تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

پدر
نویسنده: آفاق یاسمی

با وضع مالی خوبی که پدرش داشت بعید میدونست بهش جواب رد بده هرچند برای دختراش هیچ ارزشی قائل نبود فقط به پسرانش اهمیت میداد،ولی بازهم تصمیم گرفت به خانه ی پدرش برود ‌از او کمک بخواهد.راهی خانه پدرش شد مادرش روی ایوان  کنار سماور ذغالی همیشه درحال جوش  نشسته بودوداشت برای شوهرش چایی میریخت،مادرش زنی زجر کشیده بود که این رادر نگاه اول تو چهره اش می‌شد فهمید.

دختر داخل حیاط شد مادرش به استقبالش رفت

دختر به پدرش که به دوتا بالش پر تکیه داده بود سلام کرد خیلی سرد جواب سلامشو داد 

دختر با گل های قالی بازی میکرد و نمیدونست چطوری بهش بگه که…،مادرش پرسید!

 دخترم اتفاقی افتاده؟دخترش گفت که شوهرم به زندان افتاده

این ماه هیچ پولی برای خرج ۸ تا بچه قدونیم قدم ندارم.مادرش خیلی ناراحت شدوبه  دخترش قول داد که از پدرش پول بگیره

 ‌دور از چشم دخترش کنار شوهرش رفت مشکل دخترش رو با ترس و لرز بهش گفت.مرد بدون هیچ حرفی به داخل اتاق رفت و یک بسته پول از داخل صندوقش دراورد و گفت بیا اینو بهش بده اما بگو زود برش گردونه

 قرارماشین مصطفی رو عوض کنم

مادرش آهی کشید و گفت باشه.پول رو به دخترش داد و هنوز یک هفته نگذشته بود که نوه اش به دیدن مادر بزرگش رفت مادربزگ حالشون رو پرسید:

  گفت در وضعیت سختی به سر میبرن.چند دقیقه بعدپدر بزرگ به داخل ایوان آمد و گفت آها پسر کی اومدی ؟پول مرا آورده ای؟

پسر جوان استکان چایی که به دست داشت رابه زمین گذاشت به مادربزرگش نگاهی انداخت اشک در چشمانش جمع شد و گفت نه بابا بزرگ من مدرسه بودم گفتم ی سر به شما بزنم مادرم چیزی به من نگفته.پدر بزرگش با حالتی امرانه ای گفت بهش بگو پول رو برگردونه یک هفته بیشتر که پول بهش دادم.پسر جوان که غرورش شکسته بود از جاش بلند شد و گفت چشم به مادرم میگم

به خانه رفت همه چیز را به مادرش گفت.دختر با دنیایی از غم و اندوه چندروز بعد پول پدرش را برگرداند

و آن را به مادرش دادو به خانه برگشت 

اوتنها داراییشان که چهار تا گوسفند بود که منبع درآمد زندگیشون بود را فروخته بود!!!!

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما