تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

استخدام
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

استخدام ،  با دوستش قرار داشت ‘ از قبل زنگ زده بود و
دعوتش کرده بود ‘ دوست فوتبالی مشترک که
باهم به جوزان ملایر رفته بودن هم دعوت بود ‘
بهش زنگ زد و پرسید چه ساعتی به خونه دوست مربی می رن ‘ گفت ساعت هشت ونیم ‘
او هم حاظر شد ‘ ولی چون داستان نیمه کاره داشت ‘ قدری دیر شد و ساعت نه و نیم رسید’همه مهمونا اومده بودن ‘ یکی از همکارای
مربی هم با خانمش اومده بود که کمتر می شناخت ‘ بعد از احوال پرسی و خوش و بش و گپ و گفت نوبت شام شد ‘ و پس از صرف شام ‘
خاطرات گذشته زنده شد ‘و دوست مربی گفت ، می خواستم استخدام بشم ولی به هر دری می زدم نمی شد ، امتحان برای حق والتدریس انجام شده بود ، یکی از دوستان گفت بیا باهم بریم نتیجه را جویا شویم ، دوستم داخل رفت
بعد ده دقیقه آمد بیرون و گفت برو داخل ،
حاجی می خواد باهات حرف بزنه ، مشکوک و با
تعجب نگاهش کردم ، داخل رفتم ، مردی حدود سی ساله باریش و تسبیح پشت میز بود ، پیراهن
سفید یقه آخوندی که پوشیده بود نشان از عقیده سخت و بدون تغییری داشت ، بعد سلام و احوال
پرسی پرسید که چرا امتحان ندادم ، گفتم به علت مشکلات خبر نشدم ، گفت نماز می خوانی گفتم بله ، گفت نماز جمعه می روی ، گفتم نه ،
گفت انشاءالله نماز جمعه شما را می بینم ، گفتم انشاءالله و خداحافظی کرده و بیرون آمدم ،
دوستم پرسید چی شد ، گفتم که دعوت مون کرد نماز جمعه ، دوستم گفت ، خوب برو ، نمی کشندت ، یه دفعه است ، روز جمعه به سر قبر
آقا رفتم ، خیلی سوت و کور بود ، از یه مامور
پرسیدم ، نماز جمعه نیست ؟ گفت اولین بارت هست میای نماز جمعه ؟ گفتم آره ، گفت همون ، رفته میدان ارک ،
به آنجا مراجعه کردم ، از خیابان منتهی به میدان رفتم ،
و خواستم مسیر را طی کنم تا به نماز جمعه برسم ،
گفتند ، چرا از این راه آمدی ، اولین بارت هست نماز جمعه میایی ، گفتم بله ، گفت این جا برای خانمها‌
است و تو باید از اون پشت بروی ، رفتم و به صفوف نماز جمعه پیوستم و به اطراف نگاه کردم ،همه یک مهر در دست داشتند ، به نفر کناری ام گفتم مهر از کجا آوردی ، گفت اولین بارت هست نماز جمعه می آیی گفتم بلی ، گفت پشت
بیمارستان باید بروی ، و من به آنجا مراجعه کردم
و در کمال نا باوری مرد همه کاره آموزش و پرورش ، مهری به دستم داد و خوشامد گفت ،
فردای آنروز بهم زنگ زدند و گفتند مدارک مورد
نظر را به آنجا ببرند و من اینگونه استخدام شدم ،

هوشنگ مرادی بیست و هفتم تیرماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    پایان داستان رو خیلی دوست داشتم یه طنز تلخی داشت به نظرم، فکر میکردم نره نماز جمعه ولی اینکه رفت و استخدام شد برام جالب بود و دوباره واقعیت تلخ رو یادم انداخت
    خسته نباشید