تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

آب مقطر
نویسنده: پرستو انصاری

دکمه‌های روپوش سفیدم را که مزین شده به لکه‌های زرد و بنفش و نارنجی که یادگار فنول فتالئین و لوگول و بقیه‌ی برداران رنگی‌‌شان است، یکی در میان می‌بندم. روی صندلی سه‌پایه‌ی گرد و آهنی پشت میز طویل وسط آزمایشگاه نشسته و مثل همیشه صندلی‌ کناریش را برای من خالی نگه‌داشته. یک تکه کاغذ از ته کیفم پیدا می‌کنم و زیپش را می‌بندم و از رخت‌آویز کنار در آویزانش می‌کنم و به سمت صندلیم می‌روم. همین که می‌خواهم نفسی تازه کنم، استاد می‌رسد. سلام می‌کنیم و او به سرعت روپوش غرق در چرک و کثیفی‌اش را از روی همان رخت‌آویز کنار در برمیدارد و از روی پیراهن آبی آسمانی‌اش می‌پوشد و ماژیک به دست روبه‌روی تخته‌ی سفید می‌ایستد و ما مثل همیشه باید به استقبال آرتروز گردن برویم و سرمان را نود الی نود و پنج درجه به سمت راست بچرخانیم و چشمانمان را در راستای نوشته‌های استاد که بر تن تخته نقش می‌بندد قرار دهیم.
طبق چیزی که این ترم عادتمان داده بود اول یک سری محاسبات از مدل محاسبات محلولی انجام می‌دهد و بعد دو دستش را به هم میزند.
-خوب پاشید برید محلول با پی اچ ۶.۷ رو بسازید.
حالیم نشد که محاسبات با آن خط خرچنگی‌اش به چه جواب و مقصدی رسید اما سکوت می‌کنم و این نادانی را بین خودم و خودم نگه میدارم و یکی میزنم پشت صالح تا بلند شود و برویم سر تکه‌ای از میز که به نام گروه دو که من و صالح باشیم، سند خورده است. بقیه‌ی بچه‌ها هم طبق روال همین کار را می‌کنند.
بازار شامی در وسط آزمایشگاه درست شده، یک سری پشت کابینت‌هایی که روی درشان کاغذ زده‌اند و نوشته‌اند بشر و بالن ژوژه صف ساخته‌اند و یک سری هم مثل من در صف ترازو ایستاده‌اند و منتظرند نوبتشان بشود تا طبق محاسبات استاد و فهم صالح دو و سه دهم گرم پتاسیم هیدروکسید وزن کنند و بریزند روی یک تکه کاغذ و ببرند سر میزشان. بالاخره نوبت من هم میرسد و با یک خطای نود و نه درصدی دو و سه دهم گرم از پودر سفید را روی یک تکه کاغذ کوچک که از بریدن گزارش‌کارهای هفته‌ی قبلمان حاصل شده، میریزم و می‌برم برای سرآشپز صالح تا محلولی بسازد درخور محاسبات استاد. صالح هم اما انگار حواسش جمع نیست، نصف پودر را که به دست باد می‌دهد و نصف دیگرش را هم که کلا اشتباه میزند و کار خراب می‌شود و ناچار دوباره میروم تا دو و سه دهم گرم لعنتی را روی نمایشگر دیجیتالی ترازو ببینم. پودر سفید را که روی همان تکه‌های بدن پاره‌پاره‌ی گزارش‌کار‌های بچه‌ها میریزم، آرام آرام به سمت میز میروم اما این مجید عباسی خیر ندیده به حکم کمبود جا و تنگ بودن معبر یک تنه‌ی محکم میزند به کتفم و همه‌ی آن دو و سه دهم گرم را پر پر می‌کند. عذرخواهی می‌کند و من ناچار دوباره به سمت ترازو میروم اما اینبار مسئول آزمایشگاه که چرت عصر گاهی‌اش تمام شده بالای سرم ظاهر میشود.
– شما مگه برنداشته بودی؟!
آب دهانم را قورت می‌دهم. می‌دانم که وسایل آزمایشگاهی برای یک مسئول حکم کولر برای یک پدر را دارد.
– راستش یکم کم اومد.
یک تای ابرویش را بالا می‌اندازد و در ظرف حاوی پتاسیم هیدروکسید را کنار ترازو بود، می‌بندد و ترازو را خاموش می‌کند.
-نه کم نمیاد، وزن کردی دیگه، ترازو دقیقه.
به جعبه‌ی استوانه‌ای و سفید پودر که آرم شرکت مِرک رویش می‌رقصد و حالا توی دست‌‌های مسئول آزمایشگاه هر لحظه از من دورتر میشود، نگاه می‌کنم. چاره‌ای پیدا نمی‌کنم و مثل یک پدر شرمنده سر میزمان برمیگردم. صالح که دست‌های خالیم را می‌بیند، چشمانش را گرد می‌کند.
-پس کو؟!
دستم را در جیب روپوش می‌گذارم.
-نزاشت بردارم، گفت یه بار برداشتی.
نگاه گذرایی به سایر گروه‌ها می‌اندازم که کم‌کم در مراحل پایانی‌ کارشان هستند که استاد سوت پایان بازی را میزند.
-خب بچه‌ها وقت تمومه.
من و صالح به هم نگاه می‌کنیم و بی خبر از بازی کثیف استاد سریع آب مقطر را داخل بالن ژوژه پر می‌کنیم و مثل بقیه‌ی گروه‌ها آزمایشمان را تمام شده اعلام می‌کنیم. استاد لبخند ناجوری میزند و چشمانش قرمز می‌شود و دستگاه پی اچ سنج را از زیر میز بیرون می‌کشد و می‌خواهد به نوبت برویم برای راستی‌آزمایی تا ببیند آیا محلول دست‌ پخت دانشجوهایش به پی اچ شش و هفت دهم رسیده یا نه. گروه یک سربلند و سر افراز محلولش را می‌برد و استاد عیار سنجی می‌کند و رو سفید از امتحان خارج می‌شوند و دستگاه عدد شش و هفت دهم را داد میزند توی صورت همه‌مان. دهانم از این هم دقت باز می‌ماند و یادم می‌افتد بعد از عدد یک مسلما عدد دو را داریم و بعد از گروه یک، گروه دو را.
کمی دیر شده و استاد بالن ژوژه را در دست صالح دیده و دیگر امکان فرار نیست. با قدم‌های آهسته و لرزان میرویم و بالن را دست استاد میدهم. اندک سواد گوشه‌ی مغزم یاد آوری می‌کند که پی‌اچ آب مقطر چهارده است و اگر خیلی لطف کند نهایتا تا سیزده و خورده‌ای میآید. استاد می‌خواهد سر دستگاه را داخل محلول ببرد که تپش قلبم بالا میرود و زمان کند میشود و دست استاد به آهسته ترین شکل ممکن به بالن نزدیک میشود. یکدفعه اما دوباره همه چیز سریع میشود و چراغ قرمز دستگاه چندبار پلتک میزند و بعد کاملا خاموش میشود. استاد چشمانش را ریز می‌کند.
-ای بابا، چی شد!؟
مسئول آزمایشگاه به کمک استاد می‌آید و چندبار دستگاه را تکان‌تکان می‌دهد.
-فک کنم سوخت
من و صالح هر دو نفس راحتی می‌کشیم.
-آخیش.
استاد چپ چپ نگاهم می‌کند و می‌فهمم چه چیزی پرانده‌ام و به مسخره‌ترین حالت ممکن ماست‌مالیش‌ می‌کنم.
-آخِی چه بد که خراب شد!
استاد که می‌بیند که پی‌اچ سنج افسانه‌ایش درست شدنی نیست بی‌خیال میشود.
-خب بچه‌ها ایشالا جلسه‌ی بعد این آزمایشو دوباره تکرار می‌کنیم.
رقص ابرویی برای صالح میروم و آب مقطر را داخل سینک خالی می‌کنم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. هوشنگ مرادی گفت:

    خیلی خوب بود و صحنه آزمایشگاه را هم خوب به تصویر کشیدی ، و مهمتر اینکه پایان داستان
    هم عالی بود ، و رقص کمان ابرو و خالی کردن آب مقطر بجا و زیبا بود ، و مرا به یاد این شعر ایرج میرزا انداخت ،
    غمزه خوبان دل عالم شکست ،
    شیر دل است آنکه از این غمزه رست

    موفق باشی

    • پرستو انصاری گفت:

      مرسیی که وقت گذاشتید و خوندید 😃🌺
      ممنون که میگید خوب به تصویر کشیدم خوشحالم کرد این جملتون😃 چه جالب که یاد این شعر افتادین و مرسی که نوشتین برام🌺

  2. آنیتا گفت:

    مثل همیشه عالی و
    باحال نوشتی. خراب کاری های پسرانه و فضای آزمایشگاه هم
    خوب بود.

    • پرستو انصاری گفت:

      بازم مثل همیشه خیلییی مرسییی که وقت میزارید و می‌خونید خیلی خوشحال میشم😃😍❤
      مرسییی که میگید باحال بود😃😃