تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

معلم
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

معلم ،

تازه به عنوان معلم حق و التدریس استخدام شده بود ، و بعد از برگزاری یک کلاس عمومی
ازش خواستند که محل خدمت خود را انتخاب کند و ایشان گفته بود که فرقی نمی کند و چون ورزشکار بود و عاشق طبیعت ، قله سر فراز شهباز
نصیبش شد ، روستایی در منطقه کوهستانی زیبا و چشم نواز در منطقه سردسیر و برف گیر که زندگانی مردمی سخت کوش آن را به تصویر می کشد ، در بدرقه آخرین روزهای شهریور ماه بود
که با ابلاغی در دست و ساک لباس هایش به اتفاق یکی از دوستان راهی منطقه شد ، ابتدا به شازند و از آنجا با وانت نیسان منطقه سره بند
خود را به روستا رساند ،سراغ خانه بزرگ ده یا کدخدا را گرفت ، و پس از صحبت و پرسش چند وچون اوضاع راهی مدرسه شد ، یک ساختمان
با چند کلاس و میز وصندلی کهنه و اطاقی نه متری برای استراحت و زندگی معلم ، حیاط مدرسه  از یک طرف به کوه بر می خورد
و منظره زیبای آن آدمی مثل معلم را سحر می کرد ، به وسیله کدخدا در مسجد اعلام شد که بچه ها برای نام نویسی مراجعه کنند ،و این کار انجام شد ، حیاط مدرسه به وسیله یک از اهالی اشغال شده بود و فظولات حیوانی را در آنجا ریخته بودند ، که قرار شد از آنجا ببرند، ، از کلاس اول تا ششم تشکیل شد ، از کلاس یک نفره تا کلاس خالی و حد اکثر سه نفر ، به شهر رفت و
آنچه نیاز داشت تهیه کرد ، هر روز که می گذشت
با بچه ها انس بیشتری می گرفت و بیشتر احساس زنده بودن می کرد ، دو سه بار در
کوچه به پسری برخورد ، که تا به او می رسید
می گفت آقا مدیر سلام و از دو پا و یک دست
فلج مادرزاد بود و آنقدر مگس به او نشسته بود
که فقط چشمانش پیدا بود ، چشمانی درشت و
سیاه ، او را بغل کرد و به کنار آب آورد ، صورتش را شست و با دستمالی که همراه داشت ، خشک کرد ، پسرک که آنموقع نه سالش بود و چون راه نمی رفت سنگین هم بود با چشمانش از معلم یا
آقا مدیر تشکر کرد و به یکباره با زبان ترکی  و فارسی گفت ، آقا مدیر
مرا به مدرسه ببر ، معلم به فکر فرو رفت ولی
تصمیمش را گرفت و با صحبتهای پیگیر با اهالی و خانواده کارگرش که پدر بیشتر اوقات در روستا نبود و برای کار به شهر می رفت او را به مدرسه آورد ، اسمش امیر حسین بود و از فارسی فقط آقا مدیر سلام را بلد بود ، ولی بسیار تیز هوش بود و خیلی زود فرا می گرفت ، و کلاسها را دو
تا دوتا در می نوردید ، و ظرف سه سال از عهده
امتحان نهایی کلاس ششم و سوم راهنمایی نیز برآمد ، حیاط مدرسه را به کمک رئیس پاسگاه که آشنا و همشهری بود تخلیه و با روغن سیاه و ماسه به زمین ورزش
تبدیل کرده بود ، در زنگ ورزش امیر حسین در مرکز قرار می گرفت و با همان یک دست در ورزش و
شور و شعف بچه ها شرکت می کرد ، بچه ها
را نگاه می کرد و در دامنه رفیع کوه شهباز
احساس رضایت داشت ،  اکنون سالها گذشته ،
او تعریف کرد که یک روز نامه ای به دستش دادند که به آدرس اداره آمده بود ، از طرف امیر حسین ، هنوز نامه را باز نکرده بود که خودش
زنگ زد ، در دانشگاه علم و صنعت تهران درس
می خواند و جزو نفرات برتر ، و زندگی خود را
مدیون معلم یا آقا مدیر که اکنون استاد و پدر
می خواندش می دانست ، اشک در چشمان
معلم حلقه بست و یادش آمد که با چه مرارتی
به کمک تنی چند از بچه ها کارهای ضروری امیر حسین
را انجام می دادند ، اشک خشک در چشم و تبسمی بر لب به زیبایی های زندگی نگریست و با خود گفت ، زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد ،،،،،،

هوشنگ مرادی بیست و هشتم تیر ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    داستان خیلی زیبایی بود
    مدرسه رو کامل تو ذهنم دیدم
    معلم‌های تاثیر گذار و نوشتن ازشون خیلی خوبه و یه حس جالبی داره
    به نظرم اومد که خاطره‌ی واقعی بود و آخرش دلم از ذوق پر شد وقتی امیر حسین چنین سرنوشت قشنگی داشت
    خسته نباشید

  2. آنیتا گفت:

    آقای مرادی عزیز
    خیلی قشنگ و برامن خاطره انگیز
    بود. زندگی معلم ها پره از این خاطرات
    خوب.

    فقط حرف “و” بین حق التدریس
    اضافه است.