تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

خشت اول
نویسنده: ماندانا افشارها

درس معلم ار بود زمزمه محبتی
جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را
بله آقا خدانگهدار .
پدر این جمله را گفت و گوشی تلفن را گذاشت .
چهره اش برافروخته بود و رگ گردنش متورم شده بود .
اما کماکان سعی می کرد تا با ادب و احترام صحبت کند .
مادر لیوانی آب خنک دستش داد و گفت ؛
پرویز جان آروم باش درست میشه .
و پدر همچنان برافروخته نفس عمیقی کشید و گفت :
بعید می دونم .
بهروز از تو اتاقش آمد بیرون و رو به پدر در حالیکه با عصبانیت دستش را در هوا تکان می داد گفت :
دیگه پامو تو اون مدرسه لعنتی نمیذارم .
و بعد صداشو بالاتر برد و ادامه داد : اصلا نه این مدرسه نه هیچ مدرسه دیگه ای .
نمیخوام درس بخوونم بدم میاد از درس خووندن .
مادر یواشکی با دست اشکهایش را پاک می کرد و پدر
هنوز برافروخته به گلهای قالی زل زده بود.
هنوز نمی دانستم چه خبر شده که حال همه بد است .
که لیلی از پشت سر مادر طوری که دیده نشود با دست اشاره کرد که بیا .
بهروز پسر بزرگ خانواده ست و در سال اول دبیرستان درس می خواند بعد از او لیلی ست کلاس سوم راهنمایی و بعد هم بنده یعنی ته تغاری خانه که در کلاس پنجم مشغول درس خواندن هستم.
پدر هیچوقت با من و لیلی مشکلی نداشته است .
هر دو درسهایمان خوب است و قرار گذاشته ایم تا مثل او پزشک شویم .
اما بهروز همیشه اذیت می کند .
لیلی دستش را به طرفم دراز می کند و سیب شسته شده ای را به دستم می دهد و بعد دوتایی به اتاقش،می رویم.
: لیلی ؟
:جانم
:چه خبره بابا با کی حرف می زد دوباره بهروز چکار کرده ؟
:استثناءً این دفعه بهروز خیلی مقصر نیست فقط درس نخوونده رفته سر کلاس
:خوب ؟
:هیچی دیگه آقا معلمشون درس پرسیده و چون بلد نبوده جلوی همه دانش آموزا محکم زده تو دهن بهروز
ندیدی لبش ورم داشت؟
: واقعا ؟؟ چه کار بدی کرده معلمش حالا درس نخوونده
نباید می زدش .
: آره نباید میزدش .غرورش خرد شده واسه همین دلش نمی خواد بره مدرسه .
: می دونی لیلی من اگه جای بهروز بودم . مدرسه که می رفتم هیچ حسابی هم درس می خووندم تا آقا معلم حسابی شرمنده بشه .
: شایدم آقا معلم فک کنه نتیجه اون تنبیه بوده و دوباره همین کارشو تکرار کنه .
گفتم : راست میگی اصلا از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم .
طفلی بابا دیدی چقدر عصبانی بود ؟
:آره خیلی غصه می خوره .
صدای بابا بلند شد؛ به گمانم با تلفن صحبت می کند
:خیر آقا حتما شکایت می کنم شما هم به روح فرزندم آسیب زده اید هم به جسمش .
من فردا تکلیف شما را روشن می کنم نمی گذارم هر طور دوست دارید با بچه ها رفتار کنید .شما خشت اول را کج گذاشتید آقا .
لیلی مرا به داخل اتاق می کشد و درب را می بندد
هنوز صدای پدر بطور نامفهومی به گوش می رسد.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. آنیتا گفت:

    چون بهروز دبیرستانی هست نمیشه گفت خشت اول.
    مگه اینکه اشاره می کردین که مثلا اولین روز آشنایی بهروز با این معلم بوده.
    ولی خشونت و تاثیر اون روی یه نوجوان رو خوب نشون دادین.فضاسازی داستان هم خوب بود از شخصیت هاخوشم اومد