می‌شد که مشتری من بود. مشتری دیگری داشتم که ارتشی بود. هفته‌ای سه شب سر ساعت ده با لباس نظامی می‌آمد، می‌نشست سر آن میز آخر و هربار ودکا سفارش میداد، اعتقاد داشت عرق مزاج را بهم می‌ریزد. هردفعه به تنهایی ده پیک بالا می‌انداخت و می‌رفت، فقط بعضی شب‌ها کنار ودکا، سیب‌زمینی با لوبیا سفارش می‌داد. با اینکه زیاد می‌خورد مست نمی‌شد؛ به نظر آدم پخته‌ای می‌آمد. مشتری‌های کارمند دو سه‌تایی بیشتر نبودند و همان اوایل، وقتی به هم معرفی‌اشان کردم هم‌‌ پیاله شدند. هروقت با زن‌هایشان دعوا می‌کردند، می‌آمدند میخانه و مثل خاله‌زنک‌ها از مشکلات زندگی می‌گفتند، مردهای کارمند به نظرم اینطوری‌اند، روحیات زنانه دارند. یکی‌شان هنوز مشتری من است باقی از اینجا رفته‌اند…» مرد با حالتی خوش و سرگرم از صحبت‌های میخانه‌دار حرفش را برید: «یک پیک بریز، میخواهم.»

مرد از عرق گرم شده بود و ماسیس از سخنرانی؛ یاد خاطره‌ای افتاد که برایش جالب بود. کمی صمیمی‌تر از قبل ادامه داد: «بله آقای…صانعی، جانم برایت بگوید، حدودا ده پانزده سال پیش بود؛ یک شب یکی از مشتری‌ها که تا آن موقع دو سه بار بیشتر نیامده بود، سر و کله‌اش با یک خانم شیک و بلند قامت مثل خودش پیدا شد. تا آن شب مشتری زن نداشتم، نمی‌خواستم داشته باشم؛ بین آن همه مرد دردسر داشت خودت میدانی که… . اما آن مشتری خیلی اصرار کرد و گفت می‌خواهد از خانم خاستگاری کند و هرطور شده باید اینجا کار را تمام کند. به نظرم آدم‌ حسابی می‌آمدند ولی نمی‌دانم، چطور می‌خواست خاستگاری کند وقتی خانم شغلش را…» مرد وسط حرف او لیوان را جلو آورد و گفت: «بریز، میخواهم…» ماسیس با تعجب زیر چشمی نگاهش کرد، یعنی هنوز یک دقیقه نشده که ریخته‌ام! با این حال انجام وظیفه کرد و در ادامه گفت: «بله آقای صانعی، این آقا اصرار کرد و من هم قبول کردم. رفتند سر آن میز گوشه میخانه و ویسکی سفارش دادند. طرف خیلی وضع خوبی داشت که شب خاستگاری ویسکی سفارش داد! نیم ساعتی گذشت و نصف شیشه تمام شد. آن شب میخانه خلوت بود و شاید بیشتر احساس راحتی می‌کردند. تقریبا هم زمان با آنها یک نفر آمد و عرق و یک ظرف عدسی سفارش داد. من از اول می‌دیدم که طرف مدام به خانم مشتری نگاه می‌کند اما پشت به مرد نشسته بود و از تیررس هر دویشان خارج بود. بعد از نیم ساعت مردی که عرق خورده بود کنار پیشخوان آمد و در حالی که یک دست روی پیشخوان گذاشته بود و نگاهش به طرف زوج جوان کج بود شروع کرد به سوال پرسیدن. بیچاره نطق‌اش باز شده بود و پشت هم سوال می‌پرسید که ای کاش نمی‌پرسید! درست یادم نیست، از زن پرسید، که آیا تا به حال اینجا آمده است یا نه و اینکه چه نسبتی با مرد دارد و اینجور حرف‌ها… از مشتری‌های فضول خوشم نمی‌آید، جوابش را یکی در میان می‌دادم. یکی دوبار که مرد شیک‌پوش نگاهش را برگرداند، متوجه حالت غیر طبیعی او شد و بعد یک دفعه به سمت او آمد. زن خیره شده بود انگار دلهره داشت. تا آن لحظه پنج نفر دیگر سر میزها بودند. مرد جلوتر آمد، نزدیک پیشخوان، چهره‌اش را یادم نیست اما قد و قامتی شبیه شما داشت. با لحن جدی با مرد دیگر حرف زد و صحنۀ بعدی که یادم می‌آید صدای زد و خورد شدید بود. مرد عرق خور آمد دست درازی کند که مرد بلندقامت با چند حرکت ساده او را نقش بر زمین کرد، بیچاره از درد به خود می‌پیچید، طرف حرفه‌ای بود طوری زدش که کسی جرئت نکرد پا توی دعوا بگذارد… . بریزم آقای صانعی؟ «بریز، می‌خورم…» همین که زن صحنه را دید انگار چیزی فهمیده باشد، بلند شد و با چشمان خیس میخانه را ترک کرد. مرد حسابش را داد و به دنبالش بیرون رفت. دیگر اینجا نیامد، از این محل نبود، یکی از مشتری ها آمارش را گرفته بود؛ طرف مامور مخفی بوده، کارش درست بوده اما زن خبر نداشته! به او گفته کارمند دولت است، دروغ هم نگفته بیچاره. می‌گفتند زن از دیدن خشونت او ناراحت شده و از اینکه شغلش را پنهان کرده حاضر به ازدواج نشده. راست و دروغش را نمی‌دانم ولی دیگر خبری از آنها نشد…

مرد دست ماسیس را گرفت و با لحنی سست گفت: «شما ارمنی‌ها… خوب می‌دانید چطور داستان بگویید! حس می‌کردم باید امروز اینجا بیایم و از زبان تو بشنوم. درست پانزده سال پیش بود، آن زنی که اینجا دیده بودی امروز رفت؛ برای همیشه رفت، مُرد. آن شب که از میخانه بیرون رفتم همه چیز را برایش تعریف کردم؛ به او قول دادم از شغلم کناره‌گیری کنم. اما قبول نکرد، می‌دانست به راحتی نمیتوانم از این شغل استعفا دهم. پدرش همین کاره بود، شاید اصلا به خاطر همین نخواست با من ازدواج کند! بعدا برایم از سختی‌هایی گفت که خودش و مادرش بخاطر شغل پدر کشیده بودند. به او حق می‌دادم، زندگی پر استرسی بود؛ آنقدر چیزی در مغزت می‌کنند که ترغیب می‌شوی برایشان کار کنی، بعد می‌فهمی که امنیت نداری! امروز خبر دادند که مرده، در خانه شوهرش بر اثر بیماری… میدانی، همه‌اش مثل کابوس است؛ از همان روز تا همین حالا.» آن‌وقت با چشمان نمناک گفت: «باز هم بریز، می‌خواهم.» ماسیس ماتش برده بود و دستش به سمت شیشه عرق رفت و پیک دیگری ریخت. شب شده بود، هیچ‌کس جز او و مرد در میخانه نبود.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. حامد گفت:

    واقعا خاطره جالبی بود من شخصا با این فضا واقعا بیگانه ام ولی انگار خودم اونجا بودم و داشتم نوشیدنی میخوردم😂😂.خ
    خیلی خوب بود .خدا قوت

  2. حسین شهریاری گفت:

    چقد زیبا نوشته بودین استاد محمود آبادی عزیز
    حرفه ای شدی دوست عزیز 👏👏👏
    لذت بردم

  3. آنیتا گفت:

    آقای محمود آبادی
    عالی بود. خودم رو در فضا ی میخانه دیدم سبک نوشتاری شما دقیقا مثل داستانهای خارجی از این دست بود که خوندم.
    دقیق وبا جزییات نوشتین.
    فکر میکنم، یه فرد ناآشنا با این مکان هم
    می تونه راحت تصورش کنه و با فضا و شخصیت ها ارتباط بگیره.

  4. لیلا فرزادمهر گفت:

    خیلی عالی وجذاب نوشتید خدا قوت