تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

دل خوابیده را بگذار بخوابد
نویسنده: حسین شهریاری

در یکی از روزها هوشنگ، کارمند ساده یک شرکت که در شهری غریب زندگی میکرد و خانه ای اجاره کرده بود، تنها نشسته بود.در این اندیشه بود که در ۳۵ سالگی زنی اختیار کند که از تنهایی و مجرد بودن رها شود. در همسایگی اش دختر جوانی بود که چند باری او را دیده بود ولی چهره جذابی نداشت و با پدرش تقریبا دوست بود.
در حالی که مرتبا در اتاقش راه می رفت و سرش را می خاراند و سیگاری لای انگشتانش دست و پا میزد.
مردد بود که با دختر همسایه تماس بگیرد یا نه ؟
پس از لحظاتی شماره اش را گرفت.
سلام خوبید هوشنگ هستم همسایه دیوار به دیوار شما،
سلام آقا هوشنگ خوب هستید؟ امری داشتید در خدمتم .
خواهش میکنم، خدمت از ما، بعد از تعارفات و احوالپرسی، هوشنگ گفت: راستش چند روزی است که به موضوعی فکر میکنم و گفتم با شما مشورت کنم که کمکم کنید. بفرمایید اگر در توانم باشد چشم…
از شما چه پنهان من حدود ۳۵ سال سن دارم، در جریان هستید که مجرد هستم. هم سن و سالهای من الان سه یا چهار بچه دارند. دنبال دختری هستم که زن زندگی من باشد و در ادامه زندگی مرا همراهی کند.
دختر همسایه آهی کشید و گفت:
چه فکر خوبی کردید هر کاری از من بخواهید به شما کمک میکنم که به دختر مورد علاقه ات برسی.
راستش با جنس مخالف راحت تر حرف میزنم، البته با همه کس که نه. به پدر و مادرم خجالت کشیدم بگویم، چون چند بار پیشنهاد دادن زیر بار نرفتم.
شما را چند بار دیده ام رفتار مناسب و معقولی دارید و خوش صحبت هم هستید، گفتم با شما مشورت کنم.
خب بگو درآمدت و کارت چگونه است و چه چیزی از خودت داری و چگونه دختری می خواهید که من در بین دوستان و آشنایان پرس و جو کنم؟
کارمند ساده یک شرکت هستم، در آمدم آنقدر هست که بتوانم همسرم را خوشبخت کنم. ناگفته نماند به غیر از حقوق ماهیانه، هرزگاهی کار آزاد هم میکنم و آن را پس انداز میکنم. جوان سالمی هستم. با مواد و مشروبات هیچ گاه سر و کار نداشته ام. و طوری زندگی کرده ام که به خودم و دیگران آسیبی وارد نکنم. فقط تنها چیزی که در زندگی ام نبودش احساس می‌شود همسری که شریک زندگی و آرامش من باشد. جای همدم و کسی که با او مشورت کنم در زندگی ام خالی است. علاوه بر این آدم متاهل در جامعه مورد احترام است ولی مرد مجرد گاهی مجبور به گوشه گیری است که احیانا وصله ای به او نچسبانند.
خیال دارم با دختری نجیب و مهربان و دوست داشتنی ازدواج کنم، و وظیفه اجتماعی خودم را به خوبی انجام دهم.
دختر همسایه، آب دهان خود را قورت داد و گفت:
چه چیزی برایتان مهم است؟ منظورم این است که ایده آل های شما در مورد دختر مورد علاقه ات چیست؟
هوشنگ گفت: خوشگلی زن چیزی به آدم اضافه نمی کند. من همیشه عقیده داشته ام چیزی که مهم است، اخلاق و رفتار مناسب اجتماعی یک دختر است. دختر باید روح پاکی داشته باشد، مهربان و باشعور باشید. و رفتارهای عاقلانه ای داشته باشد، و به شوهرش احترام بگذارد. زنی ساده می خواهم که قانع باشد و من تمام تلاشم برای خوشبختی او میکنم.
می فهمم.!
دنبال دختر پولداری نیستم، اعتقاد دارم زن باید تابع و تحت تکفل مرد باشد، و این موضوع را به خوبی بفهمد. البته منظورم این نیست که در خانه بماند و فقط بله قربان گو باشد.
دختر همسایه گفت: می توانم برای شما دختری با جهیزیه کامل پیدا کنم.
هوشنگ گفت: جسارتا می خواستم چیزی بگویم.
البته شما هم می توانید باعث خوشبختی من شوید.
دختر همسایه سکوت کرد و بعد از مدتی گفت: نه از من گذشته اس و من نمی توانم شما را خوشبخت کنم. در ضمن “دل خوابیده را بگذار بخوابد”

نفرمایید. شما دختر خوبی هستید، و تمام خصایص یک زن خوب و ایده آل را دارید.
و این شعری برایش خواند
“در انجماد سخت لحظه تنها و رویایی نشسته
برای دیدن سیرت نه صورت به عمری در هم و واهی نشسته”
دختر همسایه خجالت کشید. و هوشنگ کمی خودمانی تر شد و حرفش را راحتر به او گفت.
مدتی به سکوت گذشت. هوشنگ عطسه ای کرد که صدای گوش خراشی داشت، باعث شد دختر خنده ای بلندی کند. و دیگر حرفی از دختر شنیده نشد.
می دانید من دنبال دختر خوبی هستم که شما از کمالات خوبی برخوردار هستید و خانواده محترمی دارید، شما مورد پسند من هستید. و شما هم اگر از من خوشتان می آید و اگر احساس می‌کنید می توانید دوستم داشته باشید، معطل نکنیم. اجازه بدهید با خانواده خدمت برسم، و از شما رسمی خواستگاری کنم.
دختر از سر شوق کمی اشک ریخت و بعد از مدتی با خنده ای رضایت خود را اعلام کرد و صدای جرعه جرعه آب نوشیدنش از پشت گوشی هوشنگ را مست و مدهوش کرده بود. و گفت: من از زن آینده ام انتظار دارم با اراده باشد و به من احترام بگذارد. و او تنها زنی خواهد بود در دنیا که مورد توجه و احترام من است.
پس از مدتی سکوت، با خوشحالی خداحافظی کردند.
هوشنگ از فرط خوشحالی روی پاهایش بند نمیشد، و سیگاری که لای انگشتانش بلاتکلیف مانده بود، له کرد و روی رختخوابش دراز کشید و به فکر فرو رفت.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. حبیب الهی گفت:

    سلام
    داستان خوبی بود
    کاش همیشه همه چیز انقدر ساده و خوب پیش میرفت

  2. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    درود. برای دنیای امروز کمی غیر واقعی بود اما باور کنید این قبیل داستان ها به دل آدم می نشیند. کاش میشد ارتباطات این اندازه ساده باشند!

    • حسین شهریاری گفت:

      درود بر شما دوست نویسنده و خلاق من
      ممنون از همراهی ارزشمند شما
      اون بیت شعر رو سالها پیش توی یکی از داستان های فهمیه رحیمی خونده بودم ولی اسم شاعرش رو نفهمیدم
      درست میفرمایید

  3. لیلا فرزادمهر گفت:

    جالب بود والبته خیلی زیاد فانتزی ؛ در این دوره زمانه

  4. آنیتا گفت:

    آقای شهریاری عزیز
    داستان روان و توصیف شخصیت از خودش واضح بود.
    این ایده که اول همه شرایطش رو صمیمی و صادقانه گفت
    و بعد خواستگاری کرد
    خوشم اومد.
    به عنوان
    نظر یه خانم خواننده داستان ،
    اون جاکه گفتین زن تابع باشه ،
    گرچه شرایط عقد نامه های ما
    دقیقا همینو میگه، نبود بهتر میشد.

    • حسین شهریاری گفت:

      ممنون از اینکه وقت گذاشتید
      زنده باشید
      منظور از تابع این بود که همه حواسش به مردش باشد
      نوشته بودم که منظور بله قربان گو نیست
      و اینکه آرامش یک مرد همیشه مرهون یک بانوی ارزشمندی است که در کنارش هست . خیلی از قوانین دست و پا گیر هستند که ما را محکوم به رعایت کردن و چشم گفتن و خیلی چیزهای دیگر میکنند . اما زن و شوهرها با عشق و دوست داشتن یکدیگر این قوانین را کمرنگ میکنند