تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان شماره ۹۵_ دوست داشتن و به من یاد بده.
نویسنده: منیره مردانی

چند روزی از عقدمان گذشته بود،احساس می کردم عشق عجیبی به همسرم دارد مدام خدا برای داشتنش شکر میکردم.
یک شب محمد برای بیرون رفتن و اینکه شام را بیرون بخوریم زنگ زد خیلی خوشحال شدم نمی دانستم باید تا شب چه کنم تا بتوانم کنارش بهترین لحظه ها را تجربه کنم.
متوجه نشدم که چند ساعت گذشت آنقدر که درگیر آماده شدن برای شب بودم.
موبایلم زنگ خورد و محمد گفت بیا جلوی در خونه هستم.
رو به مامان گفتم:مامان،من شب با محمد شام بیرون هستیم منتظر من نباشید.
از دور نگاش میکردم تپش قلب گرفته بودم به محض نشست توی ماشین و بودن کنارش قلبم آروم گرفت.
محمد گفت: رها شام و کجا بخوریم؟
گفتم:هر جا شما بگی فرقی نمیکنه.
با تعجب نگام گرد و گفت بالاخره باید نظری داشته باشی شاید جایی که من میرم شاید تو دوست نداشته باشی.
جوری حرفهایش را محکم گفت:که احساس کردم دلم میخواد گریه کنم،متوجه نشده بود من فقط به عنوان یک مرد بهش اعتماد دارم هر جای دنیا بریم،شایدم محجد راست میگفت.
جای زیبایی رو انتخاب کرد و من شل و وارفته پیاده شدم و رفتیم داخل رستوران،تمام طول شام خوردن حرفهایی کمی تو روز اول بین ما رد و بدل شد،متوجه شدم محمد خیلی کم حرفه و من انتظار داشتم شب عاشقانه ای رو بگذرونیم و حرف عاشقانه ای رو بشنوم و اون تا آخر فقط به خوردن شام فکر می کرد.
احساس کردم غذا برایم به زهر تبدیل شد.
بعد از خوردن شام سوار شدیم و در اون مسیر زیبا به راه افتادیم سعی کردم محمد متوجه دلخوری من نشه،دستش و گرفتم و عاشقانه نگام می کرد با نگاهی کردم برگشت به طرفم و یک لحظه گفتم:محمد خیلی دوست دارم.
همینطور نگام کرد و لبخند زد.
سرم مثل آتیش شده بود یک لحظه از ازدواج با محمد پشیمون شدم یعنی یک مرد اینقدر بی احساس هم میشه.
رسیدیم خونه،به سرعت پیاده شدم و دلم می خواست فرار کنم و به اتاقم پناه ببرم خداحافظی کردم،یک لحظه صدام کرد و گفت: مرسی واسه امشب،از اینکه کنارم بودی.
حرفهاش و نمی شنیدم یعنی همین قد،جواب اون دوست دارم من کجا رفت؟
چند روزی گذشت و بین تماسهایی که داشتم محمد همینطور سرد و ساده صحبت می کرد از همون شب قسم خوردم هیچوقت کلمه دوست دارم و به زبون نیارم و نیاوردم.
یک شب در حال صحبت کردن بودیم و من از موضوعی ناراحت شدم و به یکدفعه محمد سرم فریاد کشید و گوشی رو قطع کرد هرچه تماس گرفتم گوشی رو جواب نداد تا روز بعد.
تمام وجودم پر از تنفر بود،مرد به این بی احساسی هم میشه؟
صبح تا چشمام و باز کردم با کلمه:سلام صبح بخیر عزیزم_محمد رو به رو شدم.اولین بار بود می گفت عزیزم،نه به داد دیشب و نه به عزیزم اول صبح.
ولی یک لحظه لبخندی به لبم اومد و حتی هم یک کلمه عزیزم برام ارزشمند بود.
موبایلم زنگ خورد و شماره محمد روی موبایل بود،تپش قلب گرفته بودم،جواب دادم.
سلام رها جان میای دم در خونه،من منتظرتم.
با خودم گفتم ساعت ۹ صبح که باید سرکار باشه جلو در خونه چیکار میکنه.
در و باز کردم و جوری جدی بودم که بدونه چقدر ناراحتم،از ماشین پیاده شد و دیدم دسته گل زیبایی از رزهای قرمز همراهشه.
داد دستم و گفتم:تقدیم به شما.
به جایی که دیدن اون گلها حالم و خوب بکنه با گفتن این جملاتش بدتر شد،فقط همین و میتونه بگه فقط تقدیم به شما.
به سردی تشکر کردم و پرسیدم بابت چی؟
گفت:دیشب سرت داد زدم چون خیلی عصبانی بودم و بعدش نمیخواستم ادامه پیدا کنه رفتم تو غار تنهاییم و نخواستم بیشتر ادامه پیدا کنه،و امروز کلی گشتم تا یک گلفروشی پیدا کنم و این گلهارو بخرم.
لبخند کم رنگی زدم و گفتم ممنون،و برگشتم برم داخل خونه،که صدام کرد و گفت: رها میای تو ماشین یک مقدار صحبت کنیم.
جوری مظلومانه گفت،حس کردم دلم براش سوخت.
سوار شدم،چند دقیقه ای به سکوت گذشت و یکدفعه برگشت به طرفم دستم و گرفت تو دستش،نگام می کرد،احساس می کرد همسرم به بچه کوچیکی تبدیل شده که میخواد سرش و بزار رو شونه هام و گریه کنه.
گفت:رها جان میدونم چقدر از من ناراحتی،من هر لحظه حالت های تورو بهتر از خودت میفهمم.
رها اون روز که گفتی دوست دارم،هر کاری که کردم نتونستم بهت بگم دوست داشتم،نمی دونی چه حالی داشتم و دلم می خواست بغلت کنم هزار بار بهت بگم دوست دارم،اماااا رها هیچوقت هیچ کس تو زندگیم به من نگفته دوست دارم،حتی پدر و مادرم،برای همین نمیدونم باید چطور جواب بدم و یا اصلا باید جواب بدم یا نه.
اگر دیشب سرت داد زدم برای این بود که همیشه تو زندگیم با داد و فریاد همه چیز حل شده،میدونی تا صبح قلبم می زد چطور ازت عذرخواهی کنم.
رها جان،ترسیدم از دستت بدم،از وقتی توی زندگیم اومدی فهمیدم به قبلش زندگیم از همه چیز خالی بوده.
رها، من دویت داشتن و یاد نگرفتم تو دوست داشتن و به من یاد بده و کنارم باش.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. حسین شهریاری گفت:

    عالی بود . طفلی محمد
    جمله دوستت دارم مقدس است باید با عشق بیان شود
    بهترین را برایتان آرزو میکنم
    نویسنده قهرمان و قدرتمند
    روزهایت هر روز بهتر از دیروز با جملات ناب
    خانم مردانی شما همیشه بهترین و ارزشمندهستید