تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان شماره ۹۶_ نقشه ای با کمک غلط گیر
نویسنده: منیره مردانی

سال دوم دبیرستان جزء بهترین دانش آموزان مدرسه بودم،آنقدر بهترین که گاهی دوستان نزدیکم دلشان می خواست سر بر تنم نباشد.
یکی از روزهای زمستان با عجله خودم را به مدرسه رساندم،همان روز امتحان زبان انگلیسی معلم سختگیر زبان برگزار شد.
نیم ساعتی که گذشت از مدیر مدرسه اجازه گرفتم تا به خانه برگردم.
برای رفتن به خانه مادر بزرگ به شهرستان فقط همین پنجشنبه و جمعه را فرصت داشتم.
دو روز خوشی را خانه مادر بزرگ گذراندیم.
قرار بود شنبه حول و حوش ساعت ۵ صبح به سمت خانه برگردیم تا زودتر سر کلاس حاضر بشوم،متاسفانه خواب ماندیم و شنبه را نتوانستم در مدرسه حاضر شوم.
بعد از ورود به مدرسه خودم را در آغوش دوستان رها کردم و خوشحال از دیدنشان.
سر زنگ تفریح،دوستانم گفتند،برگه تصحیح شده زبان تو را لابه لای کتابهایت گذاشتیم یادت باشد حتما ببینی.
آن روز گذشت،بعد از استراحت کوتاه در خانه،یادم از برگه زبان انگلیسی افتاد رفتم سراغ کتاب و با دیدن برگه زبان خشکم زد.
از ۲۸ نمره من فقط ۲ شده بودم،اشکم در آمد.
پشت برگه را برگرداندم نوشته بودند: من نمی خواهیم تو در این مدرسه باشی یا خودت زودتر برو یا خودمان تو را بیرون میکنیم.
با دیدن دست خط،متوجه شدم کار صمیمی ترین دوستم بوده،و من خطش را به خوبی می شناختم.
با ناراحتی خودم را به مادرم رساندم و برگه را به او هم نشان دادم و مادرم با دیدن برگه لبخندی زد و گفت:مطمئنی اتفاقی نیافتاده؟
با تعجب گفتم چه اتفاقی؟ گفت:برگه دستکاری شده.
آن زمان،غلط گیر به تازگی آمده بود و من تا به حال با این وسیله کار نکرده بودم اما مادرم به بخاطر اینکه مدتی معلم بود این وسیله را میشناخت،و متوجه شدیم دوستان نتوانستند تحمل کنند که من دوباره جزء بهترین ها باشم حاضر شده اند هزینه بدهند و یک غلط گیر را برای اجرای این نقشه بخرند.
صبح روز بعد با برگه امتحان وارد مدرسه شدم.و به محض ورود به کلاس به میز صمیمی ترین دوستانم نزدیک شدم،و برگه را روی میز گذاشتم و رو به دوستم گفتم: عزیزم اینقدر دوستون دارم که حتی دست خطتون مثل خودتون برام دوست داشتنی،آخه چرا؟
شدیدا خجالت زده شدند و گفتند:ما فقط میخواستیم معلم ها ما را هم دوست داشته باشند اما همیشه تو مورد توجه بودی،همین

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. حسین شهریاری گفت:

    خاطره جالبی بود