تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

تجربه تلخ
نویسنده: ماندانا افشارها

تازه به تهران آمده بودم و در دانشگاه رشته حقوق
می خواندم .
در کوی دانشگاه زندگی می کردم .خوابگاههای دانشجویی.
راه دور و غربت سخت آدم را اذیت می کند .
برای همین اگر آشنایی بیابی انگار دنیا را داده اند به تو.
شنیدم جناب خان دایی به اتفاق همسر در تهران سکنی گزیده اند .
طی تماسهای تلفنی که البته به سادگی این روزها نبود
آدرس ایشان را به دست آورده و راهی دیدارشان شدم .
نزدیکای ساعت ۸ بود که رسیدم منزل خان دایی
سفره کوچک دو نفره ای پهن بود و مشغول خوردن شام .
مثَل معروف ِ مادر زنت مهربان ست را گفتند و دعوت کردند تا بنده؛ هم سفره شان شوم .
با خان دایی رو دربایستی نداشتم ولی با خانم دایی چرا .
خلاصه از آنها اصرار و از ما انکار که شام خورده ام
و غرض صرفا دیدار بوده است .
سفره جمع شد و چای و میوه برای پذیرایی محیا
آنقدر سرگرم صحبت بودیم که متوجه گذر زمان نشدیم
تا چشمم به ساعت افتاد .بلند شدم و اماده رفتن
که خان دایی گفت : امکان نداره بذارم بری
اونم این وقت شب ساعت ۱۱ ست .اصلا با چی میخوای بری ؟؟
آن سالها مثل حالا اینقدر خیابان ها شلوغ نبود .
تاکسی و اتوبوس و مسافر کشی در کار نبود آنهم در چله زمستان .
یاد شکم گرسنه ام افتادم و گفتم :
خان دایی میرم نگران نباشین .
خانم دایی که تا این لحظه ساکت بود گفت :
مهمون به این خوبی که شام خورده میاد خونه دائیش
حداقل واسه خواب نره بمونه .
دستپاچه گفتم : بله چشم .
بعدهم خان دایی رختخواب بنده را در پذیرایی پهن کرد .
تا در کنار بخاری کمی گرم شود.
و بعد دوباره نشستیم به صحبت .
برای یک جوان رشید و پر بَر و بازو چهارتا استکان چای و دوتا میوه می شود شام ؟
به خودم گفتم چاره ای نیست .خود خواسته را تدبیر نیست .
تا صبح از گرسنگی چشم روی هم نگذاشتم و با خودم عهد بستم که رودربایستی را کنار بگذارم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما