تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

دختر گل فروش
نویسنده: آنیتا

با یک دسته گل رز هلندی قرمز سر چهارراه محل همیشگی اش ایستاد.

چهره ای  زیبا و خندان داشت. پالتو صورتی رنگی پوشیده بود. یکی از پنج تا تلی که با گل های دست ساز خودش درست کرده بود، به سرش زد.

سه سالی می شد که  گل می فروخت. یکی از مغازه دارها از آن سوی پیاده رو 

 بلند گفت: سلام خوبی پرنسس ؟پریروز نبودی ؟پرنسس اسمی بود که دوست داشت با آن صدایش کنند.

_ممنون آقای نادری پریروز یه کم کسالت داشتم .

الان خوبی ایشالله؟

آره بهترم و برایش دست تکان داد و لبخند زد .

آقای نادری از همان روزهای اول که کسبه مخالف حضور کار پرنسس بودند ؛ازاو حمایت کرده بود و گفته بود :”شغلت زیباست.”

و همین جمله ی زیبا پرنسس را دلگرم ومشتاق ادامه کارش کرده بود .

سه سال پیش پرنسس از دانشگاه هنرهای زیبا رشته تئاتر پذیرفته شده بود و برای ثبت‌نام و پیدا کردن کار،   به این شهر آمده وبه خاطر پرداخت شهریه و اجاره خانه،گل فروشی را انتخاب کرده بود.

گل فروشی را نه ازسر بدبختی و اجبار که با عشق شروع کرده بود.

هرچند به درآمدش هم احتیاج داشت.

دوست داشت  درآمد مستقلی داشته باشد و باری بر  دوش پدر نباشد .

ماشینی جلوی  او ایستاد.خانمی جوان بادخترهفت ساله اش  به پرنسس سلام کرد و پرسید: تل سر دخترم حاضره؟

تقریبا مشتری دایم حساب می‌شد، تل سر برای دخترش سفارش داده بود.

کمی بعد ماشین آئودی سرمه‌ای جلوی پایش ترمز کرد .شیشه دودی اش را پایین داد.

به جز راننده، دو مرد جوان دیگر داخل ماشین بودند ، با نگاهی خیره و

لبخندهای از سرتمسخر ، پرسیدند خانم خوشگله چند؟

پرنسس احساس بدی پیدا کرد،

ولی خودش را نباخت به این دست مزاحمت ها عادت کرده بود.

_شاخه ای ۱۰ تومن .

یکی از مردها :چه خبره خانم چقدرگرون.

راننده اما گفت: همش رو می خوام و بی توجه به متلک های دوستا ن همراهش پیاده شد، گلها را گرفت ،نگاهی از سر شوق  به پرنسس انداخت و رفت.

پرنسس معنی نگاه او را نفهمید .

نه تمسخر بود ، نه ترحم و نه دوستی .هر چه بود در عمق دل پرنسس نفوذ کرد و همانجا ماند.

ازفردای آن روز راننده ماشین آئودی مشتری دایمی  شد .

ساعت شش عصر جلوی پایش ترمز می زد گلهای رز

را می خرید، نگاه مرموزش رابه پرنسس می‌انداخت .لبخند می زد و می رفت.

دیگر فهمیده بود پرنسس هفته ای سه روز آن هم عصرها از ساعت ۵ تا ۹ شب سر میدان  گل می فروشد.

و مشتری هایی ثابت دارد  که به او و شغلش احترام می‌گذارند و دوستش دارند.

 وباز فهمیده بود، پرنسس دختر زیبای گلفروش دانشجویی است که به  کارش عشق دارد و بلند پروازیهایش  نامحدوداست .

اینها را از آقای نادری پرسیده بود. سلام و احوالپرسی اورا با آقای نادری  دیده بود و یک روز بعد از رفتن پرنسس از آقای نادری در مورد او سوال کرده بود.

آقای نادری ابتدا با بی‌میلی و پس از مدتی که فهمیده بود کسرا به  پرنسس علاقه دارد و نیت بدی ندارد ، اطلاعاتی کم داده بود و توصیه کرده بود: این دختر را راحت نمی تواند به دست بیاورد ؛ سه سال است، سر  این  چهار راه گل می فروشد و تا به امروز

هیچ کس جرائت کوچکترین جسارتی به او

نداشته است.

پرنسس تصمیم داشت این بار وقتی راننده آئودی آمد، تا همه گلهای زیبایش  را ببرد،

از او بپرسد  صاحب این همه گل  کیست؟

دوست نداشت کسی از سر ترحم گلهای زیبایش را بخرد یا گل‌هایی که می فروشد صاحب نداشته باشد و دور ریخته شود.

آخراین همه مدت دختر یا کسی که همراه مرد راننده باشد ندیده بود.

شاید هم همان نگاه های مرد راننده کار خودش را کرده بود و پرنسس می خواست معنی نگاه‌های او  را کشف کند.

وقتی آمد و سلام کرد منتظر ماند تا پرنسس همه گل هایش را به او بدهد ،اما پرنسس گفت: می شه بپرسم این گل ها را برای چه کسی می برید؟

_تو از همه مشتری هات می پرسی گل ها را چه کار می کنند ؟

از سوال مردجوان دلخور شد و گفت: نه ببخشید سوالم رو پس میگیرم .

مرد  جوان گلها را گرفت .وقتی سوار ماشین می شد،  پرنسس پشت سرش گفت: دوست ندارم گلهام دور ریخته بشن.

مرد جوان برگشت و به پرنسس نگاه کرد.

پرنسس این بار معنی  نگاه او را

فهمید :عصبانیت.

به طرف پرنسس آمد: اگه دوست داری بدونی صاحب گلها کیه، فردا عصر ساعت۶ با یه دسته گل رز هلندی سفید به آدرسی که برات نوشتم ،بیا.

منتظرت هستم .تمام هزینه هم با من .

تمام شب ،به حرفهای مرد جوان فکر کرد و به آدرسی که نوشته بود نگاه کرد.

توی گوگل مپ جستجو کرد، در خیابانی که توی آدرس بود 

یک آسایشگاه ،یک مدرسه ،یک درمانگاه و یک پارک بود .چیزی سر در نیاورد.

نمی‌دانست فردا به آن آدرس برود یا نه؟

اما کنجکاو بود و نگاه‌های مرد جوان او را به آن آدرس می کشاند.

ساعت شش عصر در محل آدرس بود.

کمی بعد مرد جوان آمد. از ماشین پیاده شد .گل های رز سفیدرا  از دستش گرفت.

این بار به جای حساب کردن پولش،

دستش را به به سوی پرنسس دراز کرد و

گفت :کسرا  هستم.

پرنسس دست داد و گفت مینا هستم ولی پرنسس صدام می کنند.

مرد جوان لبخند زد  و دست او را گرفت .

گرمای دست کسرا ،حس خوبی به پرنسس  داد.گرمایی آشنا و پر از آرامش.

با هم وارد آسایشگاه شدند. گلهای رز بین کادر آسایشگاه پخش شد و جعبه‌ای که کسرا همراه خود آورده بود بین زنان سالخورده.

همه از دیدن کسرا شاد و راضی بودند .

گوشه ای پیرزنی لاغر اندام به دیوار خیره شده بود.

_مادرم هست .آلزایمر داره کسی رونمی‌شناسه.روزها که سرکار هستم میارمش اینجا و عصر هابا خودم می برمش خونه .حالا کمک کن ببریمش.

پنج سالی می شد که کسرا هر روز موقع آمدن به آسایشگاه ،برای بردن مادر ،برای کادر آسایشگاه گل و برای زنان سالخورده هدیه می آورد.

از پشت به بلندی قامت  کسرا نگاه کرد.

پرنسس هرگز در زندگی دنبال تکیه‌گاهی نبود؛ یاد گرفته بود که همیشه روی پای خود بایستد.

امروز اما،

می توانست دوشادوش مردی راه برود که با نگاه پر نفوذ و اخلاق وفادارانه اش جایی در قلب پرنسس باز کرده بود.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    من خیلی اینجور داستان‌ها و عاشقانه‌ها در شرایط خاص رو دوس دارم
    ایشالا بعدا یه رمان می‌سازید ازش و من با یه عالمه هیجان کتابش رو می‌خرم😃😍
    خسته نباشی آنیتا جون ❤

  2. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    چندتا نکته که شاید بدرد بخوره: به نظرم میتونست بیشتر از این دیالوگ با جزئیات داشته باشه! علایم نگارشی بهتر، میتونه بشه. ولی در کل نثر بسیار روانی دارد. بعد از مدت ها عمیقا از نگارش جذاب یک داستان لذت بردم. خدا قوت

  3. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    بی نظیر بود واقعا. احسنت به شما اصلا خوش دارم بگم ایول! خیلی حرفه ای داستان را هدایت کردین. راستی سر میدون بود یا چهارراه 😉

  4. حسین شهریاری گفت:

    عالی
    قلم تان تدرتمند وجودتان سلامت و مانا