تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

چک سفید امضا!
نویسنده: پریسا مشکین پوش

چای داغی برای خودم ریختم و دوباره رفتم  سراغ نوشته‌های پراکنده ام، چایی را مزه مزه کردم و دیدم  خیلی خوش عطر نیست بعد یاد چای ‌دارچین‌های کلاس ورزش افتادم و کمی دارچین به چای ام اضافه کردم، با نوشیدن چای فکر کردم چقدر دلم برای کلاس ورزش تنگ شده ، آن چای ایرانی که با دارچین خوش عطرش می‌کردند تا قابل خوردن بشه و صحبت‌های شیرینی که همراه با این چای دارچین بین خانم‌ها رد و بدل می‌شد، با مزه مزه کردن چای دارچین و نگاه کردن به دریای آرام  و نیلگون خلیج فارس که من در سمت عربی اش ساکن بودم یاد یکی از خاطرات عجیبی که در آن دوران برای برادر یکی از دوستانم  پیش آمده بود افتادم.

ساناز دختر قد بلند، لاغر و خوش‌رویی بود. همیشه هم جلوی کلاسی منتهی‌الیه دست راست می‌ایستاد کم کم با او در همان زمان‌های خوردن چای دارچین آشنا شدم و وارد جمع ما شد، البته من سالهای زیادی بود که کلاس می‌رفتم ولی او تازه کار بود و اخیراً به جمع ما ساعت ۱۰ تا ۱۲ ای‌ها پیوسته بود.

خودش و برادرش هر دو متأهل بودند. او خیلی از برادر و خانم برادرش حرف می‌زد، رابطه خیلی خوبی با هم داشتند و اغلب همه دور هم بودند، البته ساناز با پدر ومادرش زندگی می‌کرد ولی با این وجود از زندگیش راضی بود، من که هرگز شکوه و شکایتی از او نشنیدم همه‌اش صحبت خنده و خوشی و مهمانی‌ بود.

 دوستی ما ادامه پیدا کرد،  حدود دو سال  روزهای زوج همدیگر را در کلاس ورزش می دیدیم گاهی هم با دوستان ورزش بیرون می رفتیم،  تا این‌که یک‌دفعه ساناز غیبش زد، معمولاً کلاس ورزش این‌جوریه، یک عده محدود همیشه  پای ثابت هستند بقیه گذرا،  می‌آیند و می‌روند.  هفته اول که نیامد گفتم شاید رفته سفر،هفته دوم کم کم نگران شدم که چی شده؟ چرا نیامده؟

اون روزها هنوز پای موبایل به زندگی هامون باز نشده بود که خبر لحظه به لحظه کارهامون در اینستاگرام منتشر بشه و تا  بیکار بشیم دوستاهامون رو رصد کنیم،

 با همان تلفن های قدیمی گراهام بلی  تماس گرفتم که دلیل نیامدنش را جویا بشم.

چند روزی طول کشید تا بلاخره پیداش کردم …

 دلیل نیامدنش را اینطور توضیح داد:

 یکی از اقوام از خارج آمده به همین سبب درگیر رفت و آمدهای خانوادگی هستیم، بعد از رفتن مسافران از فرنگ آمده حتما میام کلاس ، مرسی که به فکرم بودی…

حدود شش ماهی طول کشید تا دوباره به کلاس آمد.

از دیدنش خیلی خوشحال شدم، خوش‌ خبر هم  بود!؟

 گفت که؛ خانم برادرش حامله است و همگی از این موضوع خوشحالند و هر روز با خبرهای جدیدی از وضعیت بارداری خانم برادرش به کلاس می‌آمد و این پدیده را اتفاق خوش و شیرینی در خانواده‌اشان تلقی می‌کرد.

ولی بعد از سه ماه حضور در کلاس دوباره غیبش زد این دفعه دیگه حدس زدم درگیر جریانات نوزاده، برای همین تماسی با او نگرفتم، کم کم نیامدنش طولانی‌تر شد شش ماهی شد که خبری ازش نبود و این باعث شد که به فکرش بیافتم و زنگی بزنم .ساناز گوشی را برداشت و من خوشحال ‌و خندان  بعد از سلام و احوال‌پرسی جویای ‌حال عروس‌شان شدم و گفتم؛ ساناز جون نیامدی کلاس، با بچه ها که توی کلاس صحبت می کردیم، گفتیم حتما مشغول خرید سیسمونی هستید و خانم بردارت فارغ شده و این مدت سرت با نی نی کوچولو گرم بوده.

مثل این‌که دست روی نقطه حساسی گذاشته بودم و طرح سوالم خیلی به جا نبود، اما من چه می‌دانستم که در این چند ماه گذشته چه اتفاقات عجیبی برای خانواده آن‌ها افتاده؟

 ساناز با صدایی آرام و غمگین شروع کرد به حرف زدن و من هم شروع کردم به شاخ درآوردن ،اولین حرفش این بود که پریا جون نی نی در کار نیست بچه سقط شد و بعد از آن سیما از برادرم طلاق گرفت!؟

 ما روزهای خیلی سختی را گذراندیم. کمر پدرم زیر بار دادن مهریه شکست! و  کلاً روحیه همه مان خراب و افتضاح است، برای همین دیگر به کلاس نیامدم و زنگی هم نزدم.

از گفته‌هایش خیلی متاثر و متعجب شدم، بی‌اختیار برای همدردی سوال کردم آخر چرا؟

 آن‌ها که با هم خوب بودند تو همه‌اش از خوشی و شادی به دنیا آمدن کودک جدید حرف می‌زدی چه‌طور کار به طلاق کشید؟! بالاخره بچه هرکسی ممکنه سقط بشه این که دلیلی برای طلاق نیست.

 ساناز گفت: آره تو راست می‌گی سقط شدن بچه  نباید باعث طلاق بشه ولی داستانش مفصله   الان از نظر روحی در شرایط خوبی نیستم  ولی روبراه بشم حتما میام کلاس ورزش  و برات می‌گم کی چی شد ازتلفنت و از اینکه به فکرم بودی ممنونم.

او قطع کرد و من در خماری اتفاقی که افتاده بود ماندم، برایم باور کردنی نبود!

خدایا چرا این‌طوری شد؟!

چند ماه بعد ساناز دوباره به کلاس آمد و  ماجرا را اینطور تعریف کرد…

برادرم رشته حقوق خوانده بود و بعداز پایان درسش سه سالی بود که در دفتر وکالتی کار می کرد کارش هم بد نبود، تقریبا شرایط اولیه برای شروع یک زندگی را داشت، با سیما در محل کار آشنا شد، منشی دفتر یکی از موکلین بردارم بود،  پدر سیما یک مغازه داشت که لوازم یدکی ماشین می‌فروخت زندگی خیلی معمولی ‌داشتند و از نظر شرایط اجتماعی و زندگی از خانواده ما پایین تر بودند.

برادرم  بعد از شش ماهی که باهاش رفت و آمد کرد، گفت که دختر خوبیه و ما همدیگر را دوست داریم و این اختلاف طبقه اجتماعی اصلا برا ی من مهم نیست.

ولی اشتباه کرد، آن‌ها کاسب بودند و ما نبودیم! پدر سیما دائم میرفت رو مخ بردارم که  باید یاد بگیری چطوری غول یک کاری بشی،تو  الان یه جوجه وکیلی، پول توی

بیزنسه، اگر این درسی که خوندی را با بیزنس قاطی کنی میتونی سری تو سرها در بیاری.

 پدر سیما روز عروسی یک مغازه به آنها هدیه داد، کلّی لوازم جانبی ماشین هم ریخت توی مغازه و رسماً برادر تحصیل‌کرده مرا کرد خانه شاگرد خودش و یک چک سفید امضاء به ازای مغازه‌‌ای که در اختیار برادرم گذاشته بود از او گرفت همه ‌چیز خوب پیش میرفت و برادرم هم با این شرایط کنار آمده بود. کار وکالت را هم جسته و گریخته انجام می داد ولی عملا شده بود مغازه دار و این کار با روحیه اش اصلا سازگار نبود.

کم کم پدر سیما با زد و بندهایی در بازار لوازم ماشین ترقی کرد و یک‌ شبه ره صد ساله رفت و خانه‌شان از تهرانپارس آمد به خیابان پسیان ولیعصر!

همین ترقی ناگهانی باعث شد که دیگر خدا را بنده نباشند، سیما در منزل برادرم دماغش را عمل کرد،دندان هاش را ارتودنسی کرد، کیست تخمدان عمل کرد، حالا مطمئن نیستیم که سقط جنین واقعا اتفاق افتاده باشه، فکر می‌کنیم که شاید آن هم ساختگی بوده، کورتاژ کرده، و همه اش از اول نقشه بوده!!

 بعد از افتادن بچه، سیما دو هفته خانه پدر و مادرش ماند تا حالش بهتر بشه ما هم میرفتیم سر میزدیم و دلداریش می دادیم،  آخر هفته دوم  یک احضاریه از دادگاه برای بردارم اومد، که در فلان تاریخ تشریف بیارید دادگاه همسرتان تقاضای طلاق کرده!!!

برادرم بعد از خوندن احضاریه شوکه شده بود، وقتی به ما زنگ زد صداش در نمی آمد، داشت دیوانه می‌شد، هنوز دو هفته نبود که بچه سقط شده بود و ما غصه‌دار بودیم، این ماجرا اصلا قابل هضم نبود، چرا درخواست طلاق؟

برادرم و سیما مشگلی نداشتند، روابط شون  خوب بود، برای سقط شدن بچه که کسی طلاق نمیگیره!

ما غافل بودیم چون ماجرا اصلا این نبود اونها استاندارهاشون عوض شده بود و می خواستند با بالا دستی ها بپرن، متاسفانه پدر سیما برا ی این کار زندگی دخترش و برادر مرا بازیچه کرده بود.

 پدر سیما زنگ زد به برادرم که روز دادگاه بهتره که آن‌ جا باشی و گرنه یک رقم با چند تا صفر می‌گذارم جلوی چک سفید امضات، تا موهات رنگ دندون هات بشه  آب خنک بخوری؟! 

برادرم  مجبور شد روز دادگاه سند طلاق را بدون هیچ حرفی امضاء کنه تا بتونه چک سفید امضاء را پس بگیره، پدرم هم مجبور شد برای دادن مهریه سیما خانم کلی وسیله بفروشه.

 پریا جون دیگه اتفاق بدتر از این ممکن نبود بیافته با این‌که ۸ ماه از  این ماجرا می‌گذره  هنوز همه‌مان توی شوک هستیم! من که ازاین هم دسیسه، ریا‌کاری، دروغ، شیادی، مبهوت شدم واقعاً نمی‌دونم اسمش را چی می‌شه گذاشت.

به ساناز گفتم: مطمئن باش که بالاخره در جایی از زندگی چوبش را می‌خورند، چوب خدا صدا نداره.

سیما گفت: پریا جون دلت خوشه، دختره ۶ ماه بعد ازطلاق با یک پسری که باباش وارد کننده لاستیک ماشینه ازدواج کرد، چه عروسی گرفت بیا و ببین، همه شاخ در آورده بودن و می‌گفتن این‌ها داماد  دست به نقد داشتند که طلاق دخترشان را اینقدر سریع گرفتند، آدم کاسب مآب جایی نمی‌خوابه که زیرش آب بره.

من گیج و حیران فقط گفتم: این‌ها دیگه واقعاً نوبرشو آوردن چه‌طور تونستن چنین کاری بکنن اون هم به این سرعت؟

 ساناز گفت: پدر سیما درنقشه کشیدن استاده، از اول هم چک سفید امضاء را با نقشه از برادرم گرفت و گرنه مغازه که به اسم دخترش بود و تا دخترش راضی نمی‌شد برادرم نمی‌تونست ازش بگیره!!!

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    موضوع داستان شما بیشتر به درد داستان بلند میخورد. بیان احساسات و نتیجه گیری های اخلاقی در داستان کوتاه معمولا کار دشواریست.
    با این حال قصه ملموسی از تجمل پرستی رایج در کشورمان روایت کردید. موفق باشید

    • پریسا مشکین پوش گفت:

      ممنون که وقت گذاشتید و داستان را خوندید، با شما کاملا موافقم اگر داستان بلند بشه خیلی بهتره…حالا بیشتر روش کار می کنم.

  2. لیلا فرزادمهر گفت:

    خیلی جالب والبته جای تاسف برای همنوعان بی … بی… ما