تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

دردسر
نویسنده: ماندانا افشارها

ساعت ۵ بعد ازظهر بود که از درخت بالا رفت .
تا یواشکی از جوجه های خانم کلاغه کِش برود.
آخه مادر کلی راجع به حیوانات و پرنده ها باهاش صحبت کرده بود و گفته بود نباید جوجه ها را از مادرشان جدا کرد .
و بعد پرسیده بود : تو دوست داری یکی بیاد به زور از تو خونه ببرت پیش خودش ؟
و او بعد از اندکی فکر کردن در حالیکه گوشهء چشمم برق می زد گفته بود : آره .
و مادر هاج و واج فقط به او نگریسته بود .
مادر هر روز ساعت ۵ باید می رفت کمک پدر تا جعبه های میوه را بار وانت کنند و برای فروش بفرستند به شهر .
تقی پلخمون خودش را از گوشه رختخوابها کشید بیرون و بعد هم به سرعت رفت سراغ دوستش حسن
تا دوتایی بروند سروقت جوجه های نشون کرده.
لانه جای بدی بود اما تنها لانه ای بود که چندتا جوجه در آن پیدا می شد .
تقی سنگ ها را در پلخمون گذاشت و به طرف لانه نشونه گرفت .
خانم کلاغه از ترس سنگهای نشون رفته شروع کرد به پرواز .اما جوجه ها که پرواز بلد نبودن .در عوض جایشان حسابی امن بود .
تقی و حسن خوشحال بودند چون نقشه شان گرفته بود و حالا راحت میتوانستند از درخت بالا بروند.
حسن که کمی تپل بود قلاب گرفت و تقی خودش را کشاند بالای درخت .
بعد هم یکی یکی شاخه ها را زیر پا گذاشت تا رسید به لانه جوجه ها .
:حسن چه قشنگن اینا؟
تقی از بالای درخت بلند بلند صحبت می کرد
و حسن در حالیکه دستهایش را دور دهانش حلقه کرده بود
گفت : زود باش دوتاشونو بیار دیگه .
تقی دهانه کیسه ای که به گردنش آویزان بود باز کرد و جوجه ها را یکی یکی انداخت توی کیسه.
بعدهم شروع کرد به پایین آمدن از درخت .
سر و کله ش خیس عرق شده بود کار ساده ای نبود .
ولی به لذتش می ارزید.
دیگر چیزی نمانده بود که برسد پایین درخت .
خانم کلاغ که متوجه نبودن جوجه هایش شده بود
حمله ور شد سمت تقی .
تقی شروع کرد به فریاد زدن و مرتب به حسن
می گفت: زود باش… زود باش به طرفش سنگ بزن .
وگرنه با اون نوک گنده ش چشممو کور میکنه .
حسن دور خودش چرخی زد .چندتا سنگ ریزه برداشت و به طرفش پرتاب کرد اما سنگها آنقدر کوچک بودند که فایده ای نداشت .
چشمش افتاد به یک سنگ بزرگ و درست حسابی
بدون معطلی سنگ را پرتاب کرد طرف کلاغ .
صدای غار غار کلاغ به هوا بلند شد و تقی فریاد زنان گفت :آفرین حسن آفرین زدیش ..هنوز خوشحالی تقی
از نشانه گیری حسن تمام نشده بود که یکدفعه صدای جیغش هفت آسمان را پر کرد .
بله سنگ بعد از خوردن به کلاغ کمانه کرده بود و در مسیر برگشت درست خورده بود روی شاخه ای که تقی با دستش محکم آن را چسبیده بود .
به این ترتیب بعد از افتادن کلاغ به روی خاک تقی هم
نقش زمین شد .
حسن که حسابی ترسیده بود پا به فرار گذاشت .
تقی یک نگاه به خودش کرد و یک نگاه به کلاغ و جوجه هایش
که از سر خودخواهی او از بین رفته بودند.
اشک به پهنای صورتش پایین می آمد .
تقی پشیمان شده بود اما دیگر پشیمانی سودی نداشت .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. آنیتا گفت:

    داستان ساده و عالی نوشته شده.

    به نظرم کلمه “خانم ”
    پیشوند کلاغ نباشه بهتره. چون شکل قصه میگیره.
    یا اگه داخل گفت و گوی بچه ها بود اشکالی نداشت.