تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

پیر زن
نویسنده: آنیتا

پیرزن بیمار نبود. تنها بود. به سکوت وادار شده بود.

روزها تنها می ماند. در طبقه پنجم آپارتمانی ساکن بودو فلج پاهایش مانع از بیرون رفتنش می شد .

خدا را باور داشت .دوستش داشت .

صبح تا شب تسبیحی در دستش بود که هنگام خواب آن را به گردنش می آویخت.

تسبیح را رشته ارتباط با خدایش می دانست.

هنگام بی توجهی دیگران ، هنگام ترس،

حتی هنگام مرگ شوهرش تسبیحش را در دست سخت می فشرد .

از وقتی شوهرش مرده بود تنها بود .گرچه سال‌های آخر را هم که شوهرش زنده بود، زیاد به حال او فرقی نمی‌کرد، پیرمرد صبح تا ظهر  ،

ظهر تا غروب را بیرون  از خانه سپری می‌کرد.ظهر  برایش ناهار آماده می‌کرد. در سکوتی تلخ و با چشمانی بی‌روح روبروی پیرزن لقمه ها را می جوید و با صدایی آزار دهنده فرو می‌برد.

شام را اما پیرزن تنها می خورد.

شوهرش دیر وقت می آمد ،  شام سرد شده اش را می‌خورد و آرام و بی‌صدا به رختخواب می رفت.

پیرزن آمدنش را می‌فهمید ؛خودش را به خواب می زد اما تا وقتی که او به رختخواب نمی آمد نمی خوابید .

پیرزن سال‌ها بود که تمام وقتش را با خدامی‌گذراند .او خدا را به همدمی خود انتخاب کرده بود، یا خدا او را به خدمت خود پذیرفته بود، هیچ وقت نفهمید .شاید هم   برای پاک شدن از گناهان جوانی اش پارسایی را انتخاب کرده بود .

بعد مرگ  شوهرش، آخر هفته‌ها پسرش می‌آمد.

برای پیرزن آذوقه می‌آورد. ساعتی در کنارش می نشست و روزنامه می خواند.

پیرزن از روزنامه چیزی سر در نمی‌آورد.

 بی سواد بود .پسرش از اینکه مدام تسبیح می چرخاند و زیر لب دعا می خواند، عصبانی می شد. طاقت نمی آورد و می رفت و پیرزن با خدا تنها می ماند .

مدتی نوه ی  ۱۹ ساله اش به خانه پیرزن  می آمد و ساعتی بااو هم کلام می شد. پیرزن خوشحال از اینکه کسی را پیدا کرده است که بااو حرف بزند،

با دختر ک درد دل می کرد .اما اوهم روزی رفت و دیگر نیامد. گرفتاری‌های خودش را داشت .دخترک فکر می‌کرد :مادربزرگ زن با خدایی است و خدایش را دارد ؛من گرفتار تر از آن هستم که بیش از این وقتم را پای صحبت‌های او  بگذارم.

پیرزن تنها بود. از خدایی که هر روز و هر ساعت با او حرف می زد، هیچ پاسخی نمی شنید، اما می‌دانست که تنها او را دارد. پس به باور خود چنگ می زد و دعا می کرد که تنهایش نگذارد .

چند هفته پسرش نیامد.

یاس و ناامیدی به تنهایی اش اضافه شد.

آذوقه اش رو به اتمام بود .تنها دلخوشی اش و تنها ارتباطش با انسان‌ها قطع شده بود.

خود را زنی مفلوک و تنها می‌دید که همه ترکش کرده اند. خدا برایش کاری نکرده بود،جز اینکه انسان‌ها را ازاودور کرده بود و خودش نیز در اتاق پیرزن حضور نداشت .

دیگر حضور خدا را احساس نمی‌کرد .دیگر دعا تسکینش نمی‌داد. او به انسان‌ها احتیاج داشت تا با آنها حرف بزند و آنها درد دل هایش را گوش دهند ؛حتی اگر او را پیرزنی پرحرف و بی‌خاصیت بدانند.

از پنجره به بیرون نگاه کرد؛ آدم‌های زیادی در رفت و آمد بودند. چقدر احتیاج داشته یکی از آن آدم ها پیشش باشند، دست آنها را بگیرد و نفس‌های آنها را حس کند .حتی یک غریبه نیز می‌توانست شبح مرگ را از اتاقش دور کند؛ اما همه سرها به پایین بود و با شتاب در هرسودر تکاپو بودند. کسی حواسش به پیرزنی که از بالا به آنها می نگرد، نبود.

فراموش شدن حتی از مرگ نیز ترسناک تر است. سالها بود که خدا به او می گفت :از مرگ نترسد. مرگ اورا به خدا می رساند.

امروز اما خدا نیز رهایش کرده بود تا در وحشت فراموش شدن و مرگ دست و پا بزند .قبل تر ها فکر می‌کرد، خدا برایش کافی است اما اکنون که هرشب خودش بود و خدا ،غذایش را با خدا می خورد  و باور عمیقی   داشت که  آن ‌سوی رشته تسبیحش را خدا گرفته است، ذره ذره وجودش می خواست انسانی از در وارد شود.

مگر خدا نمی دانست ، انسان ها پیر که می‌شوند نیازشان به دیگران بیشتر می شود .با وجود همه وحشتی که جسم فرتوتش را بی حس کرده بود ،پیرزن تصمیم گرفت بمیرد. مردن در تنهایی هر قدر هم دردناک، اما از تنها خوردن و تنها ماندن و تنها خوابیدن بهتر بود.

پیرزن خود را تسلیم مرگ کرد.

پیرزن بیمار نبود، کنار گذاشته شده بود.

_________

داستان اقتباسی است از  داستان ریشخند  آلبر کامو.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    یه حس فلسفی خاصی داشت
    حس میکردم خیلی چند لایه نوشتین😃
    باید حتما داستان ریشخند رو بخونیم😎
    دلم گرفت از بی کسی پیرزن واقعا حس شد تنهاییش
    خسته نباشی آنیتا جون ❤

  2. ناهید یوسف‌زاده گفت:

    انیتای عزیزقشنگ بود وما زو به دنیای تنها وبیکسی مسن ها بردی .موفق بمانی🌷❤🌷

  3. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    زیبا بود آنیتا خانم. روح فلسفۀ تنهایی انسان قابل شهود بود. با اینکه خدا هست انسان از تنهایی رهایی نمی یابد. آلبر کامو درک خوبی از تنهایی انسان دارد. و من به فکر فرو رفتم که آیا واقعا در دل انسان های با ایمان آن هم در این عصر خدا یگانه یاور است یا هرچقدر هم حضور خدا پررنگ باشد باز جای انسان های دیگر خالیست؟!

    • آنیتا گفت:

      هیچ انسانی در زمان ما خدارو انقدر قبول و احساس نمی کنه که از همه بی نیاز بشه.
      حتی هیچ انسان باخدایی هم بی نیاز از انسانها نیست. هممون ادعا دایم
      تنهایی رو دوست داریم و انسان امروز واقعا هم تنهاست.باید ببینیم وقتی مثل پیرزن در کهنسالی اگه ارتباطمون از همه قطع شد تنهایی رو تاب میاریم یانه.

      ممنون

  4. حامد گفت:

    به خوبی تنهایی و لحظات یه انسان پیر رو بازگو کردید.

  5. حسین شهریاری گفت:

    درود بر شما
    هر چند یه جورایی مفهومی بود و درک داستان سخت اما عالی بود

  6. لیلا فرزادمهر گفت:

    خیلی زیبا بود والبته حال این روزهای ما مثل پیرزن در اتاقی تنها ست.ماهمه در اجتماع تنهاییم هرکس فقط گوشی وتبلت ولب تابش ر ادارد وبا آن خوش است.