تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

روز بزرگ
نویسنده: ماندانا افشارها

واسه رفتن به مدرسه کلی ذوق داشتم .
داداشم چند سالی از من بزرگتر بود و من دلم می خواست درست مثل اون مشق بنویسم.
وقتی نمره هاش کم می شد و مامان عصبانی بود واسه
دلداری دادن به مامان می گفتم: اصلا ناراحت نباش مامان خودم میرم مدرسه و ی عالمه بیست واست میارم.
لبخند رضایت که رو لب مامان می نشست منم می خندیدم.
اون سال قرار بود خونه رو باز سازی کنیم واسه همین مجبور شدیم بریم تو خونه های سازمانی اداره بابا که تقریبا تا شهر نزدیک به یک ساعت راه بود .
گاهی وقتا بابا مجبور بود روزی دوبار این مسیر رو بره و بیاد.
رفت و آمدها واسه کارای خونه یک طرف دغدغه های ثبت نام مدرسه یک طرف .
با دوتا کوچه فاصله میگفتن شامل محدوده نیستین و باید منو تو ی مدرسه دیگه ثبت نام می کردن مامان هم اصرار که این مدرسه بهتره
بالاخره بعد از دوندگی های بسیار و البته با استفاده از بند پ منو تو مدرسه دلخواه ثبت نام کردن.
خوب یادمه اونروز تو جاده در حالیکه داشتیم بر
می گشتیم مامان با چهره ای شاد و خوشحال در حالیکه نفسش رو با صدا بیرون می داد به بابا گفت: الهی شکر بالاخره به نتیجه رسید.
و من در دنیای کودکانه نمی دونستم که چرا آدم بزرگا اینقدر در تلاش هستن تا اون چیزی که فکر می کنن درسته به انجام برسونن.
شاید معنای زندگی همینه؛ مبارزه .
بالاخره نوبت رسید به خرید لباس فرم و سایر ملزومات .
مقنعه سفید با لبه صورتی و مانتو شلوار خاکستری روشن که سر آستین ها و جیب هاش نوار صورتی دوخته شده بود باعث شد تا کیف و کفش صورتی بخرم ی کیف بزرگ چمدونی چرخدار و من کلی دوستش داشتم .البته مامان مخالف بود و درست می گفت اما وقتی فهمیدم که کتاب و دفترامو گذاشتم داخل کیف و کلی سنگین شد تازه روز دوم یا سوم بود که خانم ناظم گفت کیف چرخدار با عکس باربی ممنوعه و من دوباره مجبور شدم کیف بخرم .
راستش لباسامو به جای اینکه آویزون کنم تو کمد به دستگیره در آویزون کرده بودم تا هر روز نگاهشون کنم و گاهی می رفتم سراغ جعبه کفشام درشو باز می کردم و ی نفس عمیق می کشیدم بوی نوییش می پیچید تو عمق وجودم.
زمان گذشت و روز موعود از راه رسید .
روز آخر به حمام کردن گذشت و جمع و جور کردن وسایلم دیگه وقتش بود جورابای نو کفش نو
دفتر و مداد رنگی و خلاصه کلی چیزای نو .دفعه اولی نبود که همه وسایلم نو بود قبلا همه اینا رو داشتم اما حس روز اول مدرسه ی چیز دیگه ست.
مامان بلند صدا زد :
بیا شامتو بخور و من که کلی ذوق داشتم
گفتم : نه مامان فردا روز بزرگیه من باید زود بخوابم
مامان آمد به سمتم منو بغل کرد و گفت :
می دونم روز بزرگیه اما اگه شام نخوری خوابت
نمی بره.
مسواک زدم و به مامان شب بخیر گفتم .اما خوابم نمی برد با خودم گفتم : مامان گفت شام نخوری خوابت نمی بره .من که شام خوردم .
هی توی جام قلت زدم اما فایده ای نداشت
رفتم پیش مامان تا چشمش به من افتاد گفت : تو که هنوز نخوابیدی و جمله منو تکرار کرد
” فردا روز بزرگیه ”
پرسیدم : کی صبح میشه؟
و مامان گفت : هر وقت تو بخوابی .
بعد با من آمد تو اتاقم و همینطور که پتو رو می نداخت روم گفت : هر چی زودتر بخوابی زودتر صبح میشه .
و بعد کنار تختم نشست تا زودتر صبح بشه.
صبح آفتاب نزده از جام پریدم .مامان تو آشپزخونه داشت واسم چاشت آماده می کرد و بابا مشغول صبحانه خوردن بود
سلام که کردم مامان گفت : به به زود پاشدی ؟
گفتم بله دیگه امروز روز بزرگیه .
لباسا رو پوشیدم بعدم کفش و جوراب و کیف
همه چی یک ماهه آماده ست .
بابا ماشینو روشن کرده بود و منتظر بود تا من و مامان سوار شیم .بلند گفتم
مامان من رفتم .
نمی دونم شنید یا نه آخه خونه سازمانی اداره بابا سه تا در داشت چون خونه درست وسط باغ ساخته شده بود و مامان باید همه درها و پنجره هارو قفل می کرد .
بالاخره راه افتادیم به سمت شهر طبق معمول مامان مشغول خووندن آیةالکرسی بود و بابا هم حواسش به جاده
که یهو متوجه شدم کیف قشنگمو نیاوردم .
ی دفعه داد زدم کیفم .
طفلکیا هول کردن بابا راهنما زد و ایستاد کنار جاده
و مامان با تعجب پرسید کیفت چی شده ؟
گفتم جا گذاشتمش .بابا گفت بر می گردیم میاریمش
اما مامان گفت نیم ساعته تو راهیم تا برگردیم و برسیم مدرسه زنگ اولش تموم شده
بعد رو کرد به من و گفت : امروز روز شکوفه هاست کیف لازم نداری باشه واسه فردا .
فردا …..
آره فردا روز بزرگیه
مامان مهربونم کاش الان کنارم بودی تا زود صبح بشه دخترت دوباره سال اولی شده میره دانشگاه .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. هوشنگ مرادی مجد گفت:

    هر روز روز اول می تونه باشه و یک شروع تازه
    مثل همیشه عالی ، پیروز باشید